در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هر کاری را که به نظرم میرسید انجام دادم تا بارداریام ادامه پیدا نکند؛ اما بیفایده بود. انگار این بچه باید به زندگی من وارد میشد تا سالهای سال بعد مرا شرمآورترین مادر در دنیا معرفی کند؛ مادری که توانست فرزند خودش را با دستهای خودش از بین ببرد.»
خانم سامانتا کماچ 30 ساله به اتهام به قتل رساندن فرزند 5سالهاش، فونیکس در دادگاه محاکمه میشود. این زن متهم است با همدستی همسر دوم خود، دختر 5 سالهاش را بشدت کتک زده و زمانی که متوجه شده که این کودک خردسال جانش را از دست داده است، سعی در پنهان کردن جسد وی کرده است.
پس از مرگ ناگهانی فونیکس که ظاهرا به علت وارد شدن ضربه بسیار محکم به سرش صورت گرفته است، خانم کماچ به شکلی رفتار کرد که تا 9 ماه هیچ کس متوجه مرگ فرزند او نشد تا این که بالاخره پس از ماهها، فرزندخوانده این زن و در واقع پسری که همسر این زن از ازدواج اولش داشت، ماجرا را با معلمش در میان گذاشت.
او گفت که ماههاست از خواهرخواندهاش هیچ خبری در خانه نیست و هیچکس در مورد او صحبت نمیکند و او تصور میکند که خواهرش به قتل رسیده باشد و این آغاز ماجرایی بود که در آن راز غمانگیز مرگ دخترک 5 ساله توسط مادر و ناپدریاش فاش شد. «پس از این که دخترم به دنیا آمد، ناچار مجبور شدم دست از کار کردن بکشم در حالی که به علت نیاز مالی شدید باید مشغول به کار میشدم. در طول ماهها تلاش زیادی کردم تا هر طور که شده او را به پرورشگاه بفرستم، اما هربار با احساس گناهی که به من دست میداد، از این کار منصرف میشدم.
از سوی دیگر شوهرم اصرار داشت که فونیکس را نزد خودمان نگه داریم و هر طور که هست، او توسط ما بزرگ شود. در حالتی مستاصل مانده بودم تا این که زمانیکه دخترم تنها 3 سال سن داشت، همسر اولم را از دست دادم. از آن زمان بود که به طور کامل روحیهام را باخته و به فردی گوشهگیر تبدیل شدم. نگهداری از فونیکس برایم کار سختی بود و از همه چیز بدتر آن بود که دخترک کوچکم را عامل همه بدبختیهایم میدانستم. با خودم فکر میکردم قدم او شوم بوده است و اگر او هرگز وارد زندگی من نمیشد، من اینقدر مشکلات را تحمل نمیکردم. بالاخره او را به پرورشگاه سپردم و در یک رستوران مشغول به کار شدم که همانجا با همسر دومم آشنا شدم. چند ماه بعد از آشناییمان، او به من گفت که با هم ازدواج کنیم. میدانستم که از ازدواج اولش پسری حدودا 10 ساله دارد، اما تصور میکردم وجود مردی در زندگیام که کار میکند و ظاهر مهربان هم دارد، میتواند کمک بزرگی باشد.
پس از ازدواجمان فونیکس را به خانه خودمان بردیم. او با برادر ناتنیاش رابطه خوبی داشت و زندگیمان به هر شکلی که بود، میگذشت. درآمد متوسطی داشتیم که با آن میتوانستیم بچهها را به هر شکلی که هست بزرگ کنیم و برای من همین کافی بود، اما فونیکس انگار نمیتوانست زندگی راحتی داشته باشد. رابطه او با من بسیار بد بود و رفتارهایش روز به روز بدتر میشد. انگار وجود او در خانه و در پرورشگاهی که چند ماه در آن مانده بود، باعث یک نوع دوگانگی در شخصیتش شده بود که همه را آزار میداد. هرچه سعی میکردم طوری با او رفتار کنم که به زندگی عادی بازگردد بیفایده بود. بشدت پرخاشگر شده بود و برای رسیدن به خواستههایش رفتارهای عجیب و حتی دیوانهواری از خودش نشان میداد. میدانستم که برای نشان دادن او به هر دکتری و از جمله روانشناس به پول زیادی احتیاج است که من از تامین آن عاجز بودم. همسرم هم تلاش زیادی میکرد تا او را آرام کند؛ اما هرچه بزرگتر میشد اوضاع سخت و سختتر میشد. چند بار از سوی دولت برای بازبینی وضعیت زندگی او نزد ما برای سرکشی آمدند و حتی آنها هم آن چند بار در حالی که فونیکس را در حال بازی در حیاط میدیدند، متوجه شدند که نگهداری کردن از او چقدر سخت شده است؛ اما کار آنها چیز دیگری بود. آنها باید از امنیت داشتن محیط خانه برای فونیکس مطلع میشدند که از آن هم در دیدارهایشان اطمینان مییافتند و این که دخترم رفتارهای وحشیانه از خودش نشان میداد، شاید وظیفه آنها نبود تا این که آن روز سیاه پیش آمد. فونیکس بشدت عصبی و پرخاشگر شده بود و من هم که باز از محل کارم اخراج شده بودم حالت عادی نداشتم. سروصداهای دخترم مغزم را به هم ریخته بود و احساس میکردم بیشتر از این کشش ندارم. بارها سر او داد کشیدم و گفتم که ساکت باشد؛ اما بیفایده بود، انگار از تهدید و تنبیه شدید هم دیگر هیچ ترسی نداشت و اهمیتی به حرفهایم نمیداد. نمیدانم چه شد که به سمت او حملهور شدم و زمانی که به خودم آمدم، بدن سردش روی زمین افتاده بود. هول کرده بودم و نمیدانستم چکار کنم. شب که همسرم به خانه برگشت، موضوع را برایش تعریف کردم و به پیشنهاد او، فونیکس را به جنگلهای اطراف شهر منتقل کردیم تا اثر جرم را از بین ببریم. خوشبختانه فرزند 12 ساله همسرم هم در منزل دوستش بود و از ماجرا مطلع نشده بود. پس از این که او را در جنگل رها کردیم، به خانه بازگشتیم و تصمیم گرفتیم به شکلی رفتار کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. من نزد همسایهها همچنان از فونیکس به شکلی تعریف میکردم که انگار هنوز با ما زندگی میکند و حتی زمانی که بار دیگر از سوی دولت برای بررسی وضعیت او آمدند، با بهانه کردن خواب بودن فونیکس، توانستم 9 ماه ماجرا را در خفا نگه دارم؛ اما انگار برادر ناتنی فونیکس مهربانتر از همه بود. او این راز را فاش کرد.»
مترجم : المیرا صدیقی
منبع کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: