در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بهمن سال 1370 بود. مردی سراسیمه به اداره آگاهی مراجعه و اعلام کرد پسرش توسط اشخاص ناشناس ربوده شده است. این مرد که خودش را محمد معرفی کرد در حالی که صدایش میلرزید و تمام وجودش از ترس لبریز بود به کارآگاهان گفت:
چند دقیقه پیش مرد ناشناسی به محل کارم زنگ زد و گفت پسرت در دست ما اسیر است. اگر میخواهی او را سالم پس بگیری بایستی مبلغ 5 میلیون تومان تا غروب آماده کنی. این مرد تهدید کرد که هیچکس نباید از این ماجرا بویی ببرد و اگر پای پلیس وارد ماجرا شود پسرت را خواهیم کشت.
این مرد از من خواست به خانه بروم و منتظر تماس آنها باشم. ابتدا تصور کردم که مزاحم است اهمیتی ندادم. اما دوباره تماس گرفت و گفت اگر شک داری صدای پسرت را بشنو. از آن سوی خط پسرم فقط فریاد میکشید بابا کمکم کن مرا نجات بده. بعد هم تماس قطع شد. من بلافاصله با خانمم تماس گرفتم و گفتم از کیوان خبر داری؟ گفت رفته مدرسه. به او چیزی نگفتم. سراسمیه با مدرسه تماس گرفتم. مدیر مدرسه گفت کیوان هنوز به مدرسه نیامده. دیوانه شده بودم.
محمد ادامه داد: همان لحظه دوباره همان ناشناس زنگ زد و گفت مطمئن شدی؟ حالا فکر آماده کردن پول باش. بعد هم برو خانه و منتظر تماس بعدی ما باش. اگر سلامتی پسرت را میخواهی در این رابطه با هیچ کس صحبت نکن. حالا به اینجا آمدم تا از شما کمک بگیرم. بعد از خدا چشم امیدم به شماست.
با شکایت محمد بلافاصله کارآگاهان وارد عمل میشوند. ماجرا به سرعت به بازپرس اعلام میگردد . با دستور بازپرس اکیپ ویژهای برای رسیدگی به پرونده در اداره آگاهی تشکیل گردید و به دنبال آن تحقیقات گسترده و همهجانبه کارآگاهان آغاز میشود، به توصیه کارآگاهان محمد به خانهاش میرود و منتظر تماس آدمربایان میماند و در این میان ماموران ضمن مراقبت از خانه، تحقیق و جستجو برای شناسایی آدمربایان را آغاز کردند.
تلفن منزل محمد تحت کنترل قرار گرفت و کارآگاهان در پوششهای مختلف شروع به پرسهزدن در اطراف خانه میکنند. از طرفی تحقیق و بررسی پیرامون همسایهها، اقوام ودوستان خانواده محمد آغاز میشود. ربایندگان کیوان با نیم ساعت تاخیر با پدر او در منزلش تماس میگیرند؛ اما بلافاصله تماس را قطع میکنند. چند دقیقه بعد مجددا زنگ میزنند و فقط سوال میکنند آیا پول آماده شد؟
محمد طبق آموزشی که کارآگاهان به او داده بودند جواب میدهد در حال آماده کردن آن هستم، تا چند دقیقه دیگر میروم از بانک میگیرم.
آدمربا میگوید جان پسرت در دست ماست و هرچه زودتر پول را آماده کن تا اتفاق ناگواری برای پسرت پیش نیاید، بعد هم تلقن را قطع میکند.
کارآگاهان که به دقت مکالمه را گوش میکنند نمیتوانند ردی از این تماس بیابند. در این میان ورود مردی به نام سهراب به خانه محمد، کارآگاهان را به تعمق وامیدارد. آنها که به دقت مراقب خانه بودند متوجه میشوند مردی با عجله وارد خانه میگردد. آنها به طور نامحسوس محمد را بیرون کشیده و از او در مورد ورود تازه وارد میپرسند. او میگوید:
سهراب یکی از اقوام ماست که هرازچندگاهی به ما سرمیزند، امروز هم به اینجا آمده ببیند چه اتفاقی افتاده است. گویا از طریق اقوام متوجه گم شدن کیوان شده است.
ماموران در بررسیهای بعدی پی میبرند که سهراب ماهی یکبار دیرتر به منزل محمد سر میزده است و ظاهرا وی از بستگان خود خبر را شنیده و به جمع آنها پیوسته است. اما پیشنهاد صریح و قطعی دارد: «پول را بدهید. بچه صحیح و سالم آزاد خواهد شد» او نمونه آورد 8 سال پیش هم یک کودک ربایی انجام شده بود و خانوادهاش پول را دادند و بچهشان را سالم تحویل گرفتند.
رفتار نگران این تازه وارد و پیشنهادش از همان ابتدا شک کارآگاهان را بر میانگیزد، اما آنها هیچ دلیلی برای گمان خود ندارند.
در این میان تعداد دیگری از ماموران در تحقیقات نامحسوس در محل پی میبرند آن روز صبح یک موتورسیکلت هوندا قرمز رنگ جلوی پای کیوان ترمز و او را سوار موتورسیکلت کرده است.
این امر حکایت از آن دارد که آدمربایان با موتورسیکلت اقدام به ربودن کیوان کردهاند و در این میان با توجه به این که کیوان هیچگونه مقاومتی در مقابل آدمربایان نکرده است با راکب موتورسیکلت آشنا بوده یا با ترفندی حساب شده کیوان را بر ترک موتور نشانده است.
از آن طرف سهراب به محمد تاکید زیاد میکند که پول را بدهد تا پسرش آزاد شود؛ اما محمد که نباید در مورد اطلاع به پلیس چیزی را بروز میداد به او میگوید: من این کار را نمیکنم، اداره آگاهی به دنبال آدمرباهاست و دیر یا زود آنها را به دام میاندازند.
سهراب که تا آن لحظه از این موضوع بیاطلاع بود سراسیمه خداحافظی میکند و از خانه خارج میشود.
کارآگاهان که به او ظنین شده بودند وی را تعقیب میکنند. سهراب که با خودرو پیکاناش بسیار مضطرب و با سرعت رانندگی میکرد به یکی از خیابانهای منطقه غرب میرود. خودرویش را مقابل یک کیوسک تلفن پارک میکند. از همانجا چند تماس میگیرد و منتظر میماند. ساعتی بعد یک موتورسیکلت قرمز رنگ در مقابل پای او متوقف میشود. چند دقیقهای بین آنها صحبتهایی رد و بدل میشود، سپس موتورسیکلت دور میشود.
کاراگاهان بلافاصله به تعقیب موتورسیکلت میپردازند. راکب با سرعت سرسامآوری خیابانها را طی میکند و دقایقی بعد وارد یک انبار متروکه در اطراف دهکده المپیک میشود. ماموران بلافاصله انبار را تحت کنترل در میآورند و در آنجاست که پرده از راز آدمرباها کنار میرود.
کیوان در انبار در اسارت آدمرباهاست. ماموران بلافاصله و در یک عملیات ضربتی 2نفر از آنها را در همان انبار دستگیر و کیوان را که در گوشهای از انبار دست و پاهایش بسته شده بود، نجات میدهند.
بعد از دستگیری 2 نفر از آدمرباها و نجات کیوان بلافاصله عملیات برای دستگیری سهراب آغاز میشود و دقایقی بعد سهراب هم در یک مغازه نجاری غافلگیر و به دام میافتد.
سهراب که تصورش را هم نمیکرد در کمتر از 16 ساعت نقشه به قول او حساب شدهاش رو شود، ابتدا تلاش بسیار کرد که خود را بیگناه جلوه دهد، اما وقتی با رفقایش روبهرو شد لب به اعتراف گشود.
برگی از اعترافات این سه آدمربا را بخوانید:
جلال یکی از آدمربایان در اعترافات خود میگوید:
نقشه اصلی این آدمربایی را سهراب کشید. او به ما گفت مثل یک آب خوردن نفری 5/1میلیون تومان گیرمان میآید. سهراب ما را فریب داد. او دائم تکرار میکرد پدر کیوان آنقدر پول دارد که 5 میلیون تومان برای او مثل پول خرد است و حاضر است برای نجات پسرش بیشتر از این هم بپردازد. سهراب آنقدر گفت و گفت تا من و جمشید هم وسوسه و حاضر به همکاری با او شدیم. امروز صبح طبق نقشه، من با موتورسیکلت سر راه کیوان سبز شدم.
طبق نقشه با کاغذی که در دست داشتم و روی آن آدرس خانه محمد نوشته شده بود، به او گفتم میخواهم به این آدرس بروم. کیوان با تعجب گفت، این آدرس خانه ماست. گفتم من از دوستان پدرت هستم. باید حتما او را ببینم و بعد هم از او خواستم ترک موتور بنشیند. کیوان هم بیخبر این کار را کرد. بعد هم او را به جایی که قبلا در نظر گرفته بودیم منتقل و طبق نقشه شروع به تماس گرفتیم... .
جمشید نیز اظهارات جلال را تایید کرد و تاکید نمود:
همهاش زیر سر سهراب بود. او ما را فریب داد و گفت هیچ خطری ما را تهدید نمیکند. فقط کافی است کیوان را به بهانهای بدزدیم. آن وقت در کمتر از چند ساعت صاحب 5 میلیون تومان پول میشویم. ما هم فریب او را خوردیم و به این بدبختی مبتلا شدیم.
به دنبال اعترافات این دو نفر، سهراب هم به آدمربایی اعتراف کرد و گفت: هرگز تصورش را نمیکردم پای پلیس به وسط کشیده شود و در کمتر از چند ساعت گیر بیفتیم. فکر میکردم نقشه بیعیبی را کشیدهام، اما بایستی بگویم که کارآگاهان خیلی باهوشتر از من بودند و زودتر از آنچه که فکرش را میکردم دستم رو شد و... .
با اعترافات آدمربایان هر سه نفر راهی زندان شدند و کیوان هم به آغوش گرم خانوادهاش برگشت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: