نقش‌های ماندگار

شخصیت‌های فیلم‌های خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند: تاریخ حیات بشر.
کد خبر: ۲۱۳۷۵۵

«کلاریس» در «سکوت بره‌ها»

 دکتر لکتر: بدترین خاطره دوره کودکیت چیه؟/ کلاریس: مرگ پدرم/ دکتر لکتر: برام تعریف کن. دروغ نگو وگرنه متوجه می‌شم/ کلاریس: اون کلانتر شهر بود. یه شب دو تا دزد رو که از داروخونه بیرون می‌اومدن غافلگیر می‌کنه. اونا به طرف پدرم شلیک می‌کنند/ دکتر لکتر: درجا کشته شد؟/ نه اون خیلی قوی بود. یک ماه دووم آورد. مادرم وقتی خیلی جوون بودم مرد. از اون پس پدرم همه دنیای من شد و وقتی من رو تنها گذاشت هیچی نداشتم. اون موقع 10 سالم بود/ دکتر لکتر: تو خیلی صادق و روراستی کلاریس. فکر کنم دونستن زندگی خصوصی تو می‌تونه خیلی جالب باشه... بعد از مرگ پدرت تو یتیم شدی. بعدش چی شد؟/ کلاریس: رفتم تا با دختر عموی مادرم و شوهرش در مونتانا زندگی کنم. اونا دامداری داشتن... اسب و گوسفند/ دکتر لکتر: چه مدت اونجا زندگی کردی؟/ کلاریس: 2 ماه/ دکتر لکتر: چرا اینقدر کوتاه؟/ کلاریس: فرار کردم.../ دکتر لکتر: چرا دست از اون دامداری کشیدی؟... این تصمیم آنی نبوده کلاریس چی باعث شد فرار کنی؟ از چه ساعتی شروع کردی؟/ کلاریس:  صبح زود. هنوز هوا تاریک بود/ دکتر لکتر: یه چیزی تو رو از خواب بیدار کرد. خواب می‌دیدی؟ چی بود؟/ کلاریس: صدای عجیبی شنیدم... صدای جیغ. یه جور صدای جیغ مثل صدای بچه... رفتم طبقه پایین. بیرون. یواشکی وارد انبار شدم.
اونقدر ترسیده بودم که نمی‌تونستم داخل اونجا رو نگاه کنم. ولی مجبور بودم/ دکتر لکتر: چی دیدی کلاریس؟ چی دیدی؟/ کلاریس: بره‌ها رو. داشتن جیغ می‌کشیدن/ دکتر لکتر: اونا داشتن بره‌های بهاری رو سلاخی می‌کردن؟/ کلاریس: و بره‌ها هم جیغ می‌کشیدن/ دکتر لکتر: و تو فرار کردی؟/ کلاریس: نه اول سعی کردم اونا رو آزاد کنم. در آغل رو باز کردم. ولی اونا فقط ایستاده بودن. مات ومبهوت. تکون نمی‌خوردن/ ولی تو تونستی این کار رو بکنی مگه نه؟/ کلاریس: بله یه بره رو برداشتم و با سرعت هرچه تمام تر فرار کردم/ دکتر لکتر: کجا می‌رفتی کلاریس؟/ کلاریس: نمی‌دونم. نه غذایی داشتم نه آبی. و هوا خیلی سرد بود. خیلی سرد. فکر کردم... فکر کردم اگه یکی از اونا رو نجات بدم... ولی خیلی سنگین بود.

این روانکاوی هوشمندانه دکتر هانیبال لکتر، روانشناس آدمخوار، به بهترین نحو شخصیت کلاریس را به ما معرفی می‌کند. کلاریس امروز، محصول وقایع گذشته است. او اگر سخت‌کوش، شجاع، با هوش، متعهد، صادق و متفاوت است و عاشقانه در لباس پلیس به انجام وظیفه می‌پردازد، ریشه همه اینها را می‌توان در این داستان کودکی‌اش یافت. داستان تأثربرانگیزی که شاید اگر لکتر نبود خود او هم که فارغ التحصیل رشته روانشناسی است هیچگاه نمی‌توانست ارتباطش را با انگیزه‌های رفتاری امروزش دریابد و لکتر فقط به کلاریس کمک می‌کند چون: «دکتر لکتر (به کلاریس): دنیا با داشتن تو در خودش، جالبتره».

آزادجعفری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها