هویت

کد خبر: ۲۰۹۳۵۰

صورتم را چرخاندم نفس حبس شده در سینه‌ام را بیرون دادم. دسته گل قرمزی را که پسرک ژنده‌پوش به طرفم گرفته بود خریدم.

سر برگرداندم هنوز 50 ثانیه به روشن‌شدن چراغ سبز مانده بود. پیچ رادیو را باز کردم:

 در بیست و پنجمین روز پس از زلزله، ‌ماموران هلال‌احمر هنوز مشغول بیرون آوردن اجساد و مجروحان احتمالی از زیر آوار هستند.

ابروانم در هم رفت، نم زیر چشمانم را گرفتم با صدای بوق ماشین پشت سر به خود آمدم و مسیرم را ادامه دادم.

به نگهبانی که رسیدم آقای توسلی با لبخند همیشگی در ورودی را باز کرد. وارد محوطه شدم. بچه‌ها مشغول بازی بودند.

با دیدنم به سویم آمد هنوز عروسک کهنه اش دستش بود . محکم بغلش کردم و در گوشش گفتم این کادو و گل‌ها مال توست. با خوشحالی جعبه را گرفت، کاغذ کادوی آن را پاره کرد و عروسک را بیرون آوردم، نگاهی به آن انداخت و به گوشه‌ای پرتابش کرد. بعد هم چنگی به گلبرگ‌های دسته‌گل انداخت و به اطراف پاشیدشان. دوباره همان عروسک کهنه پارچه‌ای بی‌دست خودش را بغل کرد و به سمت حیاط دوید.

هاج و واج ماندم، دنبالش رفتم، معاون بهزیستی که در حال گذر بود جلو آمد.

من که به شما گفته بودم از زمانی که به اینجا آوردنش کلمه‌ای صحبت نکرده و از عروسکش هم جدا نشده!!!
خوب من بهترش را آوردم!

تا نظر او چه باشد.

سر چرخاندم دخترک کنار باغچه نشسته و عروسکش را محکم به سینه چسبانده بود. کنارش نشستم خودش را به من چسباند نفس عمیقی کشید و اشاره به عروسک نو کرد که آن‌سو افتاده بود. برایش آوردم. آن را بوسید و کنارش گذاشت.

دستی به صورت عروسکش کشید و با صدایی گرفته گفت: دی... دی... ن... ذاشتم... ب...میری از زیر... سنگ... ک...شی... دمت...بی...رون  حا... لا... هم... برات... یه... دو... ست... ق... شنگ... آوردم.

معصومه حسینی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها