مجموعه فیلم‌های ایندیاناجونز در قاب کوچک‌

استقبال بی‌نظیر از قسمت چهارم مجموعه فیلم‌های ایندیاناجونز در اکران عمومی و نمایش آن در جشنواره کن که می‌دانید جشنواره‌ای است که اغلب آثار هنری و روشنفکرانه در آن به نمایش در می‌آیند ‌ نشان‌گر این است که این شخصیت جذاب و دلپذیر که اسپیلبرگ سال 1981 او را به مخاطبان معرفی کرد، همچنان در نظر اغلب سینما دوستان دوست داشتنی و جذاب است و همچنان کارکرد خود را حفظ کرده است.
کد خبر: ۲۰۸۸۱۶

هر چند فیلم‌های ایندیاناجونز مخالفان جدی خود را هم دارند. نمونه‌اش منتقد معروف بریتانیایی رابین وود که در مقاله معروف‌اش با عنوان «عارضه لوکاس  اسپیلبرگ» با مطرح کردن این نکته که دوره، دوره دنباله‌ها و تکرارهاست، موفقیت مهاجمان صندوقچه گمشده (و همچنین ئی‌تی و جنگ‌های ستاره‌ای) را از آنجا ناشی می‌داند که این فیلم‌ها مخاطبانشان را مجبور می‌کند که آنها را دوباره و سه باره ببینند. نه آن گونه که مثلا مخاطبی نامه به زنی ناشناس یا آخر بهار را بیست بار می‌بیند و هر بار لذت تازه‌ای از آن می‌برد، بلکه تکراری که مطلقا بی‌انتها باشد. مطابق نظر وود معنای تلویحی و نهایی فیلم‌های فانتری این است که قدرت هسته‌ای، مادامی که در دست آدم‌های درست، یعنی آدم‌های آمریکایی باشد، مثبت و موجه است. «نظر مهاجمان صندوقچه گمشده بویژه در مورد این موضوع کاملا وقیحانه است، چرا که مستقیما به جهل آگاهانه دعوت می‌کند: تا وقتی که نگاه نکنی اوضاع بروفق مرادت است و دشمنانت نیست و نابود می‌شوند، تعریف نیروی هسته‌ای مترادف قدرت خدا در نظر گرفته می‌شود، که بنابر تعریف همیشه طرف‌ماست. فیلم همچنین وقیحانه مبلغ نژادپرستی است.
غیرآمریکایی‌ها به طور کلی شرور یا احمقند و...» ‌رابین وود حتی تا آنجا پیش می‌رود که فیلم‌هایی مثل مهاجمان صندوقچه گمشده را آثاری فاشیستی نه آثاری می‌داند که از یک فرهنگ بالقوه فاشیست انتظار می‌رود. در این فیلم‌ها کارکرد زن این است که به دست مرد نجات یابد که این امر مستلزم سقوط و درماندگی و وابستگی اوست.
اما بهتر است که کمی از این دیدگاه‌های رابین وود دور شویم و نگاه و تحلیل بشدت ایدئولوژیک او را به کناری بگذاریم. برخورد وود با پدیده‌ای مثل ایندیاناجونز به گونه‌ای است که از طریق آن هر فیلم آمریکایی فانتزی ساخته شده در درون سیستم را می‌توان براحتی حذف کرد و مورد نکوهش قرار داد. رابین وود به این نکته توجه نمی‌کند که با وجود همه این ایرادهایی که او به فیلم‌هایی مثل جنگ ستارگان و ئی‌تی و ایندیاناجونز و ... می‌گیرد، این آثار  خوب یا بد  و چه بخواهیم و چه نخواهیم، اسطوره‌های دنیای امروز را شکل می‌کنند و در دوران بی‌اسطوره‌ امروز و در زمانه‌ای که تقریبا از همه اسطوره‌ها و رازها رمزگشایی شده،؛ به کار آفریدن اسطوره‌های جدیدی می‌آیند که نسل معاصر می‌توانند خود را در آینه آنها ببینند و از آن طریق روشی برای زندگی خود بیابند. بحث تهاجم فرهنگی و تاثیرپذیری کشورهای جهان سوم و در حال توسعه از این آثار بحث دیگری است. طبعا پشت کردن به سنت‌ها و ارزش‌های قومی، ملی  و میهنی و توسل به آن چه که سینمای آمریکا و هالیوود در حال صادر کردن‌اش است، سرانجامی جز گمراهی و التقاط نخواهد داشت. اما اگر از دهکده جهانی حرف می‌زنیم، نمادها و اسطوره‌های این مجموعه حالا دیگر نه چندان بزرگ را هم نباید و نمی‌توانیم نادیده بگیریم. گذشته از اینها دو ساعت سرگرم شدن با فیلم بسیار خوش‌ساخت؛ جذاب و مهیجی مثل مهاجمان صندوقچه گمشده واقعا چه ایرادی دارد؟ اتفاقا نمونه‌ای مثل فیلم‌های ایندیاناجونز در دوران بمباران اطلاعاتی و انواع اطلاعات و تصاویر مختلفی که هر لحظه و براحتی در معرض دید مخاطبان قرار دارند، می‌تواند سالم‌ترین و جذاب‌ترین سرگرمی ممکن در دنیایی باشد که در چنین معضلی گرفتار است. اسپیلبرگ با ساختن اولین قسمت سری فیلم‌های ایندیاناجونز با عنوان مهاجمان صندوقچه گمشده، سنتی را بنا نهاد که تا قبل از این فیلم تقریبا وجود نداشت. فیلم ساختار و منطق داستا‌ن‌های مصور و سریال‌های قدیمی را بدون نگاه به یک منبع اقتباس خاص طوری به کار گرفته که جذابیتی بی‌انتها و فوق‌العاده به‌وجود آورده است. هر چند در اینجا هم مثل خیلی از آثار از این دست، برای لذت بردن واقعی از فیلم، باید از شر واقعیت‌های تاریخی رها شد. منطق این فیلم و بقیه فیلم‌های این سری  به گونه‌ای است که هرچند کشت و کشتار زیادی در آنها اتفاق می‌افتد، اما این خشونت‌ها با بهره‌گیری از عنصر طنز و فانتزی و البته پرهیز از نمایش مستقیم خشونت، تبدیل به نقاط قوت آثار می‌شوند و مایه تفریح و استنباط خاطر مخاطب می‌شوند. در قسمت اول مجموعه ایندیاناجونز (با بازی درخشان هریسون فورد) باستان‌شناسی است ماموریت می‌یابد تا پس از پشت سرگذاشتن حوادثی، جلوی هیتلر را که قصد به دست آوردن صندوقچه مقدس گمشده را دارد، بگیرد. پس از درگیری‌هایی با نازی‌ها، ایندیاناجونز به محل حفاری نازی‌ها می‌رود و پس از مبارزه‌ای با آنها، صندوق را که نورهای عجیبی از آن ساطع می‌شود. به قاهره می‌‌فرستد تا به آمریکا بازگردانده شود. اما نازی‌ها کشتی را متوقف می‌کنند و صندوق را به جزیره‌ای می‌برند در حالی که جونز در کشتی پنهان شده. در نهایت با باز شدن صندوق همه کشته می‌شوند و در انتها جونز و «ماریون» به عنوان تنها بازماندگان ماجرا به آمریکا برمی‌گردند. ماریون در اینجا دختری است که همراه ایندیاناجونز در ماجراها حضور دارد و همین مولفه در بقیه قسمت‌ها هم تکرار می‌شود و در همه قسمت‌ها یک دختر همیشه همراه جونز حاضر است که اغلب هم به دست او نجات پیدا می‌کند، خیلی از ویژگی‌ها و موتیف‌های سری ایندیاناجونز در همین فیلم اول شکل می‌گیرند:‌ مثل پوشش خاص و ویژه ایندیاناجونز به همراه کلاهی که برایش خیلی مهم است و البته طنابی که همواره همراه دارد و در خیلی موارد، از جمله مبارزه‌ها از آن  استفاده می‌کند. بخش عمده ای از جذابیت فیلم‌ها مرهون تم معروف موسیقی‌جان ویلیامز است که باز در قسمت‌های بعدی هم وجود دارد و بعضی از قسمت‌های این قسمت اول مثل صحنه رویارویی جونز با یک عرب شمشیر به دست نخراشیده در بازار قاهره که با شلیک جونز به سوی او کشته می‌شود، از به یاد ماندنی‌ترین قسمت‌های آنند. در قسمت دوم مجموعه به نام ایندیاناجونز و معبد مرگ (1984)، جونز به همراه یک دختر و پسر طی اتفاقی ناخواسته سر از هند در می‌آورد و به دهکده‌ای می‌رسد که در آنجا از او می‌خواهند تا سنگ مقدس سانکارا و بچه‌های دهکده را که ربوده شده‌اند، پیدا کنند و  به قحطی و بدبختی دهکده پایان دهند. جونز پس از پشت سرگذاشتن ماجراهایی فراوان موفق می‌شود و به دهکده برمی‌گردد. ضرباهنگ این قسمت از فیلم به مراتب از قسمت اول تندتر است و به خاطر فضای کودکانه‌اش که اسپیلبرگ در پرداخت آن مهارت بیشتری دارد از قسمت اول نسبتا دارای کیفیت بهتری است و شوخی‌های کلامی فیلم از قسمت اول بیشتر است. ضمن این که ایندیاناجونز و معبد مرگ برخلاف مهاجمان ... واقعا فرصتی برای نفس کشیدن به مخاطب نمی‌دهد و ضرباهنگ نفسگیر آن از همان ابتدا تا انتهای فیلم وجود دارد، ضمن این که در اینجا گذشته از یک دختر، یک پسر چینی هم او را همراهی می‌کند که در بسیاری از موارد هم به کمک او می‌آید. همچنان در اینجا هم موسیقی جان ویلیامز سهم عمده‌ای در هیجان بخشی به فیلم دارد و کارگردانی اسپیبلرگ در اوج است. اسپیبلرگ در قسمت سوم مجموعه با عنوان ایندیانا جونز و آخرین جنگ صلیبی همچنان نازی‌ها را محور داستان خود قرار می‌دهد. در اینجا ایندیاناجونز جوان با یک قطعه تاریخی ارزشمند فرار می‌کند و نمی‌گذارد که آن قطعه به دست یک مجموعه‌دار بیفتد. اما در نهایت پس از تعقیب و گریزی پرهیجان مجبور می‌شود قطعه را به صاحبان قانونی‌اش بازگرداند. سال‌ها بعد او پروفسور باستانشناسی است که برای برگرداندن اشیای تاریخی به موزه‌ها، می‌جنگد. او سعی می‌کند جام مقدس را پیدا کند. در نهایت او پدرش (شون کانری) با آخرین جنگجوی صلیبی مواجه می‌شوند که می‌خواهد آنها جام واقعی را از میان صدها جام واقعی تشخیص دهند. در نهایت جام واقعی پیدا می‌شود. جنگجوی صلیبی از آنها می‌خواهد که جام را خارج نکنند. تمام نازی‌ها می‌میرند و ایندیاناجونز و همراهانش در غروب دور می‌شوند. خیلی‌ها این بخش از مجموعه ایندیاناجونز را بهترین قسمت آن می‌دانند. قسمتی که صحنه‌های مختلف اکشن آن با استفاده از ژانرهای مختلف سینمایی از شمشیربازی گلادیاتوری گرفته تا نبردهای فیلم‌های جنگی جذابیت و ویژگی‌ خاصی به این قسمت از مجموعه بخشیده است. عمده‌ترین وجه تمایز این بخش با دو قسمت قبلی حضور شخصیت پدر جونز با نقش‌آفرینی شان کانری است که ابعاد جدیدی به داستان می‌بخشد. ضمن این که در اینجا شخصیت دختر همراه ایندیاناجونز برخلاف دو قسمت قبلی در نهایت کشته می‌شود چون قدرت را به اخلاق‌گرایی ترجیح می‌دهد. سال‌ها پس از وقفه و در سال 2007 اسپیلبرگ قسمت چهارم ایندیاناجونز را با همان حال و هوا و با حضور هریسون فورد به عنوان شخصیت اصلی ارائه کرد که این قسمت هم مورد توجه قرار گرفت.

هر چند عده‌ای از منتقدان حضور روس‌ها به عنوان دشمنان اصلی جونز و مساله کمونیزم را در این فیلم تا حدی دیر هنگام ارزیابی کردند؛ هر چند داستان‌های قبلی ایندیاناجونز هم که در دهه 1980 ساخته شدند، ماجراهایشان را به سال‌ها قبل، سال‌ها 1930 و 1950 انتقال داده بودند و مثلا طرح مساله نازی‌ها در دوران جنگ سرد (که دوران ساخت فیلم‌هاست) در آنجا مطرح نبود. اما در نهایت مجموعه فیلم‌های ایندیاناجونز آثاری‌اند که می‌توان گفت نمونه‌ها و نظایری برای آنها در تاریخ سینما وجود نداشته است. با همه انتقادهایی که به این سبک و نوع از فیلمسازی شده است، به نظر نمی‌رسد که تماشای 2 ساعت از یک بخش از این مجموعه و لذت بردن از آن، تاثیری حتی ناخودآگاه در ایدئولوژی و رفتارهای مخاطب داشته باشد. ضمن این که شخصیت ایندیاناجونز در نهایت با این که یک شخصیت آمریکایی است، اما در هیچ جا از فیلم‌ها به این بخش از وجود و ملیت او تاکید خاصی نمی‌شود و تنها ماجراجویی‌ها و طنز خاص و روش ویژه او در مقابله با حوادث است که درام اصلی و عمده فیلم‌ها را شکل می‌دهد. مجموعه ایندیاناجونز همچنین در میان‌ آثار اسپیلبرگ شاید سالم‌ترین و بی‌ریاترین آنها نیز باشد. نه به مانند فیلم‌هایی مثل نجات سربازرایان و فهرست شیندلر قصد طرح مسائل سیاسی را دارد (بدون آن که قصد قضاوت ارزشی داشته باشیم) و نه مانند آثاری مثل پارک ژوراسیک و دنیای گمشده صرفا به قصد طرح و به رخ کشیدن توانایی‌های فنی و تکنیکی ساخته شده است.

ایندیاناجونزها آثاری هستند سبک و مفرح که می‌توانند بارها دیده شوند و در هر بار دیدار مجدد شور و هیجان و طراوتی در مخاطب ایجاد کنند که در کمتر مورد می‌تواند وجود داشته باشد. این را هم در نظر داشته باشید که تقریبا نمونه‌ای در تاریخ سینما نداریم که به قصد تقلید از این فیلم‌ها ساخته شده باشد و اندک آثاری هم که پا در این سیر گذاشته‌اند (مثل سری فیلم‌های مومیایی) با شکست مواجه شده‌اند. شاید همین یک نکته برای اثبات این مساله کافی باشد که ساختن فیلم‌هایی مثل ایندیاناجونز نیاز به هوش و ظرافت و قصه‌پردازی و فاکتورهای بی‌شمار دیگری دارد که در کمتر تیم فیلمسازی می‌تواند وجود داشته باشد.

            مسعود ثابتی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها