من جواب دادم مادرجان نگران نباش، فوقش اتاق اجاره میکنیم. بگذریم. به چالوس و بعد نوشهر رفتیم. بین نوشهر و نور، در دوراهی کمربندی نوشهر تهران، منطقهای بود که ماموران ایستاده بودند و ماشینهایی که میخواستند توقف کنند تا مسافرانشان لب دریا بروند و یا در کافه کنار دریا استراحت کنند، راهنمایی کنند. به خواست بچهها ما هم گوشهای گیر آوردیم و پارک کردیم.
لب دریا رفتیم که بسیار شلوغ بود، بچهها گفتند به کافه چوبی برویم چیزی بخوریم. مادرم مخالفت کرد که شلوغ است بجز چای که چیزی ندارد، قلیان کشیدن هم ممنوع است به تقاضای پسرم لب جاده رفتیم سراغ بلالی و سه تا بلال سفارش دادیم. مادرم نخورد. گفت با دندان مصنوعی که نمیشود بلال خورد. پول بلالها را دادم و گوشهای تکیه دادیم به ماشین و شروع کردیم به خوردن بلال. جاتون خالی، کنار دریا، صدای امواج کف آلود و هیاهو و شادمانی مسافرانی که به دریا پناه آورده بودند، لحظات خوشی را برایمان به ارمغان آورده بود، و سر راه و در حال عبور به طرف پارک جنگلی نور دم یک سوپری ایستادیم و مقداری خرید کردیم. پنیر ، نان، گوجه فرنگی، سیب زمینی و از این جور چیزها، سوسیس، کالباس، خلاصه چیزهایی که عیال سفارش داده بود، حتی روغن مایع 2 کیلویی و برنج خریدیم که دو سه روزی که شمال هستیم، بساطی برپا کنیم و خوش بگذرانیم. بگذریم، بالاخره به پارک جنگلی رسیدیم، چقدر شلوغ بود، در هرگوشهای، خانوادهای چادر بر پا کرده بودند، از این چادرهای جدید سفری که البته با بادی از جا کنده میشود. ما هم چادر را روبراه کردیم و عیال شروع کرد به تدارک شام، گاز پیکنیکی داشتم، قرار شد که برنج با سیبزمینی پخته و شوید بار کند. پسرم گفت من کالباس میخورم که او همین کار را کرد. اما منتظر ماندیم که غذا آماده شود که با سلیقه و ذوق عیال، غذای خوشمزهای فراهم شد و تازه مشغول خوردن شدیم که کمکم زمزمه باد بالا گرفت و هنوز غذا را تمام نکرده بودیم که باد شدید و شدیدتر شد.
مادرم گفت این باد و توفان، باران هم به دنبال دارد، بهتر است تا دیر نشده و شلوغ نشده، بساطمان را جمع کنیم و از پارک بیرون برویم، اتاقی، چیزی اجاره کنیم. حق با مادرم بود، توفان در گرفته بود که از پارک بیرون زدیم و یکراست رفتیم طرف جاده نوشهر. همان وسطهای راه روستایی بود که اسمش یادم نیست از یکی از همان بچههایی که مقوا و تابلو دست میگیرند؛ اتاق خالی جایی را اجاره کردیم. اتاق، شبی 15هزار تومان. وقتی به محل رسیدیم دیدیم، یک خانوار دیگر هم آنجا هستند و آنها هم مسافر هستند. بساطمان را پهن کردیم و به صاحبخانه گفتیم، دو شب میمانیم، چون ترسیده بودیم فردا شب هم همین بساط باشد. وقتی کیف پولم را در آوردم متوجه شدم یک تراول چک 50هزار تومانی داشتم که نبود، حالم گرفته شد، یعنی چه؟ به کی دادم، اشتباهی به جای 5 هزار تومانی یا 2000 تومانی به کی دادم به سوپری؟ به بلالی؟ به پمپ بنزینی بین راه؟
موضوع را به عیال گفتم. او جواب داد، یعنی اگر آن 50 هزار تومان نباشد، نمیتوانیم بمانیم. من جواب دادم چرا. منتها آن وقت دیگر پولی در بساط ندارم. موضوع را به صاحبخانه گفتم و 15 هزار تومان بهش دادم و گفتم، فعلا این پول امشب اگر ماندنی شدیم که پول فردا شب را هم میدهم و پسرم خیلی ناراحت شد و گفت یعنی اگر 50 هزارتومان پیدا نشود فردا برمیگردیم تهران؟ پاسخش را ندادم ولی واقعیت این بود که باید برمیگشتیم با 3020 هزار تومان ته کیف که نمیشد دو روز در شمال ماند. تازه بنزین هم باید میزدم. به عیال گفتم میرم سری به سوپری میزنم شاید آنجا اشتباه کردم، عیال گفت، هوا بد است بهتره نری. اما من گوش نکردم و رفتم و اتفاقا سوپری باز بود، وقتی موضوع را با او در میان گذاشتم، دست در دخلش کرد و گفت نه، تراول به من ندادید، قسم هم خورد، قانع شدم. مانده بودم برم لب دریا و کنار کافه، شاید اشتباهی به بلالی دادم، هر چه فکر میکردم که آخر چطوری من که یک هزاری به او دادم و بقیه پولم را هم گرفتم، عقلم به جایی نمیرسید، اما چارهای نبود، احتمال آخر این بود در چالوس به پمپ بنزینی داده باشم که رفتن تا چالوس هم، خیلی راه بود، هوا هم بشدت توفانی بود و بقول گفتنی چشم چشم را نمیدید. بگذریم با هزار دشواری و بدون یک ذره امید، با احتیاط رفتم و تا رسیدم به دوراهی کمربندی نوشهر نور، درست جایی که عصر پارک کرده بودیم و رفته بودیم لب دریا. خیلی خلوت بود، اما کافه باز بود، بجز کارگران کافه کسی نبود. از صاحب کافه، سراغ بلالی را گرفتم، فوری داد زد: ابراهیم! ابراهیم! بیا باهات کار دارند. بلالی از پستوی کافه بیرون آمد تا مرا دید، گفت: منتظر شما بودم.
گفتم: چه طور مگه؟
جواب داد: یک تراول 50 هزارتومانی از یکی از مشتریها گرفتم، البته نمیدانم چه جوری، چون دیدیم، سفارش بلال زیاد بود، من که سرم شلوغ بود، بساطم را که جمع کردم و دخلم را که دیدم، متوجه یک تراول 50 هزار تومانی شدم.
گفتم: شیر مادرت حلالت! حالا از کجا فهمیدی مال من است؟
جواب داد: اگر مال کس دیگری بود که تا حالا آمده بود. بعد اضافه کرد: میتوانی یک نشونی بدی؟
گفتم: بله! یک امضا با یک شماره تلفن پشتش هست که مال صاحب کارم، شماره تلفن خونهاس با 7 هم شروع میشه، مال طرفهای نارمک تهران است.
خندهای کرد و گفت: درسته، بیا دادش! مال حلال به صاحبش برمیگرده.
با اصرار من یک 2000 تومانی گرفت که یعنی دستخوش آن انصاف، و صداقت. چیزی که واقعا انتظارش را نداشتم، و اگر منکر میشد، هیچمدرکی نداشتم که ثابت کنم، تراول را به او دادهام. واقعا آن جوان که با بلالفروشی شاید آن روز 20 هزار تومان هم سود نبرده باشد، خیلی باید با وجدان، با شرف و با ایمان باشد که برگشت به من گفت: باید زودتر به خانهمان میرفتم ولی دلم شور میزد و انگار کسی به من میگفت فعلا بمان و نرو، شاید صاحب پول برگردد. این ماجرا را تعریف کردم که بگم چرا بعضی از ما حتی به اندازه یک بلال فروش هم، امانت دار مال مردم نیستیم.
عباس . د از تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم