چند سال است که با شوهرت زندگی میکنی؟
من یکسال با شوهرم زندگی کردم. وقتی پسرم به دنیا آمد شوهرم به بهانه کارکردن و پول درآوردن از ایران به فرانسه رفت و حالا 33 سال است که از من جدا شده و ما همدیگر را ندیدهایم.
مگر شوهرت در ایران شغلی نداشت که تصمیم گرفت به کشور فرانسه برود؟
چرا، در ایران شاغل بود، اما چون درآمد کمی داشت، برای پول بیشتر به فرانسه سفر کرد و پسرم را هم با خودش برد. بعد از آن دیگر من پسرم را ندیدم.
چرا پسرت را برد. مگر شوهرت برای کار به فرانسه نرفته بود؟
وقتی داوود شوهرم تصمیم گرفت به فرانسه برود من در شرایط بسیار بدی بودم، پدرم بیمار بود و جز من کسی را نداشت. من تنها فرزند خانواده بودم و مادرم هم چند سال قبل فوت کرده بود به همین خاطر همراه داوود نرفتم و ماندم تا از پدرم مراقبت کنم، داوود هم به بهانه اینکه پسرمان اذیت میشود و من به خاطر بیماری سخت پدرم نمیتوانم از پسرمان نگهداری کنم، بچه را با خودش برد و قرار شد خیلی زود برگردد یا اینکه بچه را پیش من بفرستد، اما بعد از آن دیگر خبری از داوود و پسرم نشد.
در این سالها خودت سراغ شوهر و فرزندت نرفتی؟
سه سال بعد از رفتن داوود پدرم بر اثر بیماری که داشت فوت کرد. من روزهای سختی را میگذراندم، اداره کردن مراسم ختم پدرم آن هم به تنهایی برایم کار بسیار سختی بود و در آن روزها بیشتر از همیشه به داوود نیاز داشتم اما او حتی به من تلفن هم نکرد، پس از پایان مراسم سراغ خانواده داوود رفتم و از آنها خواستم تا به من کمک کنند، اما هیچ همکاری با من نشد، من در یک شرکت حسابدار بودم با پولی که از این طریق به دست آورده بودم تصمیم گرفتم خودم به فرانسه بروم. تمام پاریس را زیر پا گذاشتم و هر جا که چند ایرانی میدیدم سراغ داوود را میگرفتم اما او هیچ ردی از خودش باقی نگذاشته بود، من فقط یک شماره تماس از او داشتم به آن شماره زنگ زدم و آنها گفتند که داوود رفته است اما اگر او را دیدند برایش پیغام میگذارند. یکماه در فرانسه ماندم و متاسفانه نتوانستم داوود و پسرم را پیدا کنم و برگشتم.
چرا خانواده داوود تو را کمک نمیکردند؟
من به درستی علت این ماجرا را متوجه نشدم اما فکر میکنم داوود از آنها خواسته بود تا چیزی به من نگویند و هیچ اطلاعاتی ندهند، داوود میترسید که من پسرمان را از او بگیرم. همیشه میگفت که پسرمان مهمتر از داوود برای من است و هر چه میگفتم اشتباه میکند توجهی نمیکرد، به همین خاطر هم پسرم را از من جدا کرد.
در این مدت تماس تلفنی هم با هم نداشتید؟
ما هیچ تماسی نداشتیم، چند ماه اولی که داوود از ایران رفته بود به من تلفن میکرد من هم با او تماس داشتم اما بعد از چند ماه او شماره تماسش را عوض کرد. چندین بار زنگ زدم و گفتند از اینجا رفته است، با اصرار بسیار زیادی که کردم خانوادهاش به من گفتند که داوود و بچه سالم هستند و داوود نمیخواهد با من درتماس باشد، بعد هم که رفتم فرانسه و نتوانستم آنها را پیدا کنم و برگشتم.
در این سالها چهطور زندگی میکردی؟
من خودم در یک شرکت حسابدار بودم و درآمد داشتم همه اموال پدرم هم به من رسیده بود، به لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتم. من همیشه از تنهایی رنج میبردم و به این فکر میکردم که چرا داوود اینطور مرا ترک کرد و پسرم را با خودش برد و چرا پسرم هیچوقت سراغ مرا نگرفت.
یعنی در این سالها که گذشته پسرت به سراغت نیامده است؟
یکسال پیش پسرم به ایران برگشت زمانی که او را از من جدا کردند داشت کمکم راه رفتن را یاد میگرفت. حالا برای خودش مردی شده و در فرانسه طراح شده است و درآمد خوبی دارد، روزی که دیدمش باورم نمیشد او پسر من است و نمیدانستم چطور غم دوری این سالها را برایش بازگو کنم.
از او نپرسیدی در این سالها چرا به سراغت نیامده است؟
آنچه در این سالها به من گذشته بود را برایش گفتم و توضیح دادم، حتی این که به فرانسه آمدم و پیدایش نکردم را هم گفتم و وقتی پسرم به من گفت که اصلا نمیدانسته من زنده هستم شوکه شدم. داوود به پسرم گفته بود که من در جنگ ایران و عراق و در بمباران کشته شدهام و درواقع با این کارش سعی کرده بود مرا از ذهن پسرم پاک کند، پسرم هم حرف پدرش را باور کرده بود و هیچ تلاشی برای پیدا کردن من نکرده بود.
پسرت چطور متوجه شده بود تو زنده هستی؟
از طریق یکی از دوستان پدرش متوجه شده بود، ظاهرا سعید، دوست داوود که چند سال پیش به سراغ من آمده بود تا احوالپرسی کند، بعد از این که به فرانسه رفته تصمیم گرفته بود تا به دور از چشم داوود ماجرای زنده بودن من را بگوید و پسرم از آن طریق متوجه شده بود من زنده هستم و موضوع را از داوود پرسیده بود و درنهایت نشانی مرا از طریق عمههایش پیدا کرد و آمد.
چند وقت است که پسرت به ایران آمده؟
حدود یکسال است که به ایران آمده و ما با هم زندگی میکنیم پسرم قصد دارد در ایران زندگی کند و از این پس در کنارم باشد و من آنقدر از این مساله خوشحال هستم که احساس میکنم تمام این سختیها را باید فراموش کنم و از این پس هر چه دارم به پای او بریزم، من پسرم را آنقدر دوست دارم که حاضرم هر کاری به خاطرش بکنم و از این به بعد نمیخواهم او را از دست بدهم.
بعد از آمدن پسرت، با شوهرت در تماس بودی؟
وقتی پسرم به ایران آمد، داوود چند بار به خانه من زنگ زد و خواست با پسرم صحبت کند، اما
هیچ وقت در مورد این که چرا با من چنین رفتاری کرده است حرفی نزد، شاید تمام مکالمه من و داوود یک دقیقه هم نشد، در این مدت فهمیدم آمدن پسرم او را به دردسر انداخته و داوود بشدت احساس تنهایی میکند، احساسی که بیش از 30 سال من داشتم حالا داوود دارد و امیدوارم بفهمد در این سالها با من چه کرده است.
چرا در طول این همه سال تصمیم به جدایی نگرفتی و حالا که پسرت برگشته اقدام کردی؟
من در طول این سالها بارها فکر کردم و پیش خودم گفتم بهتر است جدا شوم اما پشیمان شدم، پیش خودم فکر میکردم ممکن است داوود پس از رفتن به فرانسه دچار مشکل شده باشد و به همین خاطر دیگر با من تماس نمیگیرد و شرایط زندگیاش طوری شده که مجبور به ترک من است. من عاشق داوود بودم و 33 سال دوری از او نتوانسته بود ذرهای از این عشق را کم کند.
هر بار که به فکر طلاق میافتادم یاد روزهای اول آشناییمان میافتادم. روزهایی که هیچ وقت برایم تکرار نشد، من و داوود همدانشکدهای بودیم. او مهندس شد و من فوقدیپلم گرفتم. داوود حرفهای زیبایی به من میزد و میگفت هیچ وقت من را تنها نمیگذارد و در نگهداری از پدر بیمارم به من کمک میکند، اما او 1 سال بیشتر دوام نیاورد و بدون این که حرفی به من بزند، فرزندم را از من گرفت و برای همیشه مرا ترک کرد. حالا که فهمیدم او بدون هیچ دلیلی این همه سختی را به من تحمیل کرده است، دیگر نمیخواهم حتی نامش در شناسنامهام باشد.
داوود به پسرم گفته بود به ایران نرو چون مادرت تو را نمیپذیرد و او با کس دیگری ازدواج کرده، در حالی که من تمام این سالها را به انتظار فرزندم و پدرش نشسته بودم و او حتی قضاوت درستی در مورد من نکرد.
مریم عفتی
نظر کارشناس
مینو رحیمی- روانشناس
چند نکته در این پرونده حائزاهمیت است، اول این که زن خانواده به لحاظ شخصیتی فردی کاملا وابسته است و در تمام مدتی که شوهرش او را ترک کرده، با حرفهایی که در واقع خودش هم میدانسته چندان ارزشی ندارد دلخوش بوده و حاضر نشده که جدا شود و سراغ سرنوشت خودش برود. این زن درست زمانی تصمیم به جدایی گرفته که تکیهگاه واقعی و نه خیالی پیدا کرده است و احساس میکند به آن تکیهگاه خیالی که در ذهن خود درست کرده بود دیگر نیازی ندارد.
نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد، نحوه جدا شدن این زن و شوهر از هم است. مرد هم به لحاظ روحی و روانی شرایط مناسبی نداشته است. آنچه در گفتههای این زن نشان میدهد شوهرش از شرایط زندگیاش راضی نبوده و با توجه به این که شخصیت کاملی نداشته و از مقابله با مشکلات هراس داشته است، کار در خارج از کشور را بهانه کرده و بدون این که به همسرش بگوید از شرایط ناراضی است او را ترک میکند.
در حالی که این مرد اگر در همان زمان خواستههایش را از همسرش مطرح میکرد و برای او توضیح میداد که از چه چیزهایی رنج میبرد، مسلما این امکان را به وجود میآورد که با آرامش در کنار هم زندگی کنند. متاسفانه مرد به دلیل ضعفهای شخصیتی که خودش داشته و نتوانسته خواستههای درونیاش را مطرح کند، فرزندش را از داشتن مادر محروم کرده و حتی برای دور نگه داشتن او از مادرش دروغ هم گفته و همین امر باعث سلب اعتماد فرزند از پدر هم شده است.
رسیدن به یک زبان مشترک بین زوجهای جوان زمان لازم دارد و اگر آنها این فرصت را از هم بگیرند زندگی خوبی نخواهند داشت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم