مصاحبه با یک برگ پاییزی‌

این هم از بازی‌های روزگار است لابد که یک روز چشمت را باز می‌کنی و می‌بینی که این جناب ایادی مشت بر دهان خورده چنان شاعرانه شده‌اند که اگر همین الان تنها راه بیفتند بروند توی خیابان، سازمان میراث فرهنگی یا با حافظ اشتباهش می‌گیرد یا با خود سعدی! حالا چی شد که این جوری شد؟ طبق معمول خودمان هم نفهمیدیم.
کد خبر: ۲۰۷۷۶۲

فقط یک روز دیدیم همراه با مصاحبه‌اش یک برگ خشک پاییزی هم آورده و چسبانده بالای سرش روی دیوار. ما هم نامردی نکردیم و کنار برگ خشک یک قلب تیرخورده کشیدیم به هوای این که ایادی عصبانی شود و از خجالتمان دربیاید ولی چشمتان روز بد نبیند، دیدن قلب تیر خورده همان و ‌های های گریه ایادی به حال برگ خشک پاییزی همان. نمردیم شاعرانه شدن بعضی‌ها را هم دیدیم. مصاحبه ایادی را با برگ پاییزی بخوانید:

ایادی: به رهی دیدم برگ خزان... .

برگ پاییزی: آهای آقای خواننده، چشمات رو باز کن، چغندر که نیستیم داری همین جوری له مون می‌کنی و رد می‌شوی.

ایادی: کی بود، کی بود؟

برگ پاییزی: اینجا بابا، این پایین، با توام!

ایادی: چیه؟ چرا داد و قال راه انداختی؟ چی شده؟

برگ پاییزی: چی شده؟ تازه آقا میگه چی شده؟ مرد حسابی داشتی له‌ام می‌کردی.

ایادی: خوب له بشی. برگ خشک باید له بشه دیگه عزیزم. همه کیف پاییز به این خش خش برگ‌های درخت‌هاست... .

برگ پاییزی: آره؟ دوست داری، نه؟

ایادی: اوهوم.

برگ پاییزی: خجالت بکش. واقعا که چه آدم‌هایی پیدا می‌شوند. بابا لااقل یک کمی احساسات از خودت بروز بده.
هیکل به این گندگی یعنی یک سر سوزن احساسات نباید داشته باشه؟ خیر سرت من اولین برگ پاییزی هستم که روی زمین می‌افته، لااقل یک کمی حرمت نگه دار.

ایادی: الهی بمیرم، یعنی تو اولین برگی هستی که از درخت افتادی پایین؟ یعنی پاییز با تو شروع شده؟

برگ پاییزی: پس چی؟

ایادی: حالا که این جور شد باهات یک مصاحبه اساسی می‌کنم برای نسل سوم، تا از این به بعد نسل سومی‌ها هم حواسشون به امثال تو باشه.

برگ پاییزی: وای... باورم نمیشه، خوب شد خودم افتادم پایین، چه افتخاری، دارم جاودانه می‌شم.

ایادی: خب بگو ببینم احساست از این که اولین برگ پاییزی هستی چیه؟

برگ پاییزی: بنده، خیلی خوشحالم که افتتاح‌کننده پاییز هستم. اصولا جناب پاییز الان 2 هفته‌ای هست که در بین برگ‌ها مدام در حال چرخیدن هست تا بالاخره یکی را انتخاب کند و به دست مبارکشان که باد نام داره آن برگ رو بچیند. خب، بنا به خصوصیات ظاهری و باطنی و قابلیت‌های فردی و شخصی، این جانب به چشم آمدم و مورد انتخاب قرار گرفتم. به همین دلیل هم به عنوان اولین برگ پاییزی، مکان اصلی خودم را ترک کرده و راهی زمین شدم.

ایادی: نگفتی چه احساسی داری؟

برگ پاییزی: خیلی خوشحالم. می‌دانید، اصولا وقتی تو اولین و تنها برگی باشی که روی زمین می‌افته خیلی بیشتر دیده می‌شوی. آدم‌ها متوجه‌ات می‌شوند و هی قربان صدقه‌ات می‌روند. بعضی‌ها هم تو را برمی‌دارند و توی دفتری، لای کتابی چیزی یادگاری پنهان می‌کنند. خلاصه که درهای جاودانگی همه جوره به روی تو باز می‌شه دیگه.

ایادی: چه پیغامی برای برگ‌هایی که بعد از تو می‌افتند داری؟

برگ پاییزی: پیغام من اینه که از اون‌ها خواهش می‌کنم وقتی می‌افتند زمین و مردم از رویشان رد می‌شون همچین درست و حسابی خش خش کنند و به عبارت ساده‌تر کوچه و خیابان را بگذارند روی سرشان تا همه متوجه شوند که پاییز از راه رسیده. بعد هم می‌خواستم بگویم... .

ایادی: یک دقیقه صبر کن ببینم، این صدای چیه داره می‌یاد؟

برگ پاییزی: چی؟ صدای چی؟ من که چیزی نمی‌شنوم.

ایادی: چرا، داره صدا می‌یاد، چقدر هم صداش آشناست.

برگ پاییزی: مگه صدای چیه؟

ایادی: صدای... صدای... صدای خش خش برگ درخت‌هاست. ببینم مگه تو نگفتی اولین برگ پاییزی هستی که پایین می‌افته؟

برگ پاییزی: نه بابا اشتباه می‌کنی، صدای خش خش کجا بود؟

ایادی: دست شما درد نکنه دیگه یعنی ما توهم زدیم؟ ایناهاش، صداش رو دارم می‌شنوم. اه، اه نگاه کن، چقدر برگ روی زمین ریخته، که تو اولین برگی آره؟

برگ پاییزی: عزیزم منظورم اولین برگ پاییزی بود که تو می‌بینی.

ایادی: آهان از اون جهت.

برگ پاییزی: آره از همون جهت.

ایادی: الو... 110؟ آقا بیا این رو جلب کن ببر، ایشون قصد فریب من را داشتند، الو... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها