در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از من چند بار عذرخواهی میکند که بدون اجازه مجبور بوده کیفم را باز کند و ... (دلم میخواهد این جمله را چند بار دیگر هم بنویسم اما شما خودتان لطف کنید و چند بار بخوانیدش).
دوستم میگوید: چقدر تو بیجنبهای، خب تو اگه کیف پیدا کنی، نمیدی به صاحبش؟
میگویم: چرا من هم کیف را به صاحبش میرسانم اما مطمئن نیستم با تماس پنجم او باز هم لحنم صمیمی و خوب باشد، مطمئن نیستم تمام خیابان را بگردم، حداقل نیم ساعت وقت بگذارم و حتما یک جای مطمئن پیدا کنم تا کیف را به صاحبش برسانم.
آقای کمالی، یابنده کیف پول من، دستکم نیم ساعت وقت گذاشت تا کیف پولم را به دفتر اسناد رسمی شماره 551 تحویل داد و مطمئن شد، منشی دفترخانه کیف را به من میرساند.
آقای کمالی برعکس من که شاید بعد از تماس چندم صاحب کیف، حتما لحنم عوض میشد و با یک الوی کشیده به او میفهماندم که خودم کار و زندگی دارم و نمیتوانم علاف کیف پول او شوم، از تلفن همراه خودش آنقدر پیگیری کرد تا من به آن دفتر اسناد رسمی برسم و کیف پولم سالم و مثل روز اول به دستم برسد.
اما حالا ماجرای دوم را بخوانید. ماجرای دوم به خودم برمیگردد، درست از وقتی که از آن دفترخانه خارج میشوم، از ماشینی که بدون توجه به حق تقدم سبقت گرفتهام، بلافاصله با تکان دست، عذرخواهی میکنم. به حقوق همه عابران پیاده احترام میگذارم، ترمز میکنم و اجازه میدهم از کنار چهره خندان من عبور کنند.
در مسیر برگشت از جلوی مدرسهای میگذرم، به بچههای دبستانی که از کنارم رد میشوند، لبخند میزنم، حالم خوب است. به قول بچهها شارژم! با خودم فکر میکنم، چرا من که به فاصله کمتر از یک ساعت همین مسیر را دوباره طی میکنم، این همه عوض شدهام، فقط به خاطر یک کیف پول که کلا 11 هزار تومان و یک کارت خبرنگاری در آن است؟ نه، مطمئنا نه!
من فقط و فقط به خاطر همه حس احترام و لطف یک غریبه، این همه خوشحال شدهام! فقط همین. نمیدانم آقای کمالی که از سر خیابان خوشطینت کیف پول مرا پیدا کرده، این یادداشت را میخواند یا نه؟
مستوره برادران نصیری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: