امام خمینی به عنوان یک رهبر تیزبین سیاسی و یک مرجع اندیشه ورز و عارف ، شخصیتی جاذب و مقبولیتی عمومی داشت . تمامی آزاداندیشان با هر سلیقه و گرایش فکری و سیاسی ، در برابر عظمت او
کد خبر: ۲۰۴۲۲
سر تعظیم فرود می آورند و خاضعانه لب به بیان واقعیات وجودی او می گشایند. مرحوم داریوش فروهر در زمره کسانی بود که به لطف آشنایی نزدیک چنان شیفته امام و فرزند خلفش ، حاج سید مصطفی خمینی شد که در مصاحبه با واحد خاطرات موسسه تنظیم و نشر آثار امام آن هم در واپسین روزهای عمر خویش ، فارغ از هر گونه تحلیل سیاسی زبان به مدح آنان گشود. بی شک اگر او در زمان انتشار این مصاحبه در قید حیات بود، از سوی جزم اندیشان آماج انواع اهانت ها و اتهام ها در داخل و خارج از کشور قرار می گرفت و بایکوت می شد . به دلیل کمبود جا و به منظور سهولت در فهم مطلب ناچار از گزینش و اندکی ویرایش ادبی شده ایم و علاقه مندان به مطالعه متن کامل آن را به شماره 25فصلنامه حضور ارجاع می دهیم . این مصاحبه تاریخی را در ایام فرخنده دهه فجر انقلاب اسلامی ، به همه آنان که بدور از هر گونه دگماتیسم ، دل در گرو استقلال و آزادی ایران و ایرانی سپرده اند ، تقدیم می کنیم .
ضمن تشکر از فرصتی که به ما دادید ، لطفا در ابتدا نحوه آشنایی خودتان را با حضرت امام خمینی بیان بفرمایید.
شاید در دهه بعد از 1320 ، چند بار با نام ایشان برخورد کرده بودم و شاید در سالهای 28 و 29 یک کتاب کوچک به نام کشف الاسرار، از ایشان در دوران دانشجویی خواندم [این کتاب] صرف نظر از موضوع هایش که جنبه ضددیکتاتوری دوران رضاشاهی داشت ، شیوه نگارش ، آن هم از یک روحانی برای من جالب بود، چون خیلی علاقه مند به کاربرد واژگان فارسی بودم و در آن کتاب گاه واژگان فارسی به کار برده شده بود که دیگران کمتر به کار می بردند، مددکاری فرض بگیرید، کمک کاری ، یا مانند آنها ، اکنون درست یادم نیست ، نخستین برخوردی که با اسم ایشان داشتم ، اگر اشتباه نکنم در زمان زمامداری دکتر محمد مصدق بود که در قم یک آشوبی به پا شده بود، به این ترتیب که توده ای ها کوشش می کردند که هر جا که ممکن است اخلال هایی پدید بیاورند، از جمله گروه هایی در روزهای جمعه راه می انداختند و گویا در قم یک عده از جوانان ، زن و مرد توده ای برای پیک نیک یکی دو بار رفته بودند(اگر اسم را اشتباه نگویم) به اشنویه که حضرت آیت الله بروجردی تابستان ها به آنجا می رفتند و این ، مورد اعتراض روحانیون و طلبه ها قرار گرفت ودر شهر قم درگیری بپاشد . و به هر حال چند نفر از طلبه ها زخمی شدند و در بیمارستان خوابیدند، دولت هیاتی فرستاده بود به حضور آیت الله بروجردی و از زخمی شدگان دیدار کرد ، باید از آنچه که می گویم عکسی درروزنامه آسیای جوان موجود باشد ، که فرماندار نظامی قم ، معاون وزارت کشور ، آقای شهشهانی ، یک روحانی بسیار خوش سیما و یکی دو نفر دیگر که اکنون به یاد نمی آورم [درآن عکس بودند] زیر عکس ها نوشته بود که فرماندار نظامی ، معاون وزارت کشور و حاج آقا روح الله نماینده آیت الله بروجردی ، بعد دیگر من برخوردی با نام ایشان نداشتم . از انجمن های ایالتی و ولایتی صحبت شد. در آن هنگام اعتراض هایی که می شد نام آیت الله العظمی خمینی بیشتر به گوش می خورد. تا این که موضوع رفراندوم که پیش آمد ، مبارزه روحانیون خیلی جدی تر شد و باز ما می شنیدیم که آن کس که پیش از همه و بیش از همه حرکت می کند، آیت الله العظمی خمینی است . من و شاید حدود دویست نفر از اعضای عالی جبهه ملی در ماههای بهمن و اسفند دستگیر شده و در زندان های قصر و قزل قلعه بودیم .یک روز دیدیم وضع غیرعادی است چون ما در خارج از قلعه نگه داشته می شدیم ، از روی پلکان آنجا شهر پیدا بود، تقریبا نشانه های آتش سوزی نمایان بود معمولا از خانه برایمان غذا می آوردند، آن روز برای ما غذا نیاوردند، فهمیدیم که شهر غیرعادی است ، ولی ما کم و بیش با خانواده خودمان که دیدار داشتیم ، شنیده بودیم که عاشورا در قم حضرت آیت الله العظمی خمینی سخنرانی تندی کرده اند. دیگر از این که ایشان شب دستگیر شده اند چیزی نمی دانستیم ، آن روزی که می گویم روز پانزدهم خرداد بود، که بعدازظهر آن روز سرلشکر پاکروان که آن موقع رئیس ساواک بود، چگونگی را اعلام کرد و در درون زندان واقعیتش این بود که کسانی می آمدند با آقایان صالح و صدیقی و سنجابی صحبت می کردند که بین دولت و مردم التیامی بدهند ، بعد از این جریان وقتی نماینده آنها آمد ، آقای صالح گفت کاری که انجام شده در تاریخ ایران سابقه نداشته است ، این که گذشته از کشتن مردم یک مرجع تقلید دستگیر و زندانی بشود و وضعش روشن نباشد، به هر حال ایشان به صورت یک عامل موثر در رویدادهای کشور، درآمدند و ما هم از این راه با ایشان آشنا شدیم مدتی بعد از اینکه ایشان از زندان آزاد شدند، شاید یک ماه ، یک ماه و نیم بعد ، من و دیگر کوشندگان جبهه ملی آزاد شدیم ، ایشان می آمدند و برای ما تعریف می کردند که این سه روزی که در داودیه بودند، ]اهالی [ شهر به طور کلی می آمدند به دیدن ایشان و بعد اگر اشتباه نکنم . ایشان را به قلهک . منزل آقای روغنی بردند، بعد دیگر آنجا در حقیقت در حصر به سر می بردند و اجازه دیدار داده نمی شد. آزادی من زیاد طول نکشید و در پایان شهریور سال 1343دوباره به زندان رفتم . در زندان بودم که موضوع کاپیتولاسیون ، پیش آمد. که ایشان آن سخنرانی معروف را کردند ]آن زمان [ ما در بخشی از زندان انفرادی بودیم ؛ ولی چون جزمن و پرویز حکمت جو زندانی دیگری در این کریدور و چهار سلول نبود، دیگر دربست ما آنجا بودیم .تا این که یک روز دیدم یک روحانی بلندبالای جوانی وارد شد و آن کس که همراهشان بود گفت فرزند حضرت آیت الله خمینی است ، خوب طبیعتا با هم آشنا شدیم و تا پایان زندان ما تقریبا با هم غذا می خوردیم . بعد از آمدن ایشان شدیم سه نفر، که هر کدام پرونده جداگانه ای داشتند ، نفر سوم پرویز حکمت جو یکی از افسران نظامی حزب توده بود که آمده بود و برای بازسازی سازمانشان ، او را گرفته بودند و آنجا بود، حکمت جو بعد از چند سال محکوم به حبس ابد و بعد محکوم به اعدام شد و بعد هم درون زندان او را کشتند، به هر حال از طریق حاج آقا مصطفی خمینی من با شخصیت و نظرهای امام آشناتر شدم و برخورد بسیار دلیرانه حاج آقا مصطفی برایم گیرندگی خاص داشت ، ایشان وقتی هیات هایی ، مخصوصا از دادستانی ارتش می آمدند بازدید کنند از داخل زندان ، می نشست و بلند بلند به تلاوت قرآن می پرداخت ، و هیچ کس به سلول ایشان نمی رفت . موقعی که حضرت امام را به تبعید برده بودند، رئیس ساواک آن موقع با حاج آقا مصطفی دیداری کرد و ایشان گفت که به من گفتند که به قم بروم و بعد باید از ایران بیرون بروم .
سرهنگ مولوی نبود؛ بله ، سرهنگ مولوی و گفت : من گفتم بسیار خوب می روم . در نظر دارم که به قم بروم ولی به این سادگی نروم ، بعد هم ایشان را تقریبا به اجبار از تهران بیرون بردند. من در زندان بودم که حضرت امام را از ترکیه به نجف بردند که حاج آقا مصطفی هم همراه ایشان بود. سوال بعدی در مورد جزییات بیشتری است که از ارتباط جنابعالی با مرحوم حاج آقا مصطفی هست ، بویژه اگر ایشان نکاتی راجع به امام می گفتند اگر مطلبی در خاطرتان هست بیان بفرمایید؛ نکته خاصی من الان در ذهنم نیست آن چیزی که به روی ذهن من نشست ، دلیری و استواری ایشان در برخورد با گماشتگان ساواک بود. این زندان که فرمودید زندان قزل قلعه بود؛ بله ، قزل قلعه بود. و آن سلول انفرادی بود که شما سه نفری آنجا بودید؛
من و حاج آقا مصطفی و حکمت جو. در سه سلول بودیم ، ولی چون پرونده های ما به هم ربطی نداشت ، هیچکدام آن شکلی نبودیم که برای بازجویی های ساواک اهمیتی داشته باشد، آزاد بودیم که با هم باشیم . با هم می نشستیم و غذا می خوردیم . با توجه به این که فرمودید حکمت جو ، توده ای بود آیا ایشان در هم غذا شدن با او مشکلی نداشتند؛
من هیچوقت ندیدم که ایشان اشکالی به این قضیه داشته باشند، بطور کلی من ایشان را خیلی دارای سعه صدر، و در عین یک باور ناب ، دارای این شان می دیدم که این موضوعات برایشان دشوار نیست ، لابد راه حل اجتهادی آنرا هم پیدا کرده بودند. آن موقع چه ویژگیهایی از ایشان برای شما مهم بود؛
از امام چه چیزهایی برای شما جالب بود؛ بهر حال ایشان را از لحاظ، پرهیز و دانش ، جدا از دیگران و برتر از دیگران عنوان می کردند، توام با این که بسیاری اصولا بینش سیاسی ایشان را قبول داشتند... پس از درگذشت مصدق این پیشنهاد در حزب ملت ایران بود که باید مبارزه ما با روحانیون در بیامیزد و برای نخستین بار، سخن از رهبری حضرت آیت الله العظمی خمینی پیش دوستان ما طرح شد که من با حضرت آیت الله ربانی شیرازی این را در میان گذاشتم ، که این ممکن است که در نشریات به تدریج عنوان بشود ، ایشان نظرش این بود که شما نباید بنویسید رهبر سیاسی ، باید بنویسید، مرجع تقلیدی که درستی بینش سیاسی اش هم برای همه روشن شده است ، ( نقل به عین نیست ، نقل به مضمون است) منظورش این بود که همیشه باید مرجعیت ایشان را مورد تاکید قرار داد و این که جا دارد از بینش سیاسی ایشان هم - به عنوان یک رهبر - پیروی بشود. این چه سالی بود؛ درست در بهار سال 1356. به هر حال مبارزه ملی ها، داشت گسترش پیدا می کرد ولی نه زیر نام جبهه ملی . از جمله کارهایی که کردیم ، در منزل یکی از بازاریها، در خیابان ری ، روز دوم آبان ماه سال 1356 قرار بود من به مناسبت میلاد حضرت رضا (ع) ، سخنرانی بکنم ، اجتماعی هم ، از جمله هفده یا هیجده نفر از بازاریها، از جمله بعضی از بازاریهایی که بعد به هیات موتلفه پیوستند مثل این پور استاد و اینها هم جزو دعوت کنندگان بودند، اول یک تلفن از بازار به من شد که می گویند که حاج آقا مصطفی درگذشته است ، بعد حدود ساعت ده بود که یکی از روحانیون جوان که پیش از این که از ایران برود مدتی مخفی بود و به هر حال من از او شناخت داشتم آقای حمید زیارتی ، که قبلا به نام حمید روحانی او را می شناختند، از نجف تلفن کردند و با لحن اندوهباری به من گفتند که دوست شما درگذشته است ، من هم گفتم که از بازار هم به من تلفن شد و گفتم که تسلیت من را خدمت پدر بزرگوار ایشان بدهند و نخستین بار که در تهران سخن از درگذشت ایشان پدید آمد. در گردهمایی همان عصر در منزل یکی از بازرگانان جوان به نام حاج اصغر بود و به من گفتند که حالا میلاد امام رضا است و این درگذشت هم پیش آمده است . نظرم این بود که ما کارمان را ادامه بدهیم . فقط ظاهر جشن نداشته باشد و چند تا پارچه سیاه هم در آنجا گذارده شده و در آغاز سخنرانی هم من با ذکر اسم به مرجع تقلید شیعیان جهان تسلیت گفتم ، که شاید در یک مجلس رسمی مدتها بود که چنین چیزی پیش نیامده بود.من از اینکه در دل و درون ، گروندگان اندیشه های چپ ، چه می گذشت نمی دانم ، ولی همه کوشندگان سیاسی ، به صورت یک رهبر و یک نقطه امید برای پیکار با دیکتاتوری شاه به حضرت آیت الله العظمی خمینی نگاه می کردند ، بعد همان درگذشت و پشتیبانی ، نام بردن از حضرت آیت الله العظمی خمینی را خیلی پدید آورد و این پدیده اوج گرفت که به آن مقاله بیشرمانه رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات انجامید. بعد دیگر اعتراضات و درگیری ها، همین طور، چهلم به چهلم و هفته به هفته ، ادامه پیدا کرد و تلاشی هم برای بازسازی جبهه ملی شد، اول به عنوان اتحاد حزب ها و نیروهای جبهه ملی و بعد که مبارزه گسترش بیشتری پیدا کرد، به نام جبهه ملی . حتی بعدها، روز چهاردهم اسفندماه سال 1359، بنی صدر گفت که این آقای بختیار که بعدها شکل دیگری به مبارزه اش داد به عنوان یک سفر برای درمان به فرانسه رفت و یک نامه نوشت که داده بشود به حضرت آیت الله العظمی خمینی . منظور بنی صدر این بود که آقا که حالا این حرفها را می زند، آن وقت خودش می کوشید که یک راه اختصاصی برای نزدیکی به امام پیدا کند، و دستاویزش هم این بود که یکی از بزرگان بختیاری ، امیر مفخم چندین سال حاکم خمین و محلات و سایر جاها بوده است .
محتوای آن نامه را اشاره نکردند؛ محتوای نامه تقریبا معرفی خودش بود ، و این که ما در درون ایران مشغول مبارزه هستیم ، بنی صدر در آن نطق موضوع را خیلی روشنتر بیان کرده است . در این مرحله چه علت ، یا چه زمینه هایی وجود داشت که حزب تان را به این قضیه رساند که باید وارد نهضت روحانیت بشود و رهبری امام را مطرح بکند؛ و بعد از این قضیه آیا در نشریات بر رهبری امام تاکید می شد؛
درست است که امام بیرون از کشور بودند و شاید هم بشود و تعبیر کرد که در برابر بساط دیکتاتوری شاه و ساواک در آن وقت در دسترس نبودند، ولی به هر حال حرفی را که در دل مردم بود و شاید به سر زبان ها هم می آمد، که مردم ایران از نظام سلطنتی و وجود شاه بیزار شده اند، ایشان روشنتر و زودتر از بقیه می گفت . مردم ایران یکبار در جنبش مشروطیت شکست خورده بودند، این را یک پیوندی از استبداد و استعمار تلقی می کردند، در جنبش ملی شدن نفت شکست خورده بودند، باز این را یک پیوندی از استعمار و استبداد تلقی می کردند که در هر دو مورد بالاخره کانون آن نهاد سلطنت بود. به این ترتیب مردم ایران به این نتیجه رسیده بودند که باید این بساط را دگرگون کرد و کسی که به حق باید گفت تواناتر و آشکارتر از دیگران این سخن را به زبان می آورد و همه جا از استقلال و آزادی ایران دفاع می کرد، ایشان بود. البته جایگاه دینی و مرجعیت ، موضوعی است بدون شک غیرقابل انکار که می توانست تارهای قلب مردم را به لرزه درآورد. ما در راستای هدفمان این برداشت را داشتیم که با پشتیبانی از ایشان ، با پیروی از حرکتی که ایشان سالهاست دنبال کرده اند، می توانیم به هدفهای خودمان برسیم . البته هدفهایی که ما آن هنگام برای خیزش مردم عنوان می کردیم و بعد هم دنباله دادیم ، استقلال ، آزادی و عدالت اجتماعی بود. حالا در جریان انقلاب این قسمت سوم ، ابتدا به عدل و قسط اسلامی و سرانجام بعد از پیروزی انقلاب به جمهوری اسلامی تعبیر شد. آیا نکته ای که آقای ربانی شیرازی راجع به مرجعیت گفتند ، مورد تایید شما بود؛ بله ، مورد تایید ما بود که پیروی می کردیم ، اصلا ما طرح کردیم که در صحنه کارهای سیاسی خودمان می خواهیم رهبری آیت الله العظمی خمینی را طرح کنیم ، ایشان نظرش این بود که شما باید طرح کنید ولی به عنوان مرجع تقلیدی که درستی بینش سیاسی او هم روشن شده است. نشریات شما هم این قضیه را مطرح کردند؛ تمام نشریاتی که آن هنگام به عنوان خبرنامه جبهه ملی منتشر می شد همه پر از خبر پیکارهای روحانیون بود و همواره بخشی از آن اختصاص داشت به اعلامیه ها و نوارهای پیاده شده ، بتدریج شاید همزمان با مرگ حاج آقا مصطفی دیگر، عنوان هم می شد: امام خمینی . سفرهایتان به واقع از پاریس شروع می شود؛ سفرها نیست ، من آخرین کسی بودم که به پاریس رفتم و این را به جهت چیزی نمی گویم من کار خودم را می کردم و پیوند قبلی که نداشتم ، فکر می کردم رفتن من به آنجا جز خود جلواندازی چه معنی دیگری می تواند داشته باشد، ولی سرانجام بعد از این که آقای بازرگان هم آنجا بود و برگشت و آقای سنجابی هم برگشت ، و آن اعلامیه سه امضا را راجع به جبهه ملی و نظرات جبهه ملی داده بود که در آن ، نادرستی ، یعنی قانونی نبودن نظام سلطنتی را طرح کرده بود و از آموزش های اسلامی سخن به میان آورده بود و از پیکارهایی که باید برای «آزادی» باشد ، یاد شده بود. بعد از دو دیدار که با حضرت امام داشت ، این را مطرح کرد که این متن را حضرت امام خودشان گرفتند و بعد از آزادی ، کلمه استقلال را با خط خودشان گذاشتند و سنجابی از ایشان می پرسد که این را ببرم در ایران و منتشر کنم ، می گویند که نه ، همین جا برو و منتشر کن . در نوفل لوشاتو مقابل منزل امام در آن طرف خیابان جایی بود که حضرت امام نماز می خواندند و اگر هم اجتماعی بود آنجا برگزار می شد، می گویند برو آنجا بخوان که او می رود و آنجا اعلامیه را می خواند. این مال سیزدهم آبان ماه سال 1357 است ، چند روز قبل از آن ، حضرت آیت الله منتظری و حضرت آیت الله طالقانی از زندان آزاد شده بودند و بعد از هفدهم شهریور، زیر سیطره فرماندار نظامی خیلی از فعالیت ها افت کرده بود، بازاری ها آمدند که بیایید به دیدار حضرت آیت الله طالقانی که من از دفتر خودم از خیابان فردوسی آمدم ، دروازه شمیران ، و به عنوان سخنگوی جبهه ملی سخنرانی کردم و نظر جبهه ملی را گفتم که نظام سلطنت جنبه قانونی و مشروعیت ندارد و نظام آینده باید با مراجعه به آرای عمومی تعیین بشود که این نهم آبان است ، آن را که سنجابی در خدمت امام نوشته بود و بعد خواند، روز سیزدهم آبانماه است ، باز من آن را به عنوان سخنگوی جبهه ملی منتشر کردم .به هر حال بعدا که سنجابی برگشت ، فرماندار نظامی من و سنجابی را روز عید قربان - که قرار بود مصاحبه کنیم - گرفت و این به حضرت امام گران آمده بود که کسی آنجا رفته و اعلامیه ای خوانده است دال بر این که دیگر نظام سلطنتی مشروعیت ندارد، بعد که برگشته به ایران ، او را گرفته اند.بعد که از زندان آزاد شدیم (البته پنج روز بیشتر طول نکشید من آزاد شدم) دوستانی که آنجا بودند، پی درپی به من تذکر دادند که به پاریس بروم . این ، اواخر آذرماه است یا نه؛ نه ، درست روزی که شاه رفت . (بیست وششم دی) من به پاریس رفتم و همانجا هم این آقای بنی صدر و چند تا از دوستانم و آن آقای دکتر مکری آمده بودند به فرودگاه جلوی من . از همانجا رفتم خدمت امام ، چون من ایشان را ندیده خیلی به ایشان ارادت پیدا کرده بودم ، بعد در گفتگوها وضعی پیش آمد که امام اجازه دادند که در مدت شانزده روز بیش از دوازده بار خدمت ایشان رفتم . در دیدار اول دکتر یزدی و قطب زاده و حاج احمد آقا و آیت الله اشراقی ، با من هم آقای بنی صدر و مکری و اینها آمده بودند، ولی در دیدارهای بعد، دیدارهایی شد که تنها در خدمت ایشان بودم . در پاریس خوب یادم هست وقتی که ما رسیدیم هنگام نماز بود ، می خواستند نماز ظهر و عصر را اقامه کنند من هم پشت سر ایشان نماز خواندم بعد رفتم خدمت ایشان ، یادم هست نخستین سخنی که از من پرسیدند این بود که خوب این مردک [شاه] هم که رفت ، گفتم من که پرواز کردم ساعت شش و نیم صبح بود. من در هواپیما شنیدم که رفته است ، بعد راجع به اوضاع ایران صحبت شد، اینجا البته می شنیدیم که بعضی از آقایان دور هم جمع هستند، به عنوان این که شورایی پدید بیاورند، این موضوع به هیچ وجه علنی نبود، آقای طالقانی هم یک بار عده ای را دعوت کردند که یک شورایی را پدید بیاورند، که باز آن هم به نتیجه نرسید، نظر امام از این که می خواستند با کسانی دیدار بکنند، این بود که شورایی به وجود بیاورند ، در آنجا یکی از صحبت ها این بود و نظرهایی داده می شد به خدمت امام که من هم ،صحبتم این بود که شورایی که می خواهد تشکیل بشود، در برگیرنده همه نیروها باشد. با اهمیت ترین موضوعی که من طرح کردم و بیشتر دیدارم روی آن متمرکز بود اینکه چند نفر از افسران طراز اول پیش از رفتن من با من صحبت کرده بودند که آمادگی دارند با انقلاب همکاری کنند. اینها نمایندگان ارتشبد قره باغی بودند، من موضوع را با حضرت امام در میان گذاشتم ، ایشان خیلی دلش می خواست که جابجایی قدرت بدون خونریزی گسترده باشد، از نیرومندی ارتش هم حرف خیلی زده شده بود، دستاورد مهمش نامه ای بود که حضرت امام خطاب به فرماندهان ، افسران ، درجه داران ، ارتش ملی ایران نوشتند، این نامه بسیار استثنایی است و تاریخ چهارم بهمن را دارد. قرار بود این نامه را من به تهران بیاورم . اما همان روز یا به فاصله چند ساعت آقای دکتر بختیار دستور بستن فرودگاه را دادند، در نتیجه یکی چند روزی من دست به دست دواندم . این موضوع از نظر من با اهمیت بود، چون گفته بودند آن آقای سرلشکر نشاط واحدهایش را آورده است در خیابان و قدرت نمایی کرده است ، نگرانی وجود داشت که خونریزی بشود، می خواستم به ترکیه بروم و از آنجا با اتومبیل به تهران بیایم . در این وقت باز یک نکته ای بود که هر چه پیش می آمد شخصیت امام خمینی برای من توجه برانگیزتر می شد، تقریبا بیشترکسانی که آنجا بودند، و تقریبا تمام کسانی که از اینجا مورد رایزنی قرار می گرفتند توصیه می کردند که حضرت امام آنجا بمانند، ولی ایشان دو یا سه روز بعد از رفتن شاه اعلام کرد که من به ایران برمی گردم ، و هر چه از خطرات آن صحبت می شد، ایشان پافشارانه می گفت من به ایران برمی گردم که این برای من یک نکته مثبتی بود، به هر حال پافشاری ایشان و کوشش هایی که در داخل کشور شد و حتی تحصن روحانیون در مسجد دانشگاه و مذاکراتی هم که جناح آقای بازرگان با شرکت آیت الله بهشتی و موسوی اردبیلی و... با بختیار (شاید هم با بعضی از جاهای دیگر داشتند) به هر حال مانع پرواز امام برای برگشتن به ایران نشد. من هم به ایشان گفتم ، تا حالا نشده که من به ایران بروم و در اجرای پیشنهادی که داشتم و اجرای دستوری که شما دادید، کار بکنم . اکنون که خودتان می آیید، اجازه بدهید که من هم با همان هواپیما بیایم که ایشان هم اجازه دادند و من هم با همان هواپیما آمدم .موضوع فرودگاه و بدرقه و بعد در داخل هواپیما و متانتی که وجود داشت ، اینها برایم از خاطرات فراموش نشدنی است ، ما در صندلی ها می خوابیدیم ، ولی امام مدتی در یک قسمت بالا ی هواپیما استراحت کردند ونماز شب خواندند ، تا رسیدیم به فرودگاه . من چون با افسرها قرار گذاشته بودم ، دیگر درنگ نکردم که با حضرت امام به جایی بروم ، اجازه گرفتم و اولین کسی که از آن هواپیما بیرون آمد من بودم ، سطح فرودگاه هم برایم جالب بود که بیشتر افسران جزو دانشجویان دانشکده هوایی ، و شاید پاره ای از درجه داران در تمام سطح فرودگاه اسلحه به دست قرار داشتند ، که فیلم آن هم در دسترس هست. راجع به دوازده دیدارتان با امام بگویید. بین دوازده تا چهارده دیدار بود ، البته دیدارها تعدادی که عمومی بود، یک بخش عمده آن یعنی دو یا سه جلسه آن راجع به این نامه گذشت . نامه را که خود امام نوشته بودند، برای من خواندند و تصمیم گرفتند که اصلاحاتی بخصوص در عنوان آن بکنند، بعد آنرا پاکنویس کردند که خود این دو یا سه جلسه طول کشید. هیچ پیشنهادی به شما راجع به عضویت در شورا نشد؛
اینجا صحبت پیش آمد که قرار بود من و سنجابی و سرلشکر قرنی هم عضو شورا باشیم ، بعد آقای بازرگان گفتند بهتر است که هیات دولت مثل هیات وزرا باشد و شورای انقلاب مثل مجلس باشد و کسانی که در هیات دولت شرکت می کنند، در آنجا شرکت نکنند و تا کابینه آقای بازرگان بود، وزرا در شورا شرکت می کردند ولی عضو شورا نبودند. ظاهرا گفته شده است که آقای سنجابی به واسطه این که آقای بازرگان عضو شورا هستند از اول خودداری کردند به شورای انقلاب بیایند ، این صحیح است؛ نه ، سنجابی به هر حال دلش نمی خواست ، که در کابینه آقای بازرگان شرکت بکند، چون وقتی او در کابینه دکتر مصدق وزیر فرهنگ بود، مدتی بازرگان معاون وزیر فرهنگ بود و چندان هم با یکدیگر سازگاری نداشتند، بعد که آقای بازرگان رفت به هیات مدیره موقت شرکت ملی نفت در آبادان ، همکاری آن طوری آنها با هم قطع شد. به هرحال برای او خیلی سنگین بود و در تشکیل هیات دولت ، بازرگان با من صحبت کرد، با پیشینه ای که با هم داشتیم ، می دیدم که با فشار حضرت امام است که ما به همکاری خوانده می شدیم ، وگرنه ، نه ما مایل بودیم که با آقای بازرگان کار کنیم و نه آقای بازرگان مایل بودند که ما در کابینه ایشان باشیم ! اگر به خاطرتان مانده است ، قدری بیشتر درباره آن ایام از نظر اخلاقی و رهبری امام نکاتی را بازگو کنید.
ببینید ، من یک جمع بندی کوتاه از این قضیه بکنم ، باور این است که چهره هایی که در جایگاه رهبری قرار می گیرند، یک کشش و جاذبه ویژه ای باید داشته باشند، ایرانیها در قدیم می گفتند، فره ایزدی ، از نظر من شخص امام دارای یک چنین ویژگی بود که اشخاص را جذب می کرد و به همین دلیل هم فضایی که در گرداگرد ایشان وجود داشت ، برای من که یک بیگانه ای بودم که وارد آن می شدم ، بیشتر به یک فضای عرفانی ، مریدی و مرادی شبیه بود، تا یک مرجعیت عادی ، یا یک رهبری سیاسی عادی ، به هر حال برای من کشش و گیرندگی داشت ، من پیش از رفتن به پاریس در طرز عمل سیاسی ایشان ایرادی نداشتم . اگر هم من موضوعاتی را بعدا نپسندیدم ، آن مال بعد از انقلاب و یکی دو سال بعد از انقلاب است ، آن موقع به راستی فکر می کردیم که یک رهبر استثنایی ، خیزش یک ملت را در راستای عدالت ، استقلال و آزادی رهبری می کند و از نظر تقوا و پاکیزگی ، تا آن هنگام کمتر دیده بودم . مدت ها بعد که برگشتیم ، من در اینجا به خدمت ایشان می رفتم ، من در ذهنم است که به روی یک پتوی چهارخانه ای که نخ نما شده بود، می نشستیم ، یا در آن دیدارهای بهار، و یا حتی تابستان سال 1358، بارها که من خدمت ایشان بودم ، ایشان می آمدند بیرون ،در کوچه ، در یک صندلی ، برای مردم حرف هم نمی زد، شروع می کرد دست تکان دادن و برمی گشت ، تمام نمای این چنین زندگی در پاریس هم وجود داشت ، در نهایت سادگی . همین حاج مهدی عراقی مثلا پذیرایی کننده بود، بیشتر غذای حاضری ، یا ساده ترین غذاها. من البته در منزل دوستانم بودم . بسیاری از این آقایان که الان از اعضای خبرگان هستند، آقای فردوسی پور یا آقای محتشمی آنجا تلفنچی بودند، خیلی فضای ساده ای بود و از نظر من گیرایی ویژه ای داشت و دلنشین بود. از آن اعلامیه ، نسخه ای برای خودشان نگهداری نکردند؛ خیلی روشن می گویم : من وقتی شنیدم که سران ارتش با راهنمایی آقای بهشتی و بازرگان با هایزر ملاقات کرده اند ، دیگر صلاح خودم و یا صلاح امام را در این ندیدم که با ارتش رابطه ای داشته باشم این است که اصل آن را پس دادم ولی نوشته آنرا دارم و فکر می کنم که در نوشته های حضرت امام باید باشد.چیز دیگری که من به خدمت ایشان دادم ، که یادم رفت بگویم ، من پیش نویس پدیدآوردن گارد انقلاب را در پاریس به امام دادم که بعد در ایران موضوع به شکل دیگری دنبال شد و به سپاه پاسداران انجامید ، فکر می کنم که خودم یک نسخه از آن پیش نویس را دارم ، ولی نسخه اصلی آن دست امام بود. این ارتباطی که شما الان اشاره کردید ، شاید به خاطر جلوگیری از خونریزی مردم باشد. بله ، در این شک ندارم ، منتهی من شخصا به هیچ وجه حاضر نبودم که پای یک خارجی در نشست و برخاست با فرماندهان ارتش باشد. علتش این بود که امریکا به ارتش ایران مسلط بود و دخالت می کرد؛ در عمل نظر من شکست خورد، برای این که آن طوری که ما پایه ریزی آنرا کرده بودیم ، سران ارتش پیرو حضرت امام می شدند ، بدون این که نیازی به میانجی داشته باشد.