در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«روز برمیآید» هم از تعداد کمی بازیگر برخوردار است و هم داستان در فضای بسته و کم لوکیشن میگذرد، اما میرباقری موفق شده با درامی پر تعلیق و پردازش شده، جذابیت قصه را حفظ کند و در همان فضای محدود، مخاطب را درگیر ماجرا سازد. البته ابتدای فیلم، مخاطب حس میکند با فیلمی سرد و خستهکننده مواجهه است که تعقیب آن تا پایان به حوصله زیادی نیاز دارد، اما با ورود مهندس دانشور به داستان و تشکیل 3 ضلع اصلی آدمهای قصه ذهن مخاطب درگیر تعلیق فیلم شده و تا انتهای داستان با پویایی کنجکاوانهای تداوم مییابد.
روز برمیآید داستان زن و شوهری انقلابی است که پس از 5 سال که مصادف با زندانی شدن فروغ بود به سفر میروند در محیطی خلوت و زیبا در شمال سکنا میگزینند، جلال که فردی نظامی است به دلیل تماسی که با او گرفتهاند مجبور میشود به شهر برگردد و شب همراه با مهندس دانشور که خود را زنبوردار معرفی میکند به خانه برمیگردد، اما فروغ با شنیدن صدای مرد غریبه به هم میریزد و در خود فرو میرود. مخاطب تا اینجا فکر میکند او بیماری عصبی دارد، اما با رازگشایی که توسط فروغ صورت میگیرد متوجه میشود وی شکنجهگر ساواک بوده که طی این 5 سال، فروغ و دوستانش را بشدت آزرده است. خونسردی مهندس و مقاومتی که جلال در برابر فروغ نشان میدهد و تلاش میکند وی را متقاعد سازد که اشتباه میکند و همه اینها زایده توهمات ذهنی اوست، به این تعلیق عمق میبخشد و مخاطب در فرآیند قصه در این تردید باقی میماند که بالاخره فروغ درست میاندیشد یا دچار توهم است. یکی از امتیازات برجسته فیلم، همین عنصر است که کارگردان توانسته بدرستی، تعلیق قصه را حفظ کند و بر اساس آن به فیلم خود جاذبه و کشش دراماتیک ببخشد. قطعا بازی خوب داریوش فرهنگ و امیر آقایی در شخصیتپردازی فیلم و خلق این موقعیت، نقش برجستهای داشته است. اساسا خلق موقعیتهای دراماتیک در فضا و لوکیشن بسته و محدود کار دشواری است که لااقل به 2 عنصر مهم نیاز دارد.
روز بر میآید از 2 نوع موقعیتسازی برخوردار است. یکی موقعیت داستانی و سینمایی اثر که با هدایت خوب بازیگران و کارگردانی رخ میدهد و دیگری موقعیت مضمونی و گفتمانی قصه است که هر دوی آنها بر پایه تضاد بنا شده است؛ تضاد در شخصیتها و تضاد در اندیشهها. چهره خونسرد و صبور مهندس دانشور در کنار شخصیت ملتهب و عصبی فروغ از یکسو و دیالکتیک گفتمانی که از دیالوگهای آن شکل میگیرد از سویی دیگر موقعیت دوگانه خشونت و انتقام و منطق و عقلانیت را مقابل هم میگذارد. در واقع مهندس دانشور با رفتار و گفتار خود، اندیشهها و واکنشهای فروغ را به چالش میکشد و مخاطب را در موقعیت دشوار قضاوت قرار میدهد؛ البته این وضعیت تا وقتی چهره واقعی مهندس دانشور برای تماشاگر آشکار نمیشود ادامه مییابد و با رازگشایی از معمای قصه، این پارادوکس به نفع فروغ تمام میشود. قطببندی سهگانه فیلم بر محور شخصیت فروغ شکل میگیرد. اول رابطه فروغ و همسرش جلال است که دو انقلابی متفاوت را به تصویر میکشد؛ یعنی جلال فردی تصویر میشود که از شور و التهاب انقلابی به درآمده و رفتار عقلانیتر دارد و میکوشد همسرش را به تعادل و تامل بیشتر وادارد، اما فروغ، انقلابی دوآتشه روایت میشود که حس انتقامجویی و التهاب انقلاب هنوز در وی شعلهور است و گویی دامن آن دارد زندگی مشترکشان را هم میگیرد. تضادها و کشمکشهایی که میان آنها حاکم است با ورود نفر سوم گسترش مییابد و چند لایه میشود. حالا جلال در برزخ تردید و تایید میان فروغ و مهندس دانشور گرفتار میشود و عقل و دلش هر کدام او را به یک سو میکشاند تا این که با آشکار شدن هویت مهندس روشنایی (روز) برمیآید و جلال حق و باطل را از هم تشخیص میدهد. روز برمیآید، روایت عشق و عقده و عقیده است. تضاد میان آرمان و عاطفه. با آن که فیلم در فضای انقلابی 30 سال پیش میگذرد اما مضامین مطرح شده در آن هنوز تازگی دارند و به واسطه دیالکتیکی که بین ایدئولوژیهای متفاوت در آن مطرح میشود، ضمن حفظ ساختار سینمایی خود، مخاطب را به تامل درباره عقیده و مبارزه در راه آن وامیدارد. خوشبختانه ضدقهرمان فیلم نیز تا آخرین لحظه بر سر اندیشههای خویش میماند و دچار تحول ناگهانی و احساساتی نمیشود، تسلیم نشده و طلب بخشش نمیکند. در پایان کار هم وقتی رودرروی جلال میایستد میگوید یا در برابر دشمن تسلیم شو یا به او حمله کن و خودش نیز به این اصل وفادار میماند. وقتی در یک بستر تضاد و تقابل، دشمن قوی تصویر میشود، هم بار دراماتیک قصه مستحکمتر میماند و هم تصویری واقعیتر از مناقشات انسانی به نمایش گذاشته میشود.
جلال اما تا آخر قصه در دوراهی عشق و عقیده باقی میماند. او که معتقد بود همه انسانها بیگناهند مگر این که خلافش ثابت شود اینک همسر زخمیاش را میگذارد تا به خود او ثابت کند اکنون که حقیقت برایش روشن شده برای اثبات گناهکار بودن مهندس دانشور، عقیده را بر عشق ترجیح میدهد. دشمن جلال و فروغ نهتنها شخصیت قدرتمندی دارد، بلکه دشمن آگاهی است.
نقدی که او بر انقلابیگران میکند و حرفهایی که راجع به قدرت و وسوسههای آن میزند، ضمن این که دشمن هوشیاری را ترسیم میکند، نشان میدهد کارگردان نگاه سادهانگارانهای راجع به موضوع ندارد و به هر دو گروه اجازه میدهد از عقایدشان صحبت و از آن دفاع کنند؛ مسالهای که فیلم را از یکسونگری و تکبعدی بودن نجات میدهد و از تحمیل تفسیر مولف تا حدود زیادی دور میکند.
یکی از نشانههایی که بخوبی در تبیین ایدئولوژیک قصه از آن استفاده میشود، اسلحه است؛ ابزار مشترکی در دست عقاید گوناگون که بنا به انگارههای آن نحله فکری، کارکرد خاص خود را مییابد. در یک نگاه به حکم قانونی بدل میشود در نگاه دیگر زمانی مشروعیت مییابد که قانون نباشد. گاهی نماد خشونت است و گاه سمبل قانون و منطق. روز برمیآید از نشانهها به درستی در تبیین اندیشهها بهره میگیرد و فیلمی خوب را شکل میدهد.
سیدرضا صائمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: