منطقه خلیج فارس به واسطه ویژگی های استراتژیکی که داراست همواره نقش مهمی در تعیین سیاست خارجی کاخ سفید داشته است.
برای بررسی راهبردهای آمریکا در خلیج فارس بویژه ایران 3 دوره متمایز را میتوان در این چارچوب مطرح کرد.
1- از سال 1350 تا وقوع جنگ تحمیلی در سال 1359
2- از وقوع جنگ تحمیلی تا سال 1382 (سال مطرح شدن مساله هستهای)
3- از سال 1382 تاکنون
البته باید توجه کرد که در این 3 دوران راهبرد یکسانی را شاهد نیستیم، بلکه در درون هر یک از تقسیمبندیها به تغییرات استراتژی آمریکا نیز اشاره خواهیم کرد که یکی از این متغیرها تغییر ریاست جمهوری آمریکا بویژه از حزب دموکرات به جمهوریخواه و بعکس است.
دوران اول: از سال 1350 تا وقوع جنگ تحمیلی (استراتژی گذار و انتظار)
الف - استراتژی نیکسون
پس از آنکه بریتانیا در اواخر دهه 1960 میلادی اعلام کرد که تا سال 1970 نیروهای نظامی خود را از منطقه شرق سوئز خارج خواهد کرد، موضوع امنیت خلیج فارس به صورت بزرگترین دغدغه دولت آمریکا درآمد. در آن دوران آمریکا سخت درگیر جنگ ویتنام بود و نمیتوانست خلائی را که خرج نیروهای بریتانیا در منطقه خلیج فارس ایجاد کرده بود، پرکند.
برای حل این مشکل، تفکری از سوی رهبران آمریکا ارائه شد که به راهبرد نیکسون کسینجر معروف شده است. تحولات چند سال بعد ضرورت این امر را دوچندان کرد. بحران نفتی سال 741973 برای قدرتهای بزرگ این ضرورت را آشکار کرد که آنها برای حفظ بقای خود نیازمند دستیابی به منابع نفتی خلیج فارس و کنترل آن هستند.
براساس راهبرد نیکسون، ایران و عربستان به عنوان 2 رکن اصلی ترتیبات امنیتی خاورمیانه و بویژه خلیج فارس مورد توجه آمریکا قرار گرفتند. از سال 1971 راهبرد دو ستونی مبتنی بر دکترین نیکسون تحت تاثیر رویدادهایی چون جنگ ویتنام، در راستای ایفای نقش فعال در منطقه از متحدان منطقهای به عنوان نمایندگان خود استفاده کرد. طبق این راهبرد تامین امنیت و ثبات منطقه خلیج فارس به ایران و عربستان سپرده شد؛ هر چند ایران به دلایلی چون توانایی بالای نظامی، سطح بالای همکاری با آمریکا، موضعگیری ملایمتر در برابر اسرائیل و قرار گرفتن در همسایگی اتحاد جماهیر شوروی، نقش محوری و اساسی را در این راهبرد ایفا میکرد. سقوط رژیمهای پرتغال، اتیوپی و یونان شکست راهبرد نیکسون بود. ضمن آن که انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 نیز شکست دیگری برای ادامه استراتژی نیکسون جمهوریخواه محسوب میشود.
ب - راهبرد کارتر
با به قدرت رسیدن جیمی کارتر از حزب دموکرات گسترش نفوذ و حضور مستقیم نظامی ایالات متحده آمریکا در جهان مورد تاکید قرار گرفت. راهبرد کارتر بر 3 پایه اساسی قرار داشت:
افزایش پایگاههای نظامی و امکانات آمریکا در مناطق حساس جهان
ایجاد نیروهای نظامی واکنش سریع
آمادگی آمریکا برای مداخله نظامی گسترده در مناطق مورد تهدید
در این دوران سیاست آمریکا تهاجمیتر و به خلیج فارس توجه ویژهای شد.
دوران دوم: از وقوع جنگ تحمیلی تا سال 1382 (استراتژی تغییر رفتار)
الف - راهبرد ریگان
حمله عراق به جمهوری اسلامی ایران مرحله نوینی در ترتیبات امنیتی مورد نظر آمریکا در خلیج فارس محسوب میشود. از سوی دیگر، تغییر رئیسجمهور آمریکا از کارتر دموکرات به ریگان جمهوریخواه باعث تشدید این دگرگونی شد. راهبرد ریگان درواقع تهاجمیتر و توجه خاص به خلیج فارس بود. به طوری که در این راستا 2اقدام مهم انجام داد:
- افزایش حمایت نظامی از کشورهای همپیمان و گسترش فعالیت نیروهای واکنش سریع
- ایجاد مراکز دائمی نظامی در خاورمیانه که بتواند اوضاع سیاسی
- نظامی کشورهای منطقه را تحت تاثیر قرار دهد.
ریگان، اسرائیل را تنها هم پیمان منطقهای متحد آمریکا میدانست و در پی اثبات برتری مطلق ایالات متحده آمریکا در تمامی زمینهها بود. در این خصوص، ضمن تحریمهای همهجانبه علیه اتحاد جماهیر شوروی با طرح ابتکار دفاع استراتژیک (جنگ ستارگان) شوروی را در آستانه فروپاشی قرار داد و این فرصتی طلایی برای آمریکا محسوب میشد. درواقع جلوگیری از گسترش نفوذ شوروی در همه نقاط جهان از جمله خلیج فارس استراتژی اصلی ریگان محسوب میشد. حکومت ریگان در تعقیب اهداف این راهبرد به تسلیح هستههای اولیه طالبان در پاکستان و نیروهای مخالف حکومت قانونی ساندینیستها در نیکاراگوئه پرداخت. با وجود جهتگیری ریگان علیه اتحاد شوروی حوزه اصلی راهبرد آمریکا در دوران ریگان در خلیج فارس متوجه محدود کردن ایران بود که در این چارچوب برای جلوگیری از موفقیتهای پی در پی ایران در جنگ تحمیلی، اقداماتی را بر ضد جمهوری اسلامی ایران به مرحله اجرا درآورد که برخی از مهمترین آنها عبارتند از:
1- در سال 1987 یعنی یک سال پیش از پایان رسمی جنگ ایران و عراق، به دلیل حمایتهای بیدریغ دولت کویت از صدام و در اختیار گذاردن 2 جزیره وربا و بوبیان به عراق و از این طریق حمله به نفتکشهای ایرانی و به دلیل این که حرکت تانکرهای کویتی در خلیج فارس با پرچم کویت مخاطراتی را برای این کشتیها داشت، دولت کویت از آمریکا کمک خواست و از تابستان سال 1987 تانکرهای کویتی تحت پرچم مصلحتی آمریکا قرار گرفتند. این حرکت آمریکا ترفند دیگری در حمایت از صدام در جنگ علیه ایران بود.
2- در 18 آوریل 1988 یعنی فقط چند ماه پیش از پایان جنگ، نیروی دریایی آمریکا مستقر در خلیج فارس به بهانه واهی برخورد ناو آمریکایی uss Samuel B.Roberts با مینهایی که به ادعای واشنگتن از سوی نیروهای ایرانی در آبهای خلیج فارس رها شده بودند، به سکوهای نفتی ساسان و سیری در خلیج فارس حمله بردند و هر دو سکو را از کار انداختند. نیروی دریایی ایران به مقابله شجاعانه با این تهاجم پرداخت و توانست 2 هلیکوپتر آمریکایی را سرنگون کند.
3- سوم جولای 1988 ناو وینسنز (Uss Vincennes) به سوی هواپیمای مسافربری ایران ایر که بین بندرعباس و دبی در حرکت بود، شلیک کرد و باعث جان باختن 295 سرنشین و خدمه آن شد. این جنایت آشکار آمریکا علیه اهداف غیرنظامی بارزترین تلاش آنها برای نجات رژیم صدام و کمک به بقای این رژیم محسوب میشود.
ب - استراتژی جورج بوش پدر
با حمله نظامی عراق به کویت فصل جدیدی از مناسبات امنیتی در منطقه خلیج فارس پدید آمد. تا سال 1990 آمریکا سیاست انگلستان مبنی بر حفظ سیستم امنیتی کم هزینه با اتکا به متحدان منطقهای و نیروهای آمریکایی خود را در پیش گرفته بود.
پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و برچیده شدن نظام دوقطبی، فرصت جدیدی را برای آمریکا در جهت یکجانبهگرایی (Unilaleralism) به وجود آورد. در این دوارن نظریهپردازان آمریکایی با طرح مباحثی چون پایان تاریخ (فرانسیس فوکویاما) و برخورد تمدنها (ساموئل هانتینگتون) راه را برای این راهبرد فراهم کردند و نهایتا جورج بوش پدر با طرح نظم نوین جهانی (New World Order) به این مباحث پایان داد. نظم نوین جهانی بوش در فرصت طلایی آستانه فروپاشی شوروی و در نتیجه، عدم احتمال مداخله یک قطب نیرومند دوران نظام دوقطبی اعلام شد. رئوس راهبرد بوش در دوران نظم نوین جهانی و در پی حمله به عراق عبارت بودند از:
1- پیروزی نظامی با کمترین تلفات برای ایالات متحده آمریکا که دستکم در این بعد، ابرقدرت واقعی جهان است.
2- القای مرجعیت انحصاری ایالات متحده آمریکا در حل و فصل بحرانهای بینالمللی و اخذ و اجرای تصمیمهای جهانی از سوی آمریکا.
3- تامین سلطه طولانی مدت و بلامنازع آمریکا به خلیج فارس.
اعلام بیطرفی (Neutrality) از سوی جمهوری اسلامی ایران در جنگ ائتلافی اول آمریکا علیه عراق تا حدودی ایران را از کانون مباحث حکومت آمریکا دور نگه داشت. هر چند با پایان جنگ این وضعیت تداوم زیادی نداشت.
ج - راهبرد بیل کلینتون
دموکراتها معمولا اقتدار و توانمندی آمریکا را بیشتر در شکوفایی اقتصادی این کشور میدانند. با وجود این دیدگاه کلینتون پس از دوران جنگ سرد و فروپاشی شوروی روی کار آمد، اما نه تنها خود او، بلکه بیشتر مشاوران و نظریهپردازان وی موفقیت سیاسی و استمرار و قدرت آمریکا را در گرو قدرت برتر نظامی این کشور در صحنه بینالمللی میدانستند که از آن جمله میتوان به برنامههای نظامی کلینتون اشاره کرد.
در راهبرد کلینتون، خاورمیانه از جایگاه خاص برخوردار بود و بر آن بود که توجه نیروهای نظامی آمریکا از اروپای شرقی به خاورمیانه یعنی کانون منافع حیاتی آمریکا برگردد. راهبرد کلینتون در خاورمیانه و بویژه درخصوص ایران و عراق بر پایه مهار دوجانبه (Dual Containment) قرار داشت. هدف نهایی این راهبرد به نوعی کنترل تمامی اقدامات ایران و عراق بود. کلینتون تمایل داشت در وضعیت ایدهآل، عراق در جرگه کشورهای طرفدار غرب دربیاید و به عنوان اهرمی برای مهار ایران از آن استفاده شود. راهبرد مهار دوجانبه اولین بار می 1993 از سوی مارتین ایندایک که در آن زمان مدیر ارشد امور خاورمیانه شورای امنیت ملی آمریکا بود، مطرح شد. با توجه به گرایش ایندایک به اسرائیل از همان ابتدا مشخص بود امنیت اسرائیل و صلح اعراب و اسرائیل از برنامههای عمده مهار دوجانبه بود.
طبق راهبرد مهار دوجانبه، 2 دولت ایران و عراق با ساز و کارهایی چون تحریم اقتصادی و تسلیحاتی تحت فشارهای فرسایشی قرار میگرفتند. بنا بر اظهارات ایندایک، از آنجا که در 2 نیمه شرقی و غربی خاورمیانه وابستگی متقابل وجود دارد، مهار تهدیدات ناشی از ایران و عراق در شرق، بر توانایی ما به منظور ارتقای صلح میان اعراب و اسرائیل در غرب تاثیر خواهد گذاشت. همین طور ارتقای صلح اعراب و اسرائیل در غرب بر توانایی ما به منظور مهار تهدیدات ناشی از ایران و عراق در شرق تاثیر خواهد گذاشت.
مخالفت ایران با روند مذاکرات اعراب و اسرائیل در کنفرانس مادرید در دهه 1990 و تشدید خصومت آمریکا از طریق فشارهای اسرائیل و نیز اقدامات عراق در جنگ با کویت علیه اسرائیل در نهایت موجب ارائه راهبرد مهار دوجانبه در اواخر سال 1993 (خرداد 1372) شد.
اما به گمان آمریکاییها این سیاست تنها علیه عراق اجرا میشد و نبود توازن به نفع ایران سبب شد آمریکا در سال 1995 درصدد اجرای کامل راهبرد مهار دوجانبه برآید. از اینرو دولت کلینتون در دستورالعمل ریاست جمهوری در مارس 1995 علت اجرای تحریمها علیه ایران را به این شرح اعلام کرد:
- فعالیت تروریستی ایران که برای صلح و امنیت تمام ملتها تهدیدکننده است.
- راهبرد حمایت ایران از تروریسم بینالملل از جمله حمایت از فعالیتهایی که صلح خاورمیانه را به مخاطره میاندازد.
- تلاشهای ایران برای دستیابی به سلاحهای کشتار جمعی.
اما راهبرد مهار دوجانبه نتوانست موجب موفقیت طرحهای آمریکا در منطقه شود. صاحبنظران معتقدند همکاری نداشتن کامل متحدان آمریکا باعث این ناکامی شد.
دوران سوم: راهبرد جورج بوش و حوادث
11 سپتامبر تغییر رژیم (Regime change)
با به قدرت رسیدن نومحافظهکاران (Neocon) در آمریکا و نیز حزب جمهوریخواه، راهبرد ایالات متحده آمریکا بویژه در مورد خاورمیانه دگرگونی قابل توجهی پیدا کرد. اندیشه کلیدی این دولتمردان از اندیشه برخورد تمدنهای هانتینگتون ناشی میشد که مظاهر آن در تز دولتهای محور شرارت، مبارزه با تروریسم و مقابله با سلاحهای کشتار جمعی بوش پسر متجلی است.
در این دوران در منطقه خاورمیانه چندین مساله قابل توجه است؛ مساله سلاحهای کشتار جمعی و مبارزه با تروریسم دستاویزی شد برای حمله به عراق و افغانستان که هر دو در همسایگی جمهوری اسلامی ایران قرار دارند.
از نظر راهبرد نومحافظهکاران، ایران مانع اصلی در راه اجرای سیاستهای خاورمیانه آمریکا محسوب میشود. همچنین در این دوران مساله فعالیتهای صلحآمیز هستهای ایران از نظر آمریکا از موانع فراروی تحقق اهداف آمریکا در خلیجفارس بویژه مساله تامین امنیت اسرائیل محسوب میشود.
اگر مبنای تدوین راهبرد جورج بوش را اندیشه نومحافظهکاران بدانیم، در واقع در تفکر استراتژیک نومحافظهکاران به عنوان تصمیمسازان اصلی در سیاست خارجی بوش، یک اصل مشترک وجود دارد و آن تغییر رژیم ایران است. در واقع در این دوران راهبرد تغییر رفتار به کنار گذاشته شده و تغییر رژیم جمهوری اسلامی ایران از عناصر اصلی استراتژی خاورمیانهای جورج بوش محسوب میشود.
البته باید توجه داشت در اجرای این راهبرد، دولتمردان آمریکا را میتوان به 2 دسته تقسیم کرد. برخی از دولتمردان آمریکا که عمدتا در وزارت امور خارجه آمریکا متمرکز هستند و بویژه شخص وزیر امور خارجه به پیروی از نظریه قدرت نرم (Soft Power) معتقدند جمهوری اسلامی ایران را میتوان از طریق ابزارهای غیرنظامی چون انقلاب مخملی، تقویت و گسترش نیروهای داخلی مخالف نظام، فشارهای اقتصادی، استفاده از مشکلات اجتماعی و اقتصادی از پای درآورد. برخی دیگر از جمله مهمترین آن معاون رئیسجمهور آمریکا دیک چنی معتقدند گفتگو و مذاکره بویژه در تعلیق فعالیتهای هستهای ایران که خطر بسیار مهمی را برای امنیت اسرائیل به دنبال دارد، به پایان رسیده و سودمندی خود را از دست داده است. بنابراین هیچ گزینهای جز حمله نظامی و استفاده از قدرت سخت (hard power) برای براندازی نظام جمهوری اسلامی وجود ندراد.
البته نباید از نظر دور داشت که در ماههای اخیر با وجود روی میز قرار داشتن گزینه نظامی، تعاملات 2 کشور در زمینه همکاری در ایجاد امنیت در عراق، همکاری در امور افغانستان و تاکید جمهوری اسلامی ایران مبنی بر استفاده از مذاکره برای حل و فصل مسائل فیمابین از جمله مهمترین آن مساله هستهای، راهبرد تغییر رژیم در داخل هیات حاکمه آمریکا طرفداران کمتری داشته است. نهادهای اصلی سیاست خارجی آمریکا یعنی وزارت امور خارجه، وزارت دفاع و شورای امنیت ملی آمریکا دیگر کمتر از تغییر رژیم صحبت میکنند. اگرچه هنوز کسانی چون دیک چنی، معاون ریاست جمهوری آمریکا بر بیفایده بودن دیپلماسی و مذاکره برای تغییر رفتار جمهوری اسلامی ایران تاکید دارند و بر طبل جنگ میکوبند، در این میان، نقش لابیهای صهیونیستی (بنا به نظر میرشایمر اندیشه وزیر معروف نئورئالیست آمریکایی) در تعیین سیاست خارجی آمریکا در مورد ایران قابل توجه و در خور تامل است.
نشانههایی که اخیرا در این باب به وجود آمده تا حدودی بر این وضعیت تاکید میکنند. پاسخ اخیر جمهوری اسلامی ایران به بسته پیشنهادی 1+5 و استقبال غرب از این پاسخ و اظهارنظر برخی مقامات آمریکایی مبنی بر شروع مذاکرات بدون پیششرط تعلیق و تمایل وزارت امور خارجه آمریکا مبنی بر گشایش دفتر حفاظت منافع و برقراری پرواز مستقیم بین ایران و آمریکا نشانههایی از وزش بادهای تغییر در راهبرد کلان آمریکا مبنی بر کنار گذاشتن تغییر رژیم است. البته همانطور که اشاره شد، برخی نگرشها در هیات حاکمه آمریکا نگاه بدبینانهای به این وضعیت دارند و همچنان جمهوری اسلامی ایران را از منظر خود اصلاحناپذیر میدانند و راهبردهای تغییر رژیم را دنبال میکنند؛ هرچند در اقلیت به سر میبرند.
نتیجهگیری
ایالات متحده آمریکا به عنوان قدرت برتر پس از جنگ جهانی دوم چه در دوران جنگ سرد و چه در جهان پس از جنگ سرد، به دلیل اهمیت انرژی برای دنیای غرب، اهمیت فزایندهای را برای خاورمیانه و بویژه خلیجفارس قائل بوده است. از این میان ایران به دلیل موقعیت ژئواستراتژیک و ژئواکونومیک در این منطقه جایگاه ویژهای برای آمریکا داشته است. وقوع انقلاب اسلامی در ایران و خارج شدن ایران از دایره قدرت آمریکا اهمیت مساله را دو چندان کرد. به این دلیل راهبرد آمریکا در قبال ایران فراز و نشیبهایی را به دنبال داشته است. از پیروزی انقلاب اسلامی تا وقوع جنگ تحمیلی آمریکا در مرحله انتقال و انتظار به سر میبرد و بر آن بود که نظام جمهوری اسلامی ایران دوام زیادی نخواهد آورد.
اما با تحکیم نظام جمهوری اسلامی و پیروزیهای پی در پی در جنگ و تثبیت سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران، آمریکا راهبرد تغییر رفتار را در پیش گرفت و بر آن شد که با ابزارهای در اختیار خود نظام جمهوری اسلامی را وادار به تغییر رفتار در مورد نگرش به نظام بینالملل، صلح اعراب و اسرائیل و حقوق بشر کند. با گسترش تواناییهای جمهوری اسلامی ایران و بهدست آوردن دانش هستهای صلحآمیز و اصرار جمهوری اسلامی ایران بر داشتن دانش بومی در این زمینه، بتدریج شاهد تغییر مجدد در راهبرد آمریکا هستیم بویژه زمانی که نومحافظهکاران کاخ سفید را در اختیار گرفتند و راهبرد آمریکا بر مبنای تغییر رژیم قرار گرفت که در متن پژوهش به آن اشاره شده است. البته این راهبرد هم دوام چندانی نداشت، چرا که پس از افزایش مشکلات آمریکا در عراق و افغانستان از یک سو و افزایش قدرت و نفوذ ایران در معادلات منطقهای از سوی دیگر واشنگتن چارهای جز باز تعریف استراتژی خود نداشت، چنانچه نشانههایی از کنار گذاردن راهبرد تغییر رژیم از سوی نهادهای تصمیمگیرنده در آمریکا کاملا مشهود است. گزارش نهادهای امنیتی آمریکا مبنی بر صلحآمیز بودن فعالیتهای هستهای ایران، تعامل در زمینه برقراری امنیت در عراق و مذاکرات بدون پیش شرط حاکی از این امر است.
علیرضا محمد خانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم