در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در آخرین لحظه که کمیسر اتاق را ترک میکرد، صدای زنگ تلفن در فضا طنینافکن شد. از آن سوی خط از قرارگاه پلیس خبر ناگواری به او اطلاع داده شد. خبر این بود:
پیرزن 70 سالهای به نام سوزان لون در منطقه کنزایر خیابان نوارک به طرز مشکوکی جان سپرده بود و به دستور رئیس پلیس میبایستی هر چه سریعتر به محل رفته و موضوع را پیگیری نماید.
کمیسر فقط سکوت کرد و گوش داد. نه میتوانست بگوید نمیتوانم بروم و نه از این طرف میتوانست تولد دخترش را نادیده بگیرد.
او بعد از پایان تماس تلفنی تصمیم گرفت هر طور شده به هر دو کار برسد. با سرعت حرکت کرد. در مسیر هدیه دخترش را گرفت و با همسرش تلفنی صحبت کرد و موضوع را با او درمیان گذاشت و یادآور شد ممکن است چند دقیقهای دیر بیاید.
کمیسر کمتر از 15 دقیقه بعد خود را به منطقه کنزایر خیابان نوارک که یک خیابان اعیاننشین شهر بود، رساند. خیابان نوارک، یک خیابان بنبست در حاشیه جنگل سرسبز قرار اشت. خیابانی زیبا که در محاصره خانههای ویلایی بزرگ و بسیار شیک بود.
حادثه در خانه ویلایی شماره 133 که درست در انتهای خیابان ساخته شده بود، رخ داده بود. در مقابل خانه دو خودرو پلیس، آمبولانس، خودروی تشخیص هویت و چند نفر از اهالی خیابان دیده میشدند. کمیسر وقتی از خودرو پیاده شد نگاهی به اطراف انداخت. خانه ویلایی شماره 133 آخرین خانه خیابان بود. ضلع شرقی آن رودخانه واقع شده بود و در پشت نیز دو خیابان تا جنگل فاصله داشت.
برای ورود به ویلا میبایستی از حیاط زیبا و مجلل آن عبور کرد. حیاطی که با گلهای رنگارنگ تزئین شده بود. وسط حیاط با سنگهای گرانقیمت سنگفرش شده بود و از مقابل در تا جلوی وردی ویلا امتداد داشت.
کمیسر پس از این که نگاه جستوجوگرش را به اطراف انداخت چون عجله داشت و میبایستی به جشن تولد دخترش میرسید با قدمهای تند وارد ویلا شد. سالن ویلا آنچنان عظمتی داشت که نظر هر تازهواردی را به خود جلب میکرد. اشیای قدیمی و با ارزش دور تا دور سالن به طرز بسیار باسلیقهای چیده بودند. مبلهای داخل سالن همه قدیمی و قیمتی بودند و خلاصه همه چیز حکایت از یک زندگی کاملا اشرافی و در عین حال منحصر به فرد داشت.
در آستانه در ورودی و در حالی که نگاههای شگفت کمیسر، اطراف را میکاوید، ستوان ترنر، افسر تحقیق کلانتری جلو آمد و پس از احترام نظامی گزارش داد:
ساعت 30/17 بود که به ما اطلاع داده شد خانم سوزان لون بیوه مرحوم جیم وارنربرگ به طرز مشکوکی جان سپرده است. خانم لون از زنان ثروتمند این منطقه بود. همسر ایشان از سهامداران بانک کالامان بود. خلاصه بعد از اطلاع از این واقعه ما بلافاصله به نزدیکترین گشت اطلاع دادیم و درست بعد از 6 دقیقه گشت در محل حاضر و موضوع را تایید کرد و دقایقی بعد از رسیدن ماموران، آمبولانس اورژانس هم رسیده بود. پس از تایید موضوع مرگ پیرزن، ما هم با عجله خودمان را به اینجا رساندیم و محل را تحت کنترل درآوردیم.
جسد خانم لون در داخل اتاق خوابش کشف شد و آنطور که بررسیهای اولیه ما نشان میدهد مرگ وی طبیعی به نظر نمیرسد. هر چند که ایشان گویا چند روزی بوده که احساس بیماری و ناراحتی میکرده است، اما شواهد امر بهخصوص کبودی چهره ایشان این ظن را به وجود میآورد که مرگ او بر اثر بیماری نبوده است.
کمیسر از ستوان ترنر پرسید: چه کسی خبر این حادثه را به شما داد؟
ستوان بدون درنگ جواب داد: فرد، پسر بزرگ خانم لون. البته پسری که از شوهر اولش است و با پسر دوم از جوزف، که تقریبا با هم زندگی میکنند ناتنی است. در واقع خانم لون قبل از ازدواج با جیم وارنربرگ، ازدواج ناموفق دیگری داشته که ماحصل این ازدواج فرد بوده است. و بعد از ازدواج با جیم وارنر هم صاحب یک پسر به نام جوزف و یک دختر به نام الیزابت میشود که الیزابت ازدواج کرده و در شهر دیگری زندگی میکند و جوزف هم تقریبا با خانم لون زندگی میکرده است.
البته فرد هم در شهر دیگری زندگی میکند و امروز هم برای سرکشی و دیدار مادرش به اینجا آمده و با این صحنه وحشتناک روبهرو شده است. او وقتی به ما زنگ زد صدایش میلرزید و بسیار اضطراب و وحشت داشت.
او دائم تکرار میکرد مادرم جان سپرده. کمکم کنید.
کمیسر چند سوال دیگر از ستوان ترنر پرسید و آنگاه به دنبال او وارد اتاق خواب پیرزن که جسدش در آنجا بود، شد.
جسد پیرزن روی تخت افتاده بود و ملحفه سفیدی روی آن پوشیده شده بود، هیچ اثری از به هم ریختگی در داخل اتاق مشاهده نمیشد. همه چیز در اتاق طبیعی بود. یک تلویزیون که روی دیوار نصب شده بود. میز آرایش بسیار گرانقیمت، کمد دیواری، تلفن و مقداری وسایل تزیینی نیز دیده میشد.
کمیسر به آرامی به جسد پیرزن نزدیک شد و وقتی ملحفه را از روی صورت او کنار زد با صورت کبودشده پیرزن، در حالی که نگاه نیمهبازش به سقف خیره شده بود، روبهرو گشت.
پیرزن آرام به خواب ابدی فرورفته بود. دو دستش در کنار بدنش قرار داشتند. او یک لباسخواب آبیرنگ به تن داشت و هیچ اثری از آثار ضرب و شتم بر روی صورت و بدنش دیده نمیشد.
کمیسر پس از اینکه به دقت جسد پیرزن را وارسی کرد به سراغ دو پسر و عروس او که در گوشه سالن آرام و ساکت زانوی غم بغل گرفته بودند رفت و به بازجویی از آنها پرداخت.
جوزف پسر کوچکتر پیرزن که جوانی قویهیکل و بسیار خوشتیپ بود، در حالی که چشمانش از فرط اشکریختن قرمز شده بود و صدایش آشکارا میلرزید به کمیسر گفت: مادر من یک زن فوقالعاده بود. او مهربان، رئوف و پرحوصله و بسیار نسبت به مستمندان دست و دلباز بود. ماهانه پول زیادی را خرج نیازمندان میکرد. چندین مدرسه و بیمارستان برای آنان ساخت. مرگ او برای همه ما بسیار سخت و دردناک است.
جوزف افزود: چند روزی بود که مادرم احساس دلتنگی و ناراحتی میکرد. گاهی در گوشهای مینشست و در خلوت اشک میریخت و وقتی هم از او میپرسیدم چه اتفاقی افتاده است، سکوت میکرد و با لبخندی جوابم را میداد. دو سه روز اخیر گاهی دستش را روی قلبش میگذاشت و احساس تالم میکرد ولی حاضر نبود دکتر را خبر کنیم. میگفت چیزی نیست. غروب روز شنبه یعنی دقیقا 3 روز پیش مرا صدا زد و گفت پسرم وصیتم را نوشتهام و در داخل پاکتی در گاوصندوق گذاشتم، خواهش میکنم تا زمانی که زندهام آن را باز نکنید.
من گفتم مادر، این چه حرفی است میزنی. شما بایستی زنده باشی و دامادی مرا ببینی. باز هم لبخند زیبایش جوابم را داد. چون خیلی دلتنگ و افسرده شده بود، فردای آن روز موضوع بیماری، دلتنگی و نوشتن وصیتنامهاش را با فرد در میان گذاشتم. متاسفانه آنها میانه خوبی با هم نداشتند و فرد زیاد به مادر سر نمیزد و وقتی هم به اینجا میآمد بر سر مسائل مالی با او درگیر میشد. از فرد خواستم حتما سری به مادر بزند و او را دلداری بدهد. فرد هم قول داد که سریعا سری به اینجا بزند و مادر را ملاقات کند. که گویا امروز صبح به اینجا رسیده و بعد از ملاقات با مادر بیرون رفته و عصر که برگشته با این صحنه دلخراش روبهرو شده است.
کمیسر از جوزف پرسید: شما با مادرت زندگی میکردی؟
جوزف پاسخ داد: نه. من در منطقه جنوبی شهر آپارتمان مجزا دارم و تا چندی پیش هم در آنجا زندگی میکردم. البته یک خانم بنام ماریا هفتهای سه روز در روزهای زوج، برای نظافت به اینجا میآمد.
کمیسر از او سوال کرد؛ چرا ادوارد و همسرش ماریا که اینجا کار میکردند مادرتان را ترک کردند.
جوزف جواب داد: آنها با کمک مادرم یک خانه مستقل خریداری کردند و چون بچهدار شده بودند ترجیح دادند از مادرم جدا شوند. البته به طور مداوم به اینجا سر میزدند.
کمیسر در مورد شغل جوزف سوال کرد و او جواب داد: من مهندس مکانیک هستم و مدیر قسمت فنی یک کارخانه ساخت دیزل ژنراتور هستم. هر روز هم از ساعت 8 صبح تا 5 بعدازظهر در محل کارم هستم که البته تا از محل کار به اینجا برسم ساعت حدود 30/5 بعدازظهر است، امروز هم که در همین ساعت رسیدم برادرم فرد و همسرش را دیدم که وحشتزده از ویلا بیرون آمدند و خبر ناگوار مرگ مادرم را اطلاع دادند.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازجویی از فرد و همسرش لورا مشغول شد. فرد که آشفته و سراسیمه بود به کمیسر گفت: بعد از این که جوزف با من تماس گرفت و موضوع را گفت تصمیم گرفتم در اولین فرصت به مادرم سر بزنم. امروز ساعت 10 صبح با همسرم لورا به اینجا آمدیم. جلو ویلا چند دقیقهای منتظر شدیم تا مادرم آمد. گویا پیادهروی رفته بود. به نظر خیلی عصبی بود. حتی جواب سلام من و لورا را نداد. خیلی سعی کردم نوازشش کنم اما از ما دوری کرد. شاید هم علتش این بود که چند هفته پیش درگیری کوچکی بین ما پیش آمد.
من هم که خودم را شرمنده میدانستم سعی کردم از دلش دربیاورم. اما مادرم علیرغم این که بسیار مهربان و رئوف بود اما خیلی کینهای بود. وقتی دیدم اصلا پذیرای ما نیست به همسرم گفتم بهتر است چند ساعتی تنهایش بگذاریم. از ویلا خارج شدیم و ناهار بیرون خوردیم. اندکی بعد از 5 بعدازظهر بود که با گل و شیرینی برگشتیم. وقتی وارد خانه شدیم و به اتاق خواب او رفتیم با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدیم. مادر بیچارهام جان سپرده بود. من بلافاصله موضوع را ابتدا به پلیس خبر دادم و بعد هم اورژانس را خبر کردم. امیدوار بودم که او زنده باشد، اما مادر مهربانم برای همیشه خاموش شده بود.
کمیسر از او پرسید: وقتی شما برای بار دوم آمدید کسی را در اطراف خانه ندیدید؟
فرد سرش را تکان داد و گفت: هیچکس در این اطراف نبود.
کمیسر پرسید: به چیزی هم دست زدید؟
فرد با صراحت جواب داد: هیچ چیز را دست نزدیم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس آنچه را که اتفاق افتاده بود یک بار دیگر مرور کرد. آنگاه رو به جوزف کرد و پرسید: چیزی هم سرقت شده است؟
جوزف جواب داد: فکر نمیکنم، ولی از پاکتی که مادر گفته بود وصیتنامهاش را داخل آن قرار داده هیچ اثری نیست.
کمیسر لحظهای به فکر فرورفت و بعد ستوان ترنر را صدا زد و در حالی که از در خارج میشد تا هر چه زودتر خودش را به خانه برساند، دستور دستگیری قاتل را صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید قاتل کیست و کمیسر از کجا او را شناخت.
کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: