در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نمیخواستم قبول کنم که هر کسی یک زندگی دارد و نمیتوان انتظار داشت که در زندگی همه شرایط یکسان باشد. وقتی با «جول» آشنا شدم حس حسادتی که به پسرهای جوان با وضع مالی بهتر از خودم داشتم تشدید شد. این رابطه اصلا نباید شکل میگرفت و سبب ادامه یافتن آن هم خود من بودم.»
«آدام پترسون» پسر 20 سالهای است که به اتهام به قتل رساندن «جول مارینو» 31 ساله در زندان به سر میبرد.
او متهم است با واردآوردن دستکم 7 ضربه عمیق چاقو به بدن «جول» که مدتی قبل با او آشنا شده بود، وی را از پا درآورده و سپس با برداشتن تمام پول نقد و داراییهای ارزشمند وی خانه او را ترک کرده و سبب مرگ او شده است. اتهامی که آدام خودش بارها و بارها به آن اعتراف کرده و با وجود آنکه شواهد و مدارک بسیاری از جمله آزمایشات DNA ادعاهای او را تایید کرده است هیچ جای شکی باقی نیست که این پسر قاتل جوان 31 ساله موفق بهنام «جول» است. «من با جول در سوپرمارکت آشنا شدم. آشنایی ما کاملا اتفاقی بود و اصلا فکرش را هم نمیکردم آدمی مثل او که ظاهر بسیار مرتب و شیکی داشت حتی جواب سلام مرا هم بدهد.
یک شب که در سوپرمارکت بودم و قصد داشتم نوشیدنی بخرم جول را دیدم که در حال خرید کردن بود. قیافه و ظاهری که داشت به همان جوانهایی میخورد که من حسادت بسیاری به آنها داشتم. لباسهای گرانقیمت با مارکهای معروف و پول زیاد که مشخص بود در حساب بانکیاش دارد تمام آن چیزی بود که من از دنیا میخواستم و نداشتم. وقتی جلوی صندوق رفتم تا پول نوشیدنیام را پرداخت کنم متوجه شدم 1 دلار پول کم دارم.
میخواستم برگردم که او ناگهان صدایم کرد و گفت حاضر است پول نوشیدنی مرا پرداخت کند. او بدون آنکه اجازه دهد من چیزی بگویم دست در جیبش کرد و از میان انبوه پولهای نقد موجود در کیفش یک دلار را برای نوشیدنی من پرداخت کرد. او همانجا خودش را معرفی کرد و گفت «جول» نام دارد و مهندس است. من که از کاری که کرده بود تحت تاثیر قرار گرفته بودم و در عین حال دلم میخواست بیشتر در مورد او بدانم سعی کردم رفتارم را کاملا کنترل کرده و مثل یک جوان امروزی مودب با او صحبت کنم. وقتی از سوپر مارکت بیرون آمدیم ب.ام.و آخرین مدلش را دیدم که دم در پارک بود. میخواستم از او خداحافظی کنم که به من پیشنهاد داد اگر مسیرم با او یکی است مرا به خانه برساند گرچه میدانستم خانه او حتما در منطقه اعیاننشین است و ارتباط زیادی با محل سکونت من ندارد اما دعوتش را پذیرفتم و با او سوار خودرو شدیم.
دیوانهوار عاشق خودروی زیبایش بودم و باور نمیکردم که بالاخره من هم سوار یکی از این خودروهای مجلل شدهام. وقتی به دم خانه رسیدیم به من گفت که تازه به این شهر آمده و ماموریت کاری 6 ماههای دارد که باید انجام دهد و به همین خاطر هم هیچ دوستی در شهر ندارد. او به من گفت از آنجایی که شباهت زیادی به خواهرزادهاش دارم به من اعتماد کرده و دلش میخواهد هر شبی که وقت داشتم با هم قراری بگذاریم که شهر را به او نشان دهم. او کارت چاپی زیبایش را به من داد و از من خواست با او تماس بگیرم و من هم همینکار را کردم و این آغاز رابطه دوستی من و جول بود که کاش هرگز شروع نمیشد.» به گفته آدام او که از نظر روحی بشدت آسیبپذیر بود و چند ماهی را در بیمارستان روانی گذرانده بود با دیدن جول با خود فکر کرد با استفاده از این پسر میتواند به رویاهایش دست پیدا کند. او با تماسهای زیادی که با او میگرفت سعی میکرد رابطهاش را با وی نزدیک کند و از مزیتهای پول بیشمار او برخوردار شود. کمکم رابطه نزدیک این دو دوست تا جایی پیشرفت که آدام توانست به منزل جول برود و در مهمانیهای او شرکت کند. «انگار خواب میدیدم. همه چیز مثل رویا بود. او واقعا مرا مثل یک عضو خانوادهاش تحویل میگرفت و به من اعتماد میکرد. من خودم میدانستم که لایق این اعتماد نیستم، اما نمیتوانستم از طرف دیگر جلوی خودم را بگیرم. معاشرت با او باعث میشد من به دنیایی که آرزویش را داشتم پا بگذارم و حاضر نبودم این شرایط را به هیچ قیمتی از دست بدهم. کمکم افکاری به فکرم خطور کرد. با خودم فکر میکردم او که در این شهر تنهاست و آشنای زیادی ندارد اگر یک روز هم از بین برود کسی متوجه نمیشود و من میتوانم همه داراییهای او را تصاحب کنم. هر بار که به منزلش میرفتم راههای خروج را زیرنظر میگرفتم و سعی میکردم نقشهای را که در سر داشتم برای خودم مجسم کنم. از یکسو صحبتهایی که با من میکرد باعث میشد در انجام نقشهام مردد شوم، از سوی دیگر چشمی که به اموالش داشتم نمیگذاشت درست تصمیم بگیرم. تا این که بالاخره نقشهام را عملی کردم. شبی که میدانستم تنهاست به خانهاش رفتم و در حالی که در آشپزخانه ایستاده بود با چاقو به او حملهور شدم. چند ضربه چاقو برای او که از شدت شوک حتی نمیتوانست مقاومت کند کافی بود تا او را روی زمین بیندازد. وقتی مطمئن شدم که دیگر توانایی برخاستن را ندارد سراغ وسایلش رفتم. در این مدت توانسته بودم تقریبا جای اجسام قیمتیاش را شناسایی کنم. وقتی پولهای نقدش را برداشتم سوار خودرواش شدم و از خانه بیرون آمدم. گیج بودم و انگار خواب میدیدم. مدام با خودم میگفتم خواب میبینم و کاری که من کردهام واقعیت ندارد. به خودم که آمدم بیش از 100 کیلومتر از شهر دور شده بودم و حالتی شبیه تشنج داشتم. خودرو را پارک کردم و به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم که مامور پلیسی به شیشه خودرو زد و مرا بیدار کرد.»
جول پس از صدمه بسیاری که از ضربات چاقو دیده بود سعی کرد تا با پلیس تماس بگیرد، اما او تنها توانست شماره مرکز پلیس را گرفته و آنها را خبر کند. زمانی که ماموران به منزل او رسیدند با جسد بیجان او مواجه شدند. در نظر اولیه گم شدن هیچ چیز به نظر ماموران نرسید، اما تلاشهای آنها پس از چندین ساعت به شناسایی خودرو جول انجامید که آدام در آن نشسته بود. آدام پس از دستگیری بلافاصله به قتل اعتراف کرد و به علت سابقه ناراحتی روانی مورد انواع آزمایشات قرار گرفت تا رای نهایی در مورد او صادر شود.
«من میدانم که بیمارم. همیشه میدانستم، اما انگار علاوه بر بیماری سرنوشت شومی هم دارم. رویاهای من مرا نابود کرد.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: