شتر، گاو، پلنگ

به کجا چنین شتابان؟

نگار تنها از یک شهر دورافتاده نامه ای غم‌انگیز نوشته است. او پسر عمه‌اش را دوست دارد و علی‌رغم خواستگاری پسر عمه‌اش از او خانواده‌اش اجازه این وصلت را نمی‌دهند. حالا او از من خواسته راهی جلوی پایش بگذارم! نگار عزیز، راستش اولش که نامه‌ات را خواندم، به خودم گفتم دلایل پدرت منطقی است. البته به جز دلیل اول! چون کچلی یا مودار بودن آدم‌ها ملاک خوبی برای انتخاب نیست. درست است که پدر تو ظاهرا آدم خودخواه یا هر چیز دیگری است، اما این دلیل نمی‌شود که دلایلش منطقی نباشد.
کد خبر: ۲۰۱۵۲۳
بعد هم خواهر خوبم، من می‌دانم که دوست داشتن درد غریبی است که زبان منطق سرش نمی‌شود، ولی یک چیز را از خاطر نبر، تو امسال به قول خودت با یک رتبه خوب در دانشگاه قبول شده‌ای و قرار است از آن شهر خسته‌کننده بیرون بزنی و وارد یک دنیای جدید شوی.

اصلا بهش فکر کرده‌ای؟ بهش فکر کرده‌ای که چه اتفاقات تازه و دنیای عجیبی ممکن است پیش رویت گسترده باشد؟ به این فکر کرده‌ای که همین رشته روانشناسی چند سال بعد به خود تو چقدر کمک خواهد کرد تا درست‌تر در مقاطع حساس زندگی‌ات تصمیم بگیری؟ چرا می‌خواهی این شانس را از خودت بگیری و این فرصت را دریغ کنی؟ چرا می‌خواهی با یک تصمیم عجولانه چشم‌انداز روشن آینده‌ات را خراب کنی؟ ببینم مگر دیر می‌شود؟

تو ممکن است الان از دست خانواده‌ات عصبانی باشی، ولی این حرف مرا به یاد داشته باش، کافی است ازدواج کنی تا آن وقت بفهمی چقدر دوستشان داری. همین پدرت که فکر می‌کنی به خاطر مخالفت با آدم‌های اهل آن شهر اجازه ازدواج نمی‌دهد می‌بینی که چقدر برایت عزیز شده.

درست است که او به خاطر تحصیلات و موقعیت اجتماعی‌اش کمی اخلاق آزاردهنده دارد، اما به‌هرحال باز هم پدر است. هیچ به این فکر کرده‌ای ممکن است دلش نخواهد تو از او دور شوی؟ شاید طاقت دوری تو را ندارد. چرا فکر می‌کنی خدا صدای تو را نمی‌شنود.

یک چیز را می‌دانی ما از حکمت خدا سر در نمی‌آوریم. فکر می‌کنی با فرار کردن از خانواده‌ات انتقام می‌گیری یا از خودت؟ فکر می‌کنی با خراب کردن آینده‌ات در نهایت چه کسی ویران می‌شود؟ پیشنهاد من این است: یک سال دیگر صبر کن. تو که این همه صبر کرده‌ای. یک سال دیگر هیچ اقدامی نکن و به دانشگاه برو.

این جوری از محیط شهر و خانه هم دور شده‌ای و بهتر می‌توانی تصمیم بگیری. یک سال صبر کن و آن وقت اگر هنوز بر سر همین تصمیم بودی خودت اقدام کن و پای همه چیز هم بایست. ولی بگذار محیط دانشگاه را هم تجربه کنی، بعد.

درست است که الان فکر می‌کنی پسر عمه‌ات را دوست داری ولی در اصل می‌خواهی به خاطر دور شدن از محیط اطرافت هر چه زودتر با ازدواج خودت را خلاص کنی در حالی که به قول زنده‌یاد نادر ابراهیمی، «عشق آویختن بارانی به اولین میخی که دست‌مان به آن می‌رسد، نیست» این را هیچ وقت فراموش نکن. برایم حتما حتما بنویس که چه تصمیمی گرفته‌ای. منتظرم.

تا بعد درود و بدرود.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها