در کودکی مشتاق بودم که درباره حوادث تاریخی کشورم همچون جنگهای استقلال طلبانه نادرشاه، جنگ چالدران و حمله شاهعباس به پرتغالیها در جزایر ایرانی بیشتر بدانم. اما افسوس که هیچ مسوول فرهنگی و نویسندهای زحمت نکشیده و برای تشنگانی چون من آستین همت بالا نزده بود جز مرحوم ذبیحالله منصوری که با آن نثر عجیبش داستانهایی به اسم ترجمه نوشته و چاپ کرده بود که برای یک کودک و نوجوان مناسب نبود. با شروع جنگ تحمیلی باز هم کسی به فکر قشر خردسال و نوجوان این مملکت نیفتاد تا آنها را با حماسههایی که در جبهههای نبرد در جریان بود، آشنا کند. به جای آن، شبهنویسندگان در یک موضع بالاتر و بدون شناخت عواطف، دنیا و روانشناسی این قشر، شبه داستانهای شعاری و پر از پند و اندرز را به خورد ما نسل بینوای آن زمان دادند. داستانی تلخ که پر بود از تشییع جنازه و بمباران و آوارگی و تجاوز دشمن به جان، خاک و ناموس مردم این سرزمین و هیچ اثری از حماسهآفرینی و امید به شکست دادن دشمن و بیرون راندن متجاوز از خاک و سرزمینمان در این شبه داستانها پیدا نمیکردی تا این که در اواخر جنگ 8 ساله محمدرضا کاتب با داستانهای طنزش سررسید و بعد مهدی حجوانی و یکی دو نویسنده جوان دیگر.
پس از جنگ تا مدتی مسوولان فرهنگی همچنان در محاق بودند. هنوز نمیدانستند تکلیفشان با کودکان و نوجوانان چیست. همچنان آثار خشک و جدی با طرح جلدهای خشن و صفحهآرایی بیظرافت به خورد خوانندگان داده میشد و من شک ندارم از تیراژ چند هزار تایی این کتابها شاید به تعداد انگشتان یک دست هم از سوی خواننده نوجوان خریداری نمیشد.
و چرا این مشکل با وجود طلیعهها و اتفاقات مبارک از سوی دفتر ادبیات و هنر مقاومت متاسفانه باز هم ادامه دارد.
نمیدانم این بزرگواران مسوول تا به حال کتابهای چاپ شده از سوی نهاد خود را به فرزندانشان دادهاند بخوانند تا از عکسالعمل آنان با خبر شوند؟
در سراسر این آثار و بویژه وقتی قرار میشود راجع به شهدا نوشته شود، چنان موجودات آسمانی و دست نیافتنی خلق میشود که امثال من هم که دوران دفاع مقدس را تا اندازهای درک کردهایم؛ با این آثار نمیتوانیم همذاتپنداری کنیم، چه رسد به نسلی که سالها پس از این دفاع جانانه پا به عرصه زندگی گذاشتهاند.
در تمامی این آثار شهدا بلااستثناء از کودکی نماز یومیه و مستحبی را کامل به جا میآوردهاند، پول توجیبیشان را خرج کتابهای مذهبی میکردهاند، پاتوقشان مسجد و حسینیه بوده و هیچکدام اهل شیطنت و بازی نبودهاند و جلوی بزرگتر هم پایشان را دراز نمیکردهاند.
خواننده میگوید که اینها دیگه کی بودهاند؟ من که نمیتوانم مانند آنها باشم. پس همهاش افسانه است و بعد تمام زحمات دود هدر میرود.
در کودکی فیلمی از تلویزیون پخش شد به نام «ادیسون جوان» که درباره کودکی و نوجوانی ادیسون بود. نویسنده و کارگردان چنان شخصیت شیرینی از این مخترع ساخته بودند که من عاشق این شخصیت شدم و هنوز که هنوز است طعم شیرین دیدن این فیلم را مزمزه میکنم.
اگر بخواهیم فرهنگ شهادت، ایثار و مقاومت باقی بماند باید به شکل درست و حرفهای عمل کنیم و برای نسل کودک و نوجوان سرمایهگذاری کنیم؛ آن هم نه برای کوتاه مدت که برای دراز مدت. آباد کردن یک زمین بایر وقت، تلاش و انرژی و سرمایهگذاری درست میخواهد، آیا مسوولان فرهنگی میخواهند این امید را در دل ما زنده کنند که شاهد یک کار اصولی و درست باشیم؟
داوود امیریان
نویسنده آثار طنز در حوزه ادبیات نوجوانان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم