در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر از صبح تا عصر از آدمرباها بازجویی کرده بود. به دقت خودکار را روی برگه کاغذ میچرخاند تا گزارش نهایی خود را جهت الصاق به پرونده و ارجاع آن به مقامات قضایی آماده کند. در همان لحظات که کمیسر غرق در نوشتن بود ناگهان صدای زنگ تلفن رشته افکارش را پاره کرد. وقتی گوشی را برداشت صدای افسر مرکز مخابرات فرماندهی پلیس را شناخت. ستوان جانسون افسر کشیک مرکز پیام به کمیسر اطلاع داد که زن جوانی به نام لیزا دبر در آپارتمان محل سکونتش در منطقه تیرولیا خیابان 137 به طرز مشکوکی جان سپرده است و ضرورت دارد وی در محل حاضر و موضوع را از نزدیک بررسی کند.
کمیسر پس از تلفن نفس عمیقی کشید. نگارش گزارش نهایی زمان زیادی میبرد و از طرفی به دستور رئیس پلیس او میبایستی سریعا خود را به خیابان 137 میرساند. گزارش را ناتمام گذاشت و به طرف منطقه تیرولیا حرکت کرد. آن ساعت روز ترافیک سنگین شامگاهی در خیابانها حاکم بود. منطقه تیرولیا در شمال غربی شهر قرار داشت و نسبتا به محل کار کمیسر دور بود.
کمیسر پس از ساعتی حرکت به محل حادثه رسید. در آن ساعت هوا کاملا تاریک شده بود.
در مقابل ساختمان تعداد کثیری از همسایگان، اهالی ساختمان و رهگذران ایستاده بودند. دو خودروی پلیس و یک آمبولانس نیز در جلو ساختمان دیده میشدند. وضعیت ساختمان بسیار شلوغ و غیرطبیعی بود؛ به طوری که خودروهای عبوری از مقابل ساختمان وقتی قصد عبور داشتند در مقابل ساختمان ترمز میکردند و کنجکاوانه به ساختمان نظری میانداختند. تعدادی از آنها نیز سرشان را از پنجره خودرو بیرون آورده و از افرادی که جلوی ساختمان تجمع کرده بودند سوال میکردند چه اتفاقی افتاده است. خیابان 137 یک خیابان یکطرفه به سمت غرب بود. خیابانی کاملا مسکونی و بسیار زیبا. این خیابان در محاصره ساختمانهای 6 5 طبقه قرار داشت و ساختمان تقریبا در ابتدای خیابان 137 بود.
ساختمان شماره 44 یک ساختمان 6 طبقه بود که در هر طبقه 3 واحد قرار داشت. در واقع ساختمان شماره 44 یک ساختمان شلوغ و پر رفت و آمد محسوب میشد و چون ساختمان نگهبان نداشت تقریبا هر کس میتوانست براحتی وارد ساختمان شود و کسی هم تقریبا مانع او نبود. حادثه در طبقه سوم ساختمان رخ داده بود.
کمیسر به سختی از لابلای جمعیت گذشت و با راهنمایی ستوان کویل، افسر ارشد کلانتری به طبقه سوم آپارتمان رفت.
وضعیت آپارتمان کاملا طبیعی بود. همه چیز به دقت و با ظرافت چیده شده بودند و هیچ اثری از بهمریختگی دیده نمیشد.
در داخل آپارتمان دو مامور ایستاده بودند و در کنار آنها یک مرد جوان زانوی غم بغل گرفته بود و آرام و بیصدا به نقطهای مبهم خیره شده بود.
کمیسر نگاهی زودگذر به اطراف آپارتمان انداخت. وسایل داخل آپارتمان اکثرا نو بودند و از تمیزی برق میزدند و این امر حکایت از آن داشت که زن خانه، زنی کدبانو، تمیز و بسیار خانهدار است.
حادثه داخل حمام آپارتمان رخ داده بود. کمیسر به آرامی وارد حمام که در آن باز بود شد. در مقابل در حمام جسد زن جوانی که البته حوله حمام سفید رنگی روی او انداخته شده بود، دیده میشد.
کمیسر به آرامی حوله را از روی صورت زن جوان کنار زد و با قیاقه کبود شده زن روبهرو شد. عضلات زن کاملا خشک شده بودند. موهای خشک و بور زن به حالت سیخ بودند و او فقط لباس زیر و دمپایی پلاستیکی به تن داشت.
در کنار جسد یک سشوار دیده میشد که بر اثر سقوط بر روی زمین بدنهاش ترک برداشته بود، در کنار دو شاخه سشوار اثری از لختی سیم کاملا مشهود بود.
در آن سوی جسد، وان حمام دیده میشد که دوش حمام وسط آن قرار داشت، به غیر از آینه، شانه و چند شامپو و صابون، چیز دیگری در حمام مشاهده نمیشد.
کمیسر به دقت حمام را وارسی کرد و آنگاه یک بار دیگر با دقت بیشتری جسد را وارسی کرد، غیر از یک اثر بریدگی بسیار کوچک بر روی گلوی زن جوان چیز خاص دیگری مشاهده نمیشد. کمیسر پس از اینکه به دقت همه جا را از نظر گذراند گوش به گزارش افسر ارشد کلانتری منطقه داد.
ستوان کویل که از افسران با تجربه و پرتلاش پلیس محلی بود و بسیار آرام و شمرده صحبت میکرد درگزارش خود گفت:
ساعت دقیقا 6 بعدازظهر بود که به ما اطلاع داده شد زن جوانی در اثر برقگرفتگی در آپارتمانش جان سپرده است. کسی که این خبر را به ما داد همسر جوان او فرد ترنر بود. فرد که بسیار آشفته و وحشتزده بود، گفت همسرم بر اثر برق گرفتگی جان سپرده است.
ما بلافاصله ابتدا گشت کلانتری را اعزام کردیم. وقتی موضوع تایید شد خود به طرف محل حادثه حرکت کردیم و با این صحنه دلخراش روبهرو شدیم. مقتول لیزا نام دارد. او فروشنده یک مغازه مزون عروس است. 26 سال سن دارد و 2 سال پیش با فرد ازدواج کرده است و یک سالی هم میشود که در اینجا زندگی میکنند.
تحقیقات ما از همسایگان نشان میدهد که لیزا دختر خوب، متدین، نجیب و مهربانی بوده است. اما برعکس او شوهرش گویا بسیار عصبی، تند مزاج، بدبین و در عین حال اصلا میانه خوبی با لیزا نداشته و گاهی اوقات حتی او را کتک میزده است.
ستوان کویل افزود: شواهد امر نشان میدهد که مقتول بر اثر برقگرفتگی جان سپرده است. گویا سیم سشوار اتصالی داشته و لیزا پس از حمام قصد استفاده از این دستگاه را داشته که دچار برق گرفتگی شده و متاسفانه قبل از این که شوهرش به او کمک کند جان سپرده است.
کمیسر چند سوال دیگر از ستوان کویل کرد و آنگاه سراغ فرد ترنر 36 ساله، مهندس صنایع رنگسازی و شاغل در کارخانه رنگ سازی کنزامیر رفت.
فرد ترنر که صدای گرفتهای داشت و بسیار وحشتزده و سراسیمه به نظر میرسید به کمیسر گفت:
من ساعت 50/5 دقیقه بعدازظهر به خانه آمدم، همسرم ناهار خورده بود و روی مبل دراز کشیده بود. وقتی فهمید ناهار نخوردم با عجله ناهارم را آماده کرد و آن گاه چون گویا قرار بود به مهمانی برود گفت میروم یک دوش بگیرم.
بعد از چند دقیقه که گویا دوش گرفته بود و داشت سشوار به موهایش میکشید بر اثر لخت بودن سیم سشوار دچار حادثه شد. در آن لحظه من مشغول مطالعه روزنامه بودم. با صدای فریاد او سراسیمه خودم را به حمام رساندم. لیزا بیچاره نقش زمین شده بود و نفسهای آخر عمرش را میکشید. سیم لخت سشوار در دستش بود و این امر نشان میداد که همین سشوار منجر به مرگ او شده است.
سعی کردم به او کمک کنم اما در آن لحظه هیچ کاری از من ساخته نبود. تا دقایقی هاج و واج بودم. آنگاه که به خودم آمدم همسایهها را خبر کردم و بعد هم شما را در جریان گذاشتم. این کل ماجرا بود که اتفاق افتاد. کمیسر از او پرسید همسرتان قرار بود کجا به مهمانی بروند.
فرد به آرامی جواب داد گویا با دوستانش قرار داشت.
کمیسر از او درخصوص وضعیت زندگیشان پرسید و فرد جواب داد: متاسفانه ما زندگی خوبی نداشتیم. لیزا دختر خودخواه، مغرور و در عین حال بیبند و باری بود و اصلا به من و زندگی اهمیت نمیداد.
دوستان او برایش همه چیز بودند و همین امر باعث اعتراض من و در نهایت جنگ و دعوا شده بود.
کمیسر که به دقت به صحبتهای فرد گوش میداد از او پرسید:
همسرت را دوست داشتی؟
فرد سرش را پایین انداخت و لحظاتی بعد در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده بود جواب داد:
با این که خیلی اذیتم میکرد، اما او را خیلی دوست داشتم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس سراغ نماینده پزشکی قانونی رفت.
دکتر آلکس، نماینده پزشکی قانونی به کمیسر گفت:
ظواهر امر نشان میدهد که مرگ بر اثر برق گرفتگی بوده است و ساعت وقوع هم بین ساعت 5تا 6 اتفاق افتاده است.
کمیسر از او تشکر کرد و آنگاه به سراغ همسایهها رفت و پای صحبتهای آنها نشست. اکثر همسایهها اذعان داشتند که زن و شوهر اکثر اوقات با هم درگیر بودند و آن روز هم به غیر از صدای بلند ضبط که از خانهشان بلند بوده هیچ صدای دیگری را نشنیدهاند.
کمیسر پس از بازجویی از همسایهها آنچه را که اتفاق افتاده بود را یک بار دیگر به دقت مرور کرد و آن گاه دستور دستگیری فرد را به جرم قتل عمد همسرش صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید فرد قاتل است. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: