در آماری که در مراسم سال گذشته داده شد، دیدیم مثلا سال گذشته 250 عنوان کتاب در داوریها داشتیم، ولی امسال در بخش زندگینامه 41 یا 42 کار بود. در تمامی حوزهها تعداد کتابها کم شده بود. فکر میکنید چرا این اتفاق افتاده است؟ مثلا در حوزه کودک و نوجوان هیچ عنوانی نداشتیم. ارزیابی شما از حوزه خودتان (زندگینامه داستانی) چه بود؟
من به دلیل کنجکاوی شخصی، این موضوع را در دوران جنگ و پس از جنگ دنبال میکردم. خیلی این بحث داغ نبود که ادبیات جنگ چه ضرورتی دارد یا چه اهمیتی دارد که جنگ روی ادبیات تاثیر بگذارد. خود جنگ آنقدر فراز و نشیب داشت که این موضوع جایگاهی نداشت، اما افرادی بودند که به حساب ضرورت یا دغدغههای شخصی مثل خود بنده که به این موضوع پرداختم. جریانی آن را هدایت نمیکرد.
پس از جنگ چطور؟
پس از جنگ ورق عوض میشود. یادم است وقتی شهید آوینی روایت فتح را دنبال میکرد، پس از جنگ این سوال پیش آمد که آیا ادامه پیدا کند یا نه؟ ایشان برنامه یکسالهای را دنبال کرد تا توانست جمع را متقاعد کند که این روند باید ادامه پیدا کند. فکر میکردند جنگ که تمام شد، این برنامه هم باید تمام شود.
در ادبیات چطور؟
ادبیات به خودیخود این مشکل را نداشت. کار کم کم شروع شد تا این که در سال 73 اولین دوره کتاب سال آغاز و محفلی شد تا بفهمیم ما چه کاره هستیم. شاید یکی از ویژگیهای کتاب سال همین باشد که شما با جرات بگویید تعداد آثار کم یا زیاد شد، بد است یا خوب است. تا آن سال، پراکندگیها اجازه نمیداد. اگر شما 10 سال را کنار هم بگذارید، میبینید این طور نیست که تعداد به طور وحشتناکی کم یا زیاد شده باشد. به لحاظ فیزیکی، من میتوانم بگویم اتفاق مهمی افتاد که حجم کتاب بالا برود و بگویید در سال 75 تعداد آثار زیاد بوده است. آن هم راه افتادن کنگره سرداران استانها بود اولش هم از همین تهران شروع شد. این موضوع به استانها هم تسری پیدا کرد. به دلیل حمایت کنگره، تعداد قابل توجهی از شهرستانها هجوم آوردند. اگر تعداد را بردارید، میبینید نهادهایی موظف به این کار هستند که طبق روال و به طور دائم این کار را انجام میدهند. برخی نویسندگان تهرانی به این شهرها رفته و این مراکز را راه انداختهاند که یک پروسه کاری دارد. نهایتا این کار از تهران شکل گرفت آثاری هم خودجوش از بچههای شهرستانی سر زد که جای تامل دارد. در کنار آن، تشکیلات خاص فرهنگی مثل بنیاد شهید پس از جنگ به این ضرورت رسیدند که چنین کاری کنند یا حوزه هنری که بخش ادبیات مقاومت دارد. اینها در اوایل کار هجوم آوردند. حالا بودجه داشتند یا توانستند مطالب را جمع کنند. اما بعد میبینیم به یک روند مشخص رسیدند. عمدتا این چند مساله عوامل چاپ کتابهای قابل توجه بود. اما همان موقع هم این نگرانی را داشتیم که با تعداد زیاد کتاب و تکثیر فیزیکی این کتابها، آیا ادبیات دفاع مقدس به هدف خودش میرسد یا نمیرسد؟
نویسندهها مقصرند یا کارفرماهایی که سفارش کار میدهند؟
جای بحث دارد. بهتر است زمانی این را بحث کنیم که دوستان دیگر هم باشند که کی مقصر است و کی ظلم کرد. آیا از نویسنده که در این دنیای پر مخاطره زندگی میکند، توقع نوشتن درباره سال 58 درست است یا نه. به نظر من، جای این بحث اینجا نیست؛ اما از بحثهایی است که باید روی آن دست گذاشت و تکلیف را روشن کرد. میشود این سوال را کرد که در حکومتی که جمهوری اسلامی است و اعتقاد به ایثار و شهادت و آرمانها دارد، آیا باید در قد و قواره این حکومت برای چنین ادبیاتی سرمایهگذاری شود یا در قد و قواره دولتی مثل روسیه یا اسپانیا. این قضیه دغدغه رهبرمعظم انقلاب هم هست. اول بیاییم نویسندههایی مثل محمودزاده را که در جنگ بوده نقد بکنیم و بعد بیاییم به کمیسیون فرهنگ مجلس به هر جای دیگر بگوییم ما با شما حرف داریم. موضع رهبر معظم انقلاب مشخص است و بارها نظراتشان را اعلام کردند.
شما هم در جنگ بودید، هم کتابش را نوشتید، هم داوریهایش را انجام دادید. یعنی این روند را از ابتدا تا الان طی کردید. با مراکزی همکاری کردید که مراکزی تصمیمگیر هستند. آیا خود شما این دغدغه را در مسوولان دیدهاید که جنگ ما در قالب هنر و کتاب ثبت شود؟
این دغدغه شکل اجرایی و محتوایی پیدا نکرده است. طرف دوست دارد کار بشود، اما نمیداند چطوری. نمیخواهد برای این موضوع مثل سدسازی برنامه اجرایی، چشمانداز و راهبرد بگذارد. دوست داشتن از این زاویه که خودش هم در جنگ بوده و میشنود اسم کوچهاش، اسم فلان شهید است. در دورانی اتفاق افتاده که وقتی از خیابان رد میشده، آمبولانسی از جبهه آمده و او دیده است. از آن طرف هم اعتقاد دارد، اما همه اینها فقط احساس است. کشور ما وقتی مشکل آب پیدا میکند، میآیند کلنگ 50 سد را میزنند و برای یک برنامه 20 ساله برنامهریزی و سرمایهگذاری میکنند و آن وقت میگویند مشکل کشاورزی را حل میکنیم، اما ما برای ادبیات جنگ در همان حد احساس و خاطره و روزنامهای نگاه کردن ماندهایم. روزنامه چیزی میگوید و میرود؛ اما پشت بندش اجرایی نیست.
این گروه که میگویند آیا بلد بودند و انجام ندادند یا بلد نبودند؟ آیا اهلیت و سوادش را داشتند؟
2 وجه دارد. برخی اهلیتش را داشتند، اما دوام نداشتند. شاید اینطور بگویم که اگر به جاهای دیگر جنگ هم نگاه کنید، میبینید بعضی سازمانهای مربوط به جنگ فکر میکردند، جنگ تمام شد و آمدند آن کار را به دست کسانی دادند که حتی در جنگ هم نبودند یا اگر بودند در بخش فرهنگی نبودند. شاید مدیر خوبی بودند، اما مدیر با انگیزه نبودند. بعضی هم اصلا این کاره نبودند. راهبرد تعریف شدهای نداشتند که حتی اگر مسوولیتها عوض شدند، آن مسوول به راهبرد وفادار بماند. راهبرد چیست؟ این که در 20 سال آینده میخواهیم 20 رمان ماندگار تحویل تاریخ بدهیم. شاید بیدلیل نیست که رهبرمعظم انقلاب مدام ابراز نگرانی میکند. آنچه مسلم است آن تشکیلات نتوانست جوابگو باشد.
آقای محمودزاده، شما چون هم در جنگ بودید و هم کتابش را نوشتید، این دغدغه را داشتید که کتاب چاپ شود و دست اهلش برسد. شما وظیفهتان را تا مرحله نوشتن نمیدانستید.
هنوز هم نمیدانم.
الان مراکزی هستند که کتاب چاپ میکنند و فکر میکنند وظیفهشان تا مرحله چاپ است. کاری به توزیع ندارند. اصل کار پس از توزیع است. شما با یک دغدغه «پای گلدسته کوهستان» را مینویسید. اگر فقط از این کتاب 2 هزار جلد چاپ بشود و در انبار بماند، خب در سینه شما مانده بود. این کتاب وقتی بیرون میآید، باید برود توزیع شود.
دست روی نکته مهمی گذاشتید. من پیگری میکردم که کتابهایم بیشتر توزیع بشود، فروش برود و پخش شود. این کتاب «پای گلدسته کوهستان» 20 روز است که چاپ شده است. من تا به حال 2 کانال را دنبال کردم که متقاعدشان کنم که روی این کتاب سرمایهگذاری کنند. هر دو جواب داد. شخصی در ایلام پیدا شده که گفته شما با این کتاب مردم منطقه ملکشاهی را زنده کردید. استاندارش گفت ما میخواهیم در سطح وسیع روی این کار کنیم. چرا؟
چون قهرمانان کتاب من در منطقه ایلام دارند زندگی میکنند. هر کتاب جنگی این روند را دارد، چون زنده است. آدمهایش هستند.
مادر آن شهید دارد دنبال من میگردد. در مازندران هم میخواهند این کتاب را به عنوان یک درس آزمایشی بگویند.
این دو جریان را دارم دنبال میکنم تا جوانان را کتابخوان بکنم به واسطه عرقی که به آن منطقه دارند و راه پیدا کردن نفوذ در میان آنهاست.
به نظر شما برای اینها هم مدیران ما برنامهای گذاشتهاند تا یاد بدهند این طور مینویسند. آیا یکی از وظایف این مراکز چنین چیزی نیست که کلاس توجیهی بگذارند که آقای فلان! شما شهید شهر خودت را بنویس تا موازی کاری نشود، در ضمن شهر خودت هم معرفی شود.
ما اگر این کار را نکنیم بعد زیر سوال میرویم که در یک کشوری 8 سال جنگ شد و این اتفاق به نسلهای بعدی منتقل نشد و آن گسستی که در تاریخ کشور ما هست ادامه مییابد. خیلی از جاها نهضتهای شیعیان بوده که معلوم نیست کجاست. این چیز جدیدی نیست برای من شیعه. پس من زخم خوردهام از این بابت. من محمودزاده با آن تاریخی که خواندهام، میگویم تو محمودزاده نباید از یک سوراخ دوبار گزیده شوی. سرم کلاه نمیرود. یکی از دلایلی که کتابهای خوب درباره جنگ در نمیآید این است که ما شاهد افرادی هستیم از نسل بعد از جنگ که وقتی با شهیدی مواجه میشوند، تحتتاثیر قرار میگیرند، اما نمیتوانند با زندگی شهید همراه شوند و کسی نیست دست اینها را بگیرد و همراهیشان کند. این موضوع به این برمیگردد که آیا ما به این افراد اعتماد داریم؟ ما میتوانیم درصدی از فرزندان شهدا را بیدار کنیم و به آنها بگوییم این راهی است که تعلق به پدرشان دارد و بهترین کسی که میتواند این کار را بکند، همان خانوادههایی هستند که نسل بعد از جنگ هستند. وظیفه این مراکز خلق ارزشهاست.
اما کوتاهیهایشان میشود کتابهای بیمحتوا که وارد بازار میشود؛ اما نباید ناامید شد و باید اینها را هدایت کرد. باید آنقدر به این مراکز گفت تا کار به اهلش سپرده شود. مگر این که مثل خیلی از جاهای دنیا منتظر نویسندگان خاص و اتفاقات خاص و اثر خاص باشیم که اثری خلق کنند و ظلم است به جنگ ما که منتظر چنین چیزی باشیم و به نظر من تا این لحظه منتظر حادثه هستیم.
ما الان درباره شهید رجایی و شهدای دیگر کتاب میبینیم که 4 یا 5 کتاب از جاهای مختلف دارد در میآید. این چهار، پنج جا از هم خبر ندارند. این نشان میدهد برنامه منسجم و فکر شدهای نیست. تشکیلاتی نیست برای این کار.
افرادی مثل شما به یک سری اطلاعات دسترسی داشتند، حضور موفق خود شما در عرصه کتاب جنگ به دلیل دسترسی به اطلاعات بوده است.
بله.
یک بخشی از کارها زندگینامهنویسی است که آدمها را بشناسیم. کسی دارد زندگینامه مینویسد، اما اطلاعات ندارد. قلم خیلی خوبی هم دارد. مراجعه که میکند نمیتواند اطلاعات بگیرد. برخی مراکز وقتی اسم اطلاعات میآید فکر میکنند محرمانه است و نباید اطلاعات بدهند. به نظر شما چه بخشی از این کتابهایی که منتشر میشوند کمبود اطلاعات دارند؟
عمده کتابهای کتاب سال را به دلیل عدم مراجعه به کسی که آن شهید را میشناخت، یا مراجعه نکردن حرفهای به آن افراد کنار گذاشتیم. بیشتر خانوادهها خبر ندارند شهیدشان در جنگ چه کار میکرده که برخی اگر میگفتند مثلا 3 روز تشنگی میکشیده، مادرش غش میکرد یا 3 روز از او خون میرفته، نمیگذاشتند از مرخصی برگردد. به مادرش میگفت آنجا وضعمان خوب است. چلوکباب میدهند. رزمندههای حرفهای وقت نداشتند بیایند و از این حرفها بزنند. آنها هم که شهید شدند. آنهایی هم که ماندند اغلب کمتر بیان کردند؛ بنابراین باید به کسانی مراجعه شود که شبها در سنگر بودهاند، در عملیات با آنها بوده و دیدهاند که فلان شهید چرا قبول کرده است روی مین برود. اگر نمیرفت یک گردان زیررگبار میرفت، پس خلا‡ اطلاعات در این کتابها بیداد میکند. این موضوع، دو طرف دارد. یک، همکاری نکردن دو، مراجعه نکردن نویسنده. من اینجا کارفرما را مقصر میدانم تا نویسنده. کتاب اخوی بنده 2 سال طول کشید، چون سخت بود که آدمها را به 25 سال قبل ببرم. آیا همه تحمل دارند؟ به نظر من نه. چرا؟
چون بخش زندگینامه سرمایه بیشتری میخواهد تا تدوین. بعد آن نویسنده به 3 تا نوار قانع میشود و با همان 3 تا نوار زندگینامه شهید را مینویسد. این نویسنده قلم خوبی هم دارد، اما چقدر میتواند مانور بدهد با قلمش. اینجا به آن قلم ظلم بیشتری میشود. خب اگر اطلاعات ندارم، ننویسم.
بیش از 90 درصد کارها با سفارش نوشته شدهاند. بخش اعظم این رمانها و زندگینامهها و خاطرهها به سفارش مرکزی بوده است. این مراکز بودجهای برای این کار داشتهاند. در بخش رمان طرف اطلاعاتی داشته و با تخیل آن را مینویسد، اما وقتی زندگینامه مینویسد نیاز به اطلاعات مستند دارد. بهتر نیست خود این نهاد برود اطلاعات را بگیرد، پرونده کند و به من نویسنده بدهد. چون خیلی از نهادها من نوعی را به رسمیت نمیشناسند.
من هر دو را تجربه کردم و هر قسمت ایراد خاص خود را دارد. مثلا به من برای نوشتن «مسیح کردستان» زندگینامه شهید بروجردی، تعداد 5 هزار صفحه نوار پیاده شده دادند؛ یعنی 2 تا کارتن. من 3 تا نیرو گذاشتم که اطلاعات را استخراج کنند. بعد به این نتیجه رسیدم که اینها 20 درصد شهید بروجردی هم نیست. مجبور شدم دوباره مراجعه کنم به دوستانش و افراد اهلش که 2 تا مطلب دستم بیاید. به آنها گفتم من میدانم پسر خوبی بود، ولایی بود، نماز میخواند اما چه کار میکرد که رفتارش ولایی باشد.
یعنی روحیه عملیاش چه بود؟
اصلا در این تحقیقات نبود. میگفتند گمنام بود. چرا گمنام بود. افراد توجیه نبودند که چه سوالی از راوی بکنند. نوار را میگذاشتند و ضبط میکردند. جماعت نویسنده هم پس از مراجعه به این اسناد، ناامید شدند. نویسنده باید روح شهید را درک کند تا بعد با خاطرات، مطلب را بنویسند. ما باید سنجش تحقیقات حرفهای داشته باشیم.
هر نویسندهای میتواند یک مدل خاصی بنویسد. وقتی میگویند شما درباره شهید بروجردی بنویسید، بگویند شما 3 تا نیرو میخواهید تا اطلاعات را با نظر شما گردآوری کنند. آن نهاد به لحاظ لجستیکی حمایت میکند.
من کارفرما تا من نوعی مجری بشوم. دو بار به من مراجعه شد که چنین کاری کنم که میخواهیم زندگی 3هزار شهید کار شود. بعد گفتند مصاحبهگر داریم، شما فقط بنویسید. 2 صفحه بنویسید (همان بحث کیلویی). گفتم خب من میخواهم تشکیلات شما را ببینم. دیدیم هر جا رفتهاند به آنها جواب ندادهاند. گفتم شما با چنین محققی که دارید هر چه کار کردید بریزید دور. خودش اعتراف کرد که به او چیزی نمیگویند. گفتیم چقدر بودجه دارید؟ گفتند مثلا 300 میلیون تومان. گفتم شما 250 میلیون به من بدهید هر چی خواستید نظارت کنید. بنده میروم یک سری آدمها را در سراسر کشور تربیت میکنم. همه اینها را به شما تحویل میدهم. دیگر وارد جزییات نشوید. هر وقت هم تمام شد پول را بدهید، اما این تعهد را داشته باشید که این کار دارد انجام میشود. هم پول کمتری میدهید، هم مطلب دارید. بعد من میدانم این اطلاعات را به چه نویسندهای بدهم. همه را که محمودزاده نمیخواهد بنویسد. گفتند اینقدر بودجهای نداریم میخواهیم در برنامهای 5 ساله این کار را بکنیم. الان 10 میلیون داریم. ببینید وقتی بحث را باز کردم، دیگر سراغ من نیامدند. تشکیلاتی هم گفت که میخواهیم دایره`المعارف جنگ بنویسیم. ما پیشبینی کردیم این تشکیلات باید حداقل 500 کتاب مینوشت تا در تاریخ ثبت شود. حساب کردیم 500 کتاب 15 میلیارد تومان بودجه میخواهد. گفتیم 5 میلیارد بگذارید من این تشکیلات را راه بیندازم و بعد بچههای جنگ را وارد گود کنم. آماده بودم پای کار بروم. نمیشود شخصیت همت را داد به کسی که شخصیت خودش در این جامعه زیر سوال است، بنویسد. گفتم حالا شمایید که ببینید چقدر شخصیت قائل هستید که طرف یک ساعته بنویسد که او در عملیات چکار کرد یا یک ساله. بیانصاف! فلانی وقتی 2 ماه طول کشید تا این پل را بزند، چطور میخواهی من این را 2 ساعته بنویسم. میگویند در راه خدا بنویس. این چه توهینی است که به نویسنده و شهدا میکنید. چرا سرمایهگذاری نمیکنید؟ ماندند در این حرف. گفتم هروقت متوجه شدید که شهدا برای شما ارزش دارند، بیایید من این طرح را اجرا بکنم. نیاییم بگوییم 600 هزار تومان به شما میدهیم بروید کتاب زندگی فلان شهید را بنویسید. وضعیت را به طرفی بردهایم که هم شخصیت نویسنده و هم شخصیت شهید و هم شخصیت دفاع مقدس را زیر سوال بردهایم. هر سه را متاسفانه از دست دادیم. نمیخواهد به شهدا و دفاع مقدس کمک کنید، من با شما کاملا اقتصادی صحبت میکنم. آقا تعارف را بگذارید کنار. یعنی چه برای خدا بنویس! هر وقت شما برای خدا سد ساختید، ماهم برای خدا مینویسیم. کی گفته که یک نویسنده نباید تامین باشد تا بیدغدغه فکر کند و بنویسد. این موضوع جزو ملزومات یک نویسنده است. این ضعف اساسی تا حل نشود، ما از دو طرفش میافتیم. خجالت هم نکشیم. بگوییم همان طور که در عرصه اقتصاد و آب و کشاورزی مملکت سرمایهگذاری داریم، بیاییم اینجا هم سرمایهگذاری کنیم.
چرا رهبر معظم انقلاب وقتی گزارش دو ساله دولت را میشنود، میگوید آقای احمدینژاد از شما توقع بود برنامههای فرهنگی شما حتی بهتر از بقیه باشد نه این که اصلا نباشد؛ آن هم شما که ادعای ارزشی دارید و حق رهبری است که از این رئیسجمهور چنین انتظاری داشته باشد. برویم بالاتر ببینیم و خودمان را علاف چند ارگان نکنیم که 10 میلیون تومان بودجه گرفته تا 4 تا کتاب چاپ کند. ما در چشمانداز برنامه 20 ساله چه جایگاهی داریم.
آیا داریم جلو میرویم؟ چه کسی مسوول این استراتژی است و پاسخگوست؟ برای نویسنده جماعت چه امکاناتی قرار دادیم که بهترین رمان را به تو تحویل بدهد. ما مدام از کربلا استفاده میکنیم و چیزی به آن اضافه نمیکنیم. بیاییم درایتها را نشان بدهیم. چقدر غافلیم. به جای این که صورت جنگ را به مردمی که به منطقه میبریم نشان بدهیم، سیرت جنگ را نشان بدهیم. جوهر شهدا را بگوییم که اینها چه کردند. چرا اینجا مقدس شده؟ نبود همه اینها به این دلیل است که استراتژی نداریم.
الان ضرورت نوشتن کتاب «تئوری زندگینامهنویسی» به چشم نمیآید؟
داریم رویش کار میکنیم و دوستان اهل فن دارند مبانی زندگینامه داستانی را مینویسند. بحثهای خوبی شده و از دوستان خوبی استفاده شده است. به نظرم نهتنها ضرورت دارد که در آینده یک سری از سرمایهها را هم جهت میدهد. خواه ناخواه این زندگینامهها نوشته میشود. پس بهتر است سوار بر موج این جریان شوید و پیش بروید. مسوولیت این کار به عهده خود من است و انشاءالله به عنوان یک کار خوب ارائه شود. رسیدن به خدا و تعالی، زندگی طولی نیست. میشود با نوشتن عرفان علمالهدی، جوان امروز را آگاه کرد. کتابهای بنده بخشی از تاریخ جنگ است. در تاریکی شب عملیات هر کسی نگاه خودش را دارد. جنگ ظرافتهایی دارد که نویسنده باید امانتدار باشد.
مامور به نوشتن نبودیم
من چون در دل جنگ وارد عرصه نوشتن شدم ضرورت آن موقع به من میگفت تو دیگر تفنگ به دست نگیر و با قلم جلو برو. افرادی هم بودند که چنین توصیهای به من کردند که حالا اسم نمیبرم.
همه خودجوش بودند. نویسندههایی مامور نشدند که وارد جنگ بشوند و بعد بنویسند. به هر حال من وقتی وارد جنگ شدم، یک رزمنده بودم. اول جنگ وارد جنگ شدم و ضرورت بود بروم و دفاع کنم. آنقدر در سوسنگرد دویدیم که رزمنده شدیم. تا این که سال 59 پس از 5 ماه در هویزه محاصره شدیم و مجروح شدم. مجروح شدم و مجبور شدم یک سال در بیمارستان بخوابم. این فرصتی بود که فکر کنم چرا دنیا نباید بفهمد در هویزه چه اتفاقی افتاده است؛ این عاملی شد که من بنشینم بنویسم.
این فکر محصول حضور در آنجا بود که فکر کنم چرا دنیا نباید بداند در آن 2 ساعت چه بر سر ما آمده و بعد نشستم و نوشتم. رهبر معظم انقلاب دو بار قبل از چاپ، آن را خواند و نقل قولش این بود که «یک کسی هست که نه نویسنده است نه ادعای نویسندگی دارد، اما بروید ببینید چی نوشته. فقط به خاطر این که دل داده به نوشتن.» که بعد مقدمهای هم بر «حماسه هویزه» نوشت. آقای زنگنه که این نقلقول را آورده بود، گفت آقا میگوید دنبال این کار برو.
ضرورت بود. بعد هر عملیاتی میرفتم، نگاهم به انسان بود که این انسان چه میکند در خیبر و رمضان. در بیشتر عملیاتها حضور داشتم و هی یادداشت برمیداشتم که چطور میشود یک بچه 17 ساله جلوی بولدوزر کار میکند. 10 تا تانک هستند اما او کار میکند و خیالش نیست.
من آن زمان 24 سالم بود و حالا آنقدر ذخیره دارم که اگر کسی به من اطلاعات ندهد، باز دستم باز است. پروژههای زیادی در سرم است. هنوز نتوانستم جلد دوم کردستان را بنویسم. با اغلب کسانی که دربارهشان نوشتم در عالم خواب ارتباط برقرار کردم. وقتی ارتباط گرفتم با شهدا، روند نوشتن هم شکل میگیرد. نزدیک شدن به خانواده و دوستان و نزدیکان شهید، راه مرا نشانم میدهد. شاید در رمان دست بسته باشد، اما در زندگینامه این روند خیلی هم کمک میکند. بوم و محیط جغرافیایی شهید هم برایم مهم است که 2 قرن بعد بدانند شهید در چه محیطی بوده است.
زندگینامهها بخشی از مستندات تاریخ میشوند، مثلا در کتاب شهید رضوی، ما با آدمهای دیگر هم آشنا میشویم. تذکره هم هستند. یک جماعتی هستند که مهندسی جنگ را تشکیل میدهند. من به آنها هم پرداختهام.
ابراهیم زاهدیمطلق