سلسله روایتهای «تبار طبیبان»
چیزی از جیبش بیرون افتاد. خودنویسی با روکش طلایی بود.
چیزی شبیه آن را صبح دست مهرناز دیدم. گفت:یه بچه پررو واسم کادو فرستاده. صبر کن ببینمش همچین پرت میکنم تو صورتش تا دیگه از این غلطا نکنه. به صورت کامران خیره شدم. حتما جایی از صورتش هنوز درد میکرد.
نیلوفر مالک
سلسله روایتهای «تبار طبیبان»
بازگشت باشکوه اسطوره طنز