عطر نرگس‌ها

کد خبر: ۱۹۶۱۱۹

روی نیمکت نشستم و به زمین بازی زل زدم.

چشمانم را باز کردم. سرم را برگرداندنم. رضا انگار دغدغه‌ای جز رانندگی نداشت. آرام بود، دستش را گرفتم.
 ‌بیدار شدی؟ داریم می‌رسیم!

باز سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم.

 آخه تا کی باید این راهو بریم بیایم و بی‌فایده است رضا.

 این چه حرفیه، ما برای گرفتن حاجت که اونجا نمی‌ریم، من عاشق اونجام... می‌فهمی؟ این راهیه که ازش ناامید برنمی‌گردی.

 ‌رضا تو ...

 هزار بار گفتم من هر چیزی که از زندگی می‌خواستم رو تو بهم دادی، من راضی‌ام، از تو از زندگیم، به خدا راضی‌ام.

با انگشت‌هایش آرام اشک‌هایم را پاک کرد.

 می‌دونی طاقت دیدن گریه‌ات رو ندارم؟

به هر جا نگاه می‌کردم چراغانی بود، نورهای سبزی که نوشته‌های درشت مهدی بیا، میانشان فریاد می‌کرد. بعد از ساعت‌ها رانندگی فریاد شوق‌آلود رضا شنیده شد.

 ‌رسیدیم...

 
سجاده را باز کردم پر از گل‌های نرگس بود. سر به سجده گذاشتم. نفهمیدم چه مدت گذشت. با شنیدن صدایی سر بلند کردم. رضا به در تکیه داده بود.

 تو را به خدا گریه نکن. نمازتو با همه وجود بخون، اما گریه نکن!

این همه رفتیم، اومدیم.. آخرش هم بی‌نتیجه.

‌ می‌دونی، این طور حرف زدنت رو اصلا دوست ندارم. صبر و شکیبایی ستون ایمانه، نباید بذاری مشکلات ایمانتو کم کنه.

‌ چرا صدامو نمی‌شنوه رضا؟ چرا اشک‌هامو نمی‌بینه؟ خسته شدم رضا. به خدا خسته شدم.

روی سجاده افتادم و میان گریه‌هایم صدای رضا را شنیدم.

 خواست خدا بوده.

شانه‌هایم را گرفت.

نالیدم: چه امتحان سختی.

دلداری‌ام داد: همه چیز درست می‌شه.

صدای چرخاندن کلید آمد، در باز شد و سایه رضا با دسته‌‌ای گل نرگس میان در پیدا شد.

‌ سلام.

‌ سلام.

‌ چرا تلفنو جواب نمی‌دی نگران شدم ؟ پارکم که نرفتی؟

 روشن نکن.

 ‌می‌خوام ببینمت.

رضا چراغ را روشن کرد، آمد و کنارم نشست، دستانم را گرفت سرم را به روی شانه‌اش گذاشتم.

 تو را خدا گریه نکن. نه غذا می‌خوری، نه می‌خوابی. تو این تاریکی نشستی که چی؟ فکر می‌کنی این طور به اون چیزی که می‌خوای می‌رسی؟

 تو ناامید شدی این قرارمون نبود خیلی چیزای دیگه قرارمون نبود، تو قولت را شکستی.

رضا می‌گفت و من گریه می‌کردم.

رضا می‌گفت که خوشبخت است می‌گفت که بود و نبود بچه ذره‌ای از عشقش نسبت به من را کم نکرده.
رضا می‌گفت و من گریه می‌کردم.

آن روز به پارک نرفته بودم، کلی با خودکار روی کاغذی که مقابلم بود. خط کشیدم. نمی‌توانستم بنویسم کلمات را گم کرده بودم، حتی فکر جدایی از رضا برایم مرگ‌آور بود، ولی خوب رضا چه گناهی داشت؟ می‌دانستم او هم مثل من عاشق بچه است. نباید به خاطر من... .

صدای کلید که آمد کاغذ را مچاله کردم. بلند شدم. به زور لبخندی زدم و به پیشوازش رفتم. به اصرار او شام را بیرون از منزل خوردیم. کمی قدم زدیم و برگشتیم.

با صدای نجوا و گریه از خواب پریدم، رضا سجده رفته و چیزهایی می‌گفت، عطر نرگس در اتاق پیچیده بود.
 رضا چی شده؟

کنارش رفتم. سرش را آرام بلند کرد نور ماه به روی صورتش می‌تابید.

دستانم را گرفت‌

چشمانش می‌درخشید

یک لحظه زندگی‌ام را مرور کردم. همه چیز خوب بود تا 2 سال پیش که فهمیدم بچه‌دار نمی‌شوم، دکتر... دوا... نذر و نیاز، همه بی‌فایده!

 رضا چی شده؟

 من خواب... .

پنجره را باز کردم، هوای تازه بهاری به صورتم خورد درختان شکوفه کرده بودند و سبزی برگ‌ها چشم را می‌زد.
صدای اذان در اتاق پیچید، اشک در چشمانم حلقه بست، جواب آزمایش روی پاتختی بود. یعنی ممکن بود؟
 سجاده رو برات آماده کردم.

 ا چی شده؟ گریه کردی؟

 از خوشحالیه!

 رضا، من همه چیزو مدیون توام، من خوشبختم، وجود تو بهم همه چیز داد.

 این وجود خداست که به بنده‌های با ایمانش همه چیز می‌ده، ناامیدی آدم رو از پا درمی‌یاره. حالا برو نمازت را بخوان.

وضو گرفتم و سر سجاده نشستم. اول باید سجده شکر به جای می‌آوردم.

جایم را عوض کردم، روی یکی دیگر از صندلی‌های پارک نشستم، تصویر بازی بچه‌ها کم‌کم لرزید و گونه‌هایم خیس خیس شد... مهدی از سرسره پایین پرید و به طرفم آمد، مامان... مامان.

سمیرا منصوری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها