امروز چهاردهم مرداد ماه، سالروز صدور فرمان مشروطیت در سال 1285 از سوی مظفرالدین شاه قاجار است. در باب چگونگی صدور فرمان مشروطه نوشته های زیادی در دست است که میتوان با مراجعه به آن از کم و کیف ماجرا آگاه شد. در جریان مشروطه خواهی ملت ایران، شخصیت های زیادی چه در مخالفت و چه در موافقت با این "خواستن" ظاهر شدند و هر کدام به نوبه خود و به اندازه توان و نفوذ خود در این "خواستن" و روند آن تأثیر گذاشتند. یکی از این شخصیتها "شیخ فضل الله نوری" بود که یازدهم مردادماه سالروز شهادتش بود.
در یکی از خانههای تهران شیخی زندگی میکرد که عمامه سفید بر سر داشت و خال سیاهرنگی بر گونه چپش دیده میشد. روزی شیخ در خیابان راه میرفت تا به مسجد برسد. هنوز صبح نشده بود.
از دور کسی پیش آمد و گفت: سلامٌ علیکم حضرت شیخ!
شیخ سری تکان داد.
مرد گفت: حضرت شیخ! انگار در گوشه و کنار شهر سر و صدا به پا شده است. مردم معترضاند. به هیجان آمدهاند.
شیخ در حالیکه نگاه را بر زمین انداخته بود گفت: مقصودشان چیست؟
مرد جواب داد: گویا هنوز از بابت به چوب بستن سید هاشم قندی ناراضیاند. گویا به تحریک آیت الله طباطبائی به اعتراض می پردازند؛ کلماتی ناشناخته می گویند. گویا از دست عبدالمجید عینالدوله شاکیاند؛ میگویند "ما مشروطه میخواهیم"!
شیخ پرسید: مشروطه میخواهند؟
مرد گفت: بله حضرت شیخ! مشروطه میخواهند.
شیخ بی درنگ گفت: خدا کند "مشروعه" هم بخواهند؛ بدون آن نمیشود.
مرد پرسید: نظر شما چیست حضرت شیخ؟ همه منتظرند تا نظر شما را بشنوند. موافقید یا...؟
شیخ بیتوجه به پرسش مرد، راهش را به سمت مسجد پیش گرفت و رفت.
روزها میگذشت و شیخ هر روز راهش را از مسجد به خانه و از خانه به مسجد طی میکرد. اما تهران در انتظار بود تا شیخ نظرش را راجع به مشروطه اعلام کند. از طرفی آیتالله طباطبائی و آیتالله بهبهانی هم که پرچم مخالفت را برداشته بودند برای ادامه اعتراضشان به حمایت شیخ نیاز داشتند. از سوی دیگر عین الدوله و درباریان در انتظار شیخ بودند تا با شنیدن نظر شیخ راجع به مشروطیت تصمیم به اقدامی سرکوب گرایانه بگیرند. شیخ در ذهن خویش به بررسی زوایا و خفایا میپرداخت. " مشروطه... شریعت … اسلام... مردم"! و شیخ هنوز فکر میکرد.
قیامها جدیتر شد ولی شیخ همچنان سکوت کرده بود. در مسجد جامع شهر تحصن به پا شده بود؛ متحصنین تصمیم گرفتند به قم مهاجرت کنند. آخرین نفر به دنبال شیخ فضلالله فرستاده شد تا شاید شیخ را راضی به همراهی با آیتالله طباطبائی و بهبهانی کند. شیخ عاقبت سکوت را شکست و همراه مشروطهخواهان عازم قم شد البته با رضایت و شاید با کمی دودلی.
اما قطعاً زمانی که شیخ این جملات را با شور و حرارات و خیرخواهی میگفت هیچ تردیدی نداشت:" ما مشروطه نمی خواهیم! آنچه در متمم قانون اساسی آورده اید کفر است. حرام است. خلاف شریعت است... ما مشروعه می خواهیم! در خودتان نگاه کنید... پولی را که می توانید در راه خدا خرج کنید بهر چه کارهایی می دهید... این کفر، شما را فنا می کند... قانون و متمم و مجلس و مشروطه را دور بریزید... قانون قانون اسلام است... یک کلام... ما مشروعه میخواهیم...".
و در منزل خودش بود که فریاد زد:" روزگار کفر و ارتداد فرا رسیده است. قانون خدا و پیغمبر به کنار رفته است و قانون دیگری جای آن را گرفته است. حکم آن کس که امروز ساکت بنشیند مانند حکم کسی است که در قیام عاشورا حسین (ع) را یاری نکند. دیگر این وضع برای ما قابل تحمل نیست. قصد تحصن داریم. به عبدالعظیم می رویم و بست مینشینیم. پناهگاه ما خانه خداست".
شیخ فضل الله و یارانش در حرم حضرت عبدالعظیم بست نشسته بودند و نظراتشان را در خصوص مساله قانون و مشروطیت به تهران میرساندند. از طرفی مردم تبریز و دیگر مناطق کشور به نمایندگان فشار میآوردند تا هر چه سریعتر متمم قانون اساسی تصویب گردد. جنجال ادامه داشت اما هیچکس از طوفانی که در راه بود خبر نداشت. دو اتفاق بزرگ افتاد تا شیخ به تحصناش پایان دهد و در خانهاش به انتظار وقایع جدید بنشیند.
نخستین اتفاق کشته شدن امین السلطان اتابک، صدر اعظم مقتدر ایران بود. جوانی به نام عباس آقا تبریزی که خود را فدایی ملت نامیده بود امینالسلطان را در مقابل در مجلس شورا به قتل رسانید. این هشداری برای کسانی بود که میخواستند در راه مخالفت با مشروطه گام بردارند. چندی نگذشت که از سوی مخالفین به سمت کالسکه شاه نارنجک پرتاب شد. همینها کافی بود تا شیخ فضلالله به تحصن خویش پایان دهد و گرنه قربانی بعدی میتوانست خود او باشد.
اتفاق دوم به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه و به فرماندهی "کلنل لیاخوف" بود که به کشته شدن و دستگیری و فرار عده زیادی از مشروطهخواهان انجامید. آیتالله طباطبائی و بهبهانی تبعید شدند، ملکالمتکلمین و صور اسرافیل کشته شدند و امثال تقیزاده و دهخدا گریختند. استبداد شدیدی حاکم شد. شیخ فضلالله نوری راه خانه را در پیش گرفت و خانهنشینیاش یک سال به طول انجامید. در این مدت در ایران نه نامی از مشروطه بود و نه نامی از قانون.
ایران در مقابل این استبداد سکوت کرده بود. ترس بر همه جا حاکم بود. اما در تبریز مردم ساکت ننشستند. اکنون زمان آن بود که به رهبری ستارخان و باقرخان به حکومت پادشاه بی کفایت خاتمه داده شود. محمد علی شاه سیل نیروها را به تبریز گسیل کرده بود تا شاید این آخرین محل اغتشاش را هم خاموش کند. اما تبریز خاموش نشدنی بود. نیروهای مردمی تبریز را از سویی غیرت و ایران دوستی ستار خان و باقر خان و از سویی فرامین دینی آخوند خراسانی از نجف به شور آورده بود. آنچنان که در طی یک سال جنگ نه از رحیمخان کاری بر آمد و نه از عینالدوله و نه از صمد خان. قوای سلطنتی عاقبت شکست خورد و سیل نیروهای آزادی خواه وارد تهران شد. ایران دوباره زنده شده بود.
محمد علی شاه به روسیه گریخت. شیخ فضلالله حالا متهم بود که از مردم و مشروطه حمایت نکرده است. از نظر فاتحان، آن روز شیخ باید محاکمه میشد.
کوتهنظریها و کجبینیها در ایران آن روز بیش از اندازه بود. تصمیمها از روی نابخردی و بیسیاستی بود و البته آنقدر هنوز میان آزادیخواهان شکاف وجود داشت که مستبدی همچون عینالدوله که سالهای عمر خویش را در نبرد با مردم و آزادی گذرانده بود خود را به میان آزادی خواهان وارد کرد و از اعضای دولت جدید شد. چشمان مردم این حقایق را نمیدید.
جمعی از معاندان به منزل شیخ رفته او را دربند کرده و به میدان توپخانه بردند. شیخ در محکمهای که دادستانش شیخ ابراهیم زنجانی بود به اعدام محکوم شد و "یپرمخان ارمنی" که ریاست نظمیه را به عهده داشت حکم را به اجرا درآورد. شیخ بر بالای چوبه دار رفت و آنگاه که صندلی از زیر پایش لغزید، جسد روحانی بر دار ماند. شیخ فضلالله دین را بر همه چیز برتری داده بود و تنها راه شریعت را می شناخت. شاید تا آن اندازه که مردم را در مقابل آن نادیده انگاشته بود.
کوچه آرام و تاریک بود. هر قدر هم صدای اذان از مسجد ندا میداد کسی در خانه شیخ را نمیگشود تا راهی مسجد شود. کوچه به انتظار بود تا شیخ برای نماز به مسجد برود اما شیخ قربانی پیشرفت یک ملت شده بود و نمازش را بر سر دار ادا کرده بود. به همین سادگی!
منبع:خبرگزاری فارس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم