پاییز دل‌های شکسته‌

یگانه منفردزاده از رشت: به نظرتون خیلی خودخواهی است اگر بخواهم این نوشته مرا در صفحه دخترانه و پسرانه چاپ کنید؟ می‌دانم که حرف‌های من خیلی هم دخترانه، پسرانه نیست، حتی این را هم می‌دانم اگر مخاطبان شما بفهمند این نامه در مورد کسی است به نام مادر، بی‌خیالش می‌شوند و می‌گویند لابد می‌خواد از همون حرف‌های تکراری بزنه ولی خودم فکر می‌کنم این طور نیست. فکر می‌کنم حرف‌هام نه‌تنها تکراری که حرف دل خیلی از نسل سومی‌هاست.
کد خبر: ۱۸۵۷۱۵

حالا نگویید چقدر خودش رو تحویل می‌گیره ها! ولی خب، روز مادر همین چند روز پیش بود. اشکالش چیه یه نسل سومی مثل من واسه همه مادرها یه چیزی بنویسه و شما چاپش کنید؟ اگر چاپ نکردید هم مهم نیست. مهم اینه که من تلاش خودم رو کرده باشم تا احساسم رو به زبون بیارم. به قول یه شاعر، همین خوب است/ همین/ خوب است... .

می‌توانم ساعت‌ها بنشینم و در مدح تو کلمات را روی سفیدی این کاغذ ردیف کنم. می‌توانم مثل همه بنویسم که تو چقدر مهربانی، چقدر از خود گذشته‌ای، چقدر فداکاری و چقدر... ولی مگر خود تو تمام این حرف‌ها را بلد نیستی؟ مگر این حرف‌ها را نشنیده‌ای؟ کافی است کمی به صداهای دور و برت گوش کنی. حتما یکی را پیدا می‌کنی که در رثای تو، در رثای مادر بودنت سخنرانی کند، اما این حرف‌ها چیزی را برای تو عوض نمی‌کند. این حرف‌ها فقط قشنگند، همین. به دلت نمی‌نشینند. تو را راضی نمی‌کنند. هر بار از در خانه که وارد می‌شوم نگاه تو را می‌بینم که منتظر یک لبخند است. یک سلام از ته دل و شاید هم بوسه‌ای روی گونه‌ات. من این انتظار را می‌بینم و از آن می‌گذرم. چون بهش عادت کرده‌ام. چون از بس آن را دیده‌ام دیگر برایم عادی شده. چرا یک بار نمی‌آیم، دست دور گردنت بیندازم و از ته ته ته قلبم تو را ببوسم. همان جوری که تو می‌بوسی. همان جوری که تو می‌بوسیدی، وقتی که بچه بودم. هنوز بوسه‌هایت را به خاطر دارم. هنوز چشم‌هایت را به خاطر دارم که حتی در اوج عصبانیت از فرط دوست داشتن من می‌سوخت و اخم‌هایت... یادت هست؟ اخم‌هایت از آن چیزهایی بود که من هیچ وقت باورشان نکردم. فقط منتظر می‌ماندم ببینم آن دو خط کنار لب‌هایت کی تا می‌خورند؟ کی چین می‌خورند و تو کی می‌خندی؟ آن وقت درهای بهشت به رویم باز می‌شد. اجازه انجام فلان کار را از تو گرفته بودم و تو اگرچه اولش موافق نبودی ولی آن خط‌ها دستت را برایم رو می‌کردند. چرا هیچ وقت نفهمیدم خط کنار لبت کی این همه چروک خورد؟ کی این همه پررنگ شد؟ کی تو پیر شدی؟ ما پیرت کردیم؟ ما خسته‌ات کردیم؟ این همه درد را ما بر تنت نشاندیم؟ این موهای سفید، این چین و چروک‌ها، این آه‌های زیر لب، این نگاه‌های خیره به جایی دور، همه دستپخت ندانم‌کاری ما است؟ شاهکار جوانی ماست؟

چقدر صبح کله سحر بیدار شدی و ما را بیدار کردی که به مدرسه برویم. چقدر در آن لحظات از دستت عصبانی می‌شدم. چقدر روزها که آمدند و رفتند و تو به خواسته‌های من جواب نه دادی. چقدر جلویم ایستادی و سینه سپر کردی. آن وقت‌ها فکر می‌کردم با من سر جنگ داری، حالا می‌فهمم با دنیا سر جنگ داشتی. با همه خطرها و آدم‌هایی که بیرون از چاردیواری خانه منتظر بودند تا مرا ببلعند سر جنگ داشتی. جلوی آنها سینه سپر کرده بودی نه جلوی من! نه برای من. چقدر در خلوت اتاقم وقتی سرسختی‌هایت شکستم داده بودی راه رفتم و گریه کردم و گفتم ازت بدم می‌یاد! و حالا چقدر توی ذهنم راه می‌روم و انگشت حسرت می‌گزم و دست روی دست می‌کوبم و می‌گویم: چقدر نادان بودم. چقدر نفهم بودم! چقدر دوستت دارم.

دوستت دارم. به خاطر همان بشقاب غذایی که هر روز ظهر به محض رسیدنم از مدرسه جلویم می‌گذاشتی. داغ داغ و لبخند می‌زدی. ناخواسته و بی‌هوا. می‌دانم به چهره گرسنه و خوشحال من لبخند می‌زدی که از دیدن غذای مورد علاقه‌اش گل از گلش شکفته بود و آن غذاها چقدر خوشمزه بود. چقدر می‌چسبید. می‌خوردیم و بی‌هوا بلند می‌شدیم و می‌رفتیم سمت اتاق و هیچ در فکر نگاه منتظر تو و گفتن یک دستت درد نکنه خشک و خالی نبودیم که نبودیم. چه شب‌هایی که توی خواب، یک دفعه احساس می‌کردم آرام شده‌ام. انگار پناه گرفته‌ام، انگار یک جای امن پیدا کرده‌ام و بعد چشم‌هایم را که باز می‌کردم می‌دیدم تو آمده‌ای، پتو را رویم کشیده‌ای و رفته‌ای. همین! و این کافی بود تا من تا خود صبح روی ابرها دراز بکشم و خواب ببینم. خواب بوسه‌های تو و دست‌های جوانت که آن همه قشنگ بودند و حالا این همه خسته و چروک خورده‌اند. فکر می‌کردم برای تو نوشتن آسان‌ترین کار دنیاست.
ولی انگار نیست. خیلی هم سخت است. کلمات جفت و جور نمی‌شوند. چهره تو نمی‌گذارد من هر کلمه‌ای را انتخاب کنم. عامیانه بگویم: کلمات کم می‌آورند. به خدا کم می‌آورند. نمی‌شود. بعضی‌هایشان آنقدر دستمالی شده‌اند که دیگر به درد نمی‌خورند. آنهای دیگر هم جواب نمی‌دهند. خیلی بیشتر از این کلمات عاشقت هستم. فقط حیف که خودم نمی‌دانستم.

نمی‌دانستم آن دوست داشتنی که من این قدر دنبالش می‌گشتم همین جا بغل دلم است. خب راستش را بخواهی خیلی هم نمی‌شود از من ایراد گرفت. من با تو یکی بودم. من و تو یکی بودیم، برای همین بعضی وقت‌ها نمی‌دیدمت. چون عادت به دیدن خودم را هم نداشته‌ام. ولی حالا می‌بینمت. عاشقانه می‌بینمت و عاشقانه دوستت دارم. کاملا عاشقانه. مثل یک ملودی آرام که مدام شنیده می‌شود. مثل صدای خود تو وقتی مرا به نام می‌خوانی. هیچ می‌دانستی هیچکس هیچ کس هیچ کس مرا این جور که تو صدا می‌زنی صدا نمی‌کند؟ و هیچ می‌دانستی من به هیچکس هیچکس هیچکس این جور که بلافاصله جواب تو را می‌دهم جواب نمی‌دهم؟ دست خودم نیست. دوست داشتن تو دست من نیست. من بی‌هوا دلبسته‌ات شدم. آن روز که عاشقت شدم خیلی بچه بودم. خیلی. به قول قدیمی‌ها از خجالت یک پشه هم نمی‌توانستم دربیایم. فقط می‌توانستم عاشق تو باشم و بودم. بگذریم از این که هر چه بزرگ‌تر شدم این عاشقی بیشتر و بیشتر پنهان شد ولی کوچک نشد. کم نشد، حقیر نشد. با خودم بزرگ شد و قد کشید. بگذار به حساب جوانی و جاهلی، اگر بعضی وقت‌ها این عشق را ندیدم. اگر بعضی وقت‌ها این عشق را فراموش کردم. حالا برای روز تو با این عشق عظیم چه چیزی می‌توانم هدیه بیاورم جز همین نگاه خیس. نگاهی خیسی که از تو پنهانش می‌کنم تا مثلا غرورم خدشه‌دار نشود ولی مگر نمی‌دانی؟ مگر نخوانده‌ای؟ من نمی‌گویم، آن شاعر عاشق و عجیب کاشانی می‌گوید: «بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق‌تر است.» این نگاه برای تو!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها