آی قصه، قصه

تمیزترین مرداب

کد خبر: ۱۸۵۵۶۸

کفشدوزک‌ها هم که وقتی کفشای دوخته شده حیوونای دیگه‌رو تموم می‌کردن و بهشون تحویل می‌دادن برای این‌که دکون کفاشی‌شون کثیف نباشه هرچی آشغال از کفشاشون مونده بود رو می‌بردن و می‌ریختن توی مرداب.
خلاصه همه حیوونا هر چی‌ آشغال داشتن می‌ریختن توی مرداب بینوا تا خونه‌های خودشون تمیز باشه.

این وسط قورباغه‌ها و آفتاب‌پرست‌های بیچاره زندگیشون به خطر افتاده بود. آخه مرداب خونه اونا بود. قورباغه‌ها که روی برگ‌های نیلوفر آبی که دیگه گلی روش نمونده بود ناراحت و غمگین چمبرک زده بودن و از بوی تعفن داشتن خفه می‌شدن. آفتاب‌پرست‌ها هم که دیگه حتی حال عوض شدن رنگشونو نداشتن و حتی سر به سر قورباغه‌ها هم نمی‌ذاشتن.

اوضاع روز به روز داشت بدتر می‌شد تا این که همه حیوون‌ها پیش شیر سلطان رفتن و از اون درخواست کردن فکری به حال مرداب بکنه.

اونا همه قول دادن تو تمیز کردن مرداب کمک کنن و دیگه آشغال توش نریزن.

شیر دستور داد یه قایق بزرگ تهیه کنن. همه حیوونا سوار قایق شدن و هر کسی یه قسمتی از آشغالا رو جمع کرد. صبح وقتی حیوونا خسته و کوفته به مرداب نگاه کردن از صحنه‌ای که دیدن تعجب کردن و خستگی از تنشون در رفت. مرداب زیبا از تمیزی برق می‌زد و قورباغه‌ها و آفتاب‌پرست‌ها داشتن سر به سر هم می‌ذاشتن و بازی می‌کردن. حتی گل‌های نیلوفر آبی باز شده بودن و بوی خوشی تموم فضا رو پر کرده بود. همه حیوونا داشتن می‌رقصیدن و به خودشون می‌بالیدن که نتیجه تلاششونو دیده بودن و به قول خودشون عمل کرده بودن. از اون به بعد حیوونا فقط آشغالاشونو می‌ریختن تو چاله‌های جلوی خونه‌هاشون چون فهمیده بودن با کثیف کردن مرداب جونشون به خطر می‌افته. اونا تو مرداب آب تنی می‌کردن و قایق سواری. حالا اونا یه مرداب داشتن که با همه مردابا فرق داشت. یه مرداب که تمیزترین مرداب جنگل بود.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها