‌تنبلک‌،‌ گوسفندی ‌که دوست‌داشت متفاوت ‌باشه

کد خبر: ۱۸۵۵۶۶

بعضی روزها پیش می‌اومد که اون خودشو قایم می‌کرد و وقتی همه می‌رفتند‌، دوباره لالا می‌کرد. وقتی هم گشنه می‌شد‌، ازهمون کاهای رختخوابش می‌خورد .

بعضی سر این ماجرا به تنبلک می‌خندیدن‌، بعضی نصیحتش می‌کردند‌، بعضی به اون توضیح می‌دادند که زیاد خوابیدن چه خطرهایی داره و خلاصه خیلی چیزهای دیگه. اما تنبلک به همه جواب می‌داد که دست خودش نیست و نمی‌تونه راحت بیدار شه. حتی روزهایی هم که به اصرار بزرگترها بیدار می‌شد و به دشت و صحرا می‌رفت‌، همون جا زیر سایه یه درخت جا خوش می‌کرد و یه چرتی می‌زد. مخصوصا اگه چوپون مهربون حوصله داشت و فلوت می‌زد که تنبلک خواب‌های خوشی هم می‌دید.

اما بیدارنشدن تنبلک دیگه یه مساله شخصی نبود یعنی راستشو بخواین‌، بقیه گله بابا و مامان و خواهر و برادرهای تنبلک رو مسخره می‌کردند که بلد نیستند یه بع بعی رو تربیت کنند. این ماجرا بابا و مامان تنبلک رو خسته کرده بود‌، به همین خاطر از نازنازک که خواهر بزرگتر تنبلک بود، خواستند که راه‌حلی  پیدا کنه‌، آخه  تنبلک تو همه گله خواهرشو بیشتر دوست داشت و به حرفش بیشتر گوش می‌داد و اون هم دلیل داشت، چون که نازنازک زیادی چیزی از تنبلک نمی‌خواست و سعی می‌کرد درکش کنه. نازنازک نمی‌خواست عین بقیه با تنبلک برخورد کنه‌، به همین خاطر 2 روز همه کارهای تنبلک رو زیر نظر گرفت. شب سوم وقتی همه خواب بودند رفت سراغ تنبلک و گفت :«می‌دونی چرا خوابت نمی‌بره.» تنبلک که نمی‌تونست بفهمه خواهرش از کجا پی برده جواب داد: « نه.» نازنازک گفت: «ببین تو صبح زیادتر از بقیه می‌خوابی اونوقت صبحونه نمی‌خوری بعد از اون هم بخاطر این‌که دیر بیدار شدی اشتها نداری ناهار مفصلی بخوری و شب که می‌شه جبران همه غذاهای نخورده رو می‌کنی و به همین خاطر شب‌ها خوابت نمی‌بره و باز دوباره صبح دیر بیدار می‌شی و همین‌طور برو تا آخر.» تنبلک گفت: «این طوری نیست وقتی همه خوابند من دارم فکر می‌کنم و با خودم رویاهایی دارم . شب‌ها وقتی بیدارم برای خودم توی صحراهای دور که خیلی قشنگ هستند‌، قدم می‌زنم و نمی‌دونی چه صفایی داره.» نازنازک خندید و گفت: «آخه عزیزم‌، داداش کوچولوی من چرا صبح‌های زود با ما نمیای صحرا و دشت قشنگ روببینی و شب‌ها بهش فکر می‌کنی؟ تو اگه یه روز به خودت زحمت بدی و درست و به موقع بلند شی قول می‌دم خوابت تنظیم شه و بعد از رفتن توی دشت و صحرا مثل همه ما لذت می‌بری.» با این‌که تنبلک حرف خواهرشو تایید کرد، اما بازهم فکر می‌کرد که گوسفند متفاوتیه و به همین خاطره که بقیه حتی خواهرش اونو درک نمی‌کنند.

نرجس ندیمی‌دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها