نقش‌های ماندگار

شخصیت‌های فیلم‌های خوب همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند؛ نقش‌های ماندگاری که به تاریخ می‌پیوندند و به تاریخ حیات بشر. «فرحان» در فیلم «عروس آتش» او مرد عشیره است و پایبند به قانون آن. غیرتمند است؛ اما گرچه همه از زور بازویش می‌گویند و این که می‌کشد و قیمه‌قیمه می‌کند، فرحان این گونه نیست.
کد خبر: ۱۸۵۰۴۷

نمی‌خواهد هم باشد. او دلرحم‌تر از این حرف‌هاست. حاضر است غرور مردانگی‌اش را بشکند، گریه کند؛ اما بیشتر از یک سیلی برای احلام که حکمش در عشیره مرگ است نمی‌خواهد. حتی به خاطر این سیلی هم پشیمان است و به خاله می‌گوید: «تا حالا نه رو زن دست بلند کرده بودم نه کوچکتر». سواد درست و حسابی ندارد؛ اما فهمیده و باهوش است. «مو از تو خیلی بیشتر کم درس خوندم، خیلی کمتر، قبول. ولی از تو و امثال تو خیلی بیشتر حالیمه. خر نیستم». اهل بحث و گفتگو است و اگر جایی طور دیگر نشان می‌دهد فقط نوعی ظاهرسازی است برای مردم عشیره‌ای که قدرت درک موقعیت او را ندارند. فرحان غیرتش را به دنیا نمی‌فروشد. بمیرد غیرتش نمی‌میرد. پس چاره‌ای جز این ندارد. ابتدا پرویز را کتک می‌زند و بعد بلافاصله برایش سیگار روشن می‌کند و کنارش می‌نشیند که با او صحبت کند. راست می‌گوید که اگر هر فرد دیگری از این عشیره جای او بود در آن لحظه چهلم پرویز هم گذشته بود.

با این همه غیرت، فرحان اما خودخواه نیست. با این که احلام را دوست دارد اما قلبا نمی‌خواهد خود را بر او تحمیل کند. این رسم عشیره است که جای خواست او را گرفته است.

فرحان غرور دارد. احلام را دوست دارد، اما نمی‌تواند بشنود که احلام بگوید دوستش ندارد، عاشقش نیست، با او تفاهم ندارد و آن دو به درد هم می‌خورند؛ آخر، زن برای او قحط نیست و به قول خودش اگر لب‌ تر کند، شیخ ناصر دخترش را با سلام و صلوات می‌فرستد خانه‌اش. از حرف مردم و شایعات بی‌اساس بدش می‌آید، بخصوص وقتی درباره ناموسش باشد. «کسی بخواد پشت سر این دختر حرف بزنه یا از گل کمتر بهش بگه دهنش رو کاهگل می‌گیرم». اما مگر او دلش می‌آید اینقدر خشن باشد؟ فیصل برادر فرحان یک بار از این قانون او تخطی می‌کند، اما او فقط می‌تواند به نشانه عصبانیت کمی گردن فیصل را فشار دهد و بلافاصله رهایش کند و مثل همیشه غم و رنجش را در خودش بریزد، بغض کند و سیگار بکشد.

فرحان با همه هیبت و صلابتش، احساساتی و عاشق‌پیشه است. او که همیشه در سفر و مشغول کار بوده، حالا به خاطر حضور احلام یک هفته تمام دریا نرفته و کاری ندارد مردم درباره‌اش چه می‌گویند. این همان فرحانی است که سر موضوع آبرو و حیثیت به خاله می‌گوید: «چه می‌خوای از مو؟ بشم مسخره این خاله زنکا که روی هم دو زار هم نمی‌ارزن؟ چه می‌خوای از مو؟».

چی انتظاری از اوست؟ چه می‌تواند بکند؟ وضعیت برای فرحان همانقدر دشوار است که برای خاله، پرویز و احلام. او هم به اندازه این سه حق دارد، او هم قربانی است چراکه اگر بخواهد انسان باشد، مهربان باشد و خوش‌قلب، مرد عشیره بودن سخت است؛ خیلی سخت.

 آزاد جعفری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها