قطعا. هر چه عضلاتم قویتر شوند ذهنم بازتر میشود. جیمی هندریکس، جیم مورسیون و یانیس یاپلین قهرمانانم در دوره نوجوانیام بودند. همه آنها در جوانی مردند. گرچه نباید میمردند. فقط نابغههایی چون موتزارت یا پوشکین شایسته زود مردن بودند. کار کردن هنرمندانه سلامت جسمانی را به خطر میاندازد. یک هنرمند باید سالم بماند تا بتواند از هنر بهره بگیرد.
یافتن یک داستان برای نویسنده خطرناک است، دویدن به من کمک میکند خطر را از خود دور کنم.
ممکن است در این باره توضیح دهید.
وقتی نویسنده داستانی را میپروراند، با سمی در درون خود مواجه میشود. اگر این سم را نداشته باشید، داستان شما آزاردهنده و بیروح میشود. داستانهایم در قسمت تاریک و خطرناک ضمیر آگاهم قرار دارند. وجود سم را در ذهن خود احساس میکنم، اما از آنجا که با دویدن بدنم قوی شده این سم مرا از پا در نمیآورد. وقتی جوانید، قوی هستید. بنابراین میتوانید سم را فتح کنید، حتی اگر تمرین ورزشی نکرده باشید، اما وقتی سن شما از 40 گذشت، قدرت کاهش مییابد و دیگر نمیتوانید اثر سم را خنثی کنید، البته اگر سالم نباشید. تحرک جسمانی کافی شما را سالم نگاه میدارد.
برای داستانهایتان دویدن به شما الهام میدهد؟
نه، زیرا از آن دسته نویسندگان نیستم که به منبع داستان خود با بازی کردن میرسند. باید برای رسیدن به منبع خیلی حفاری کنم. بله باید خیلی بکنم تا به جاهای تاریک روحم که داستان در آن پنهان شده برسم. برای این کار باید از لحاظ جسمانی قوی باشید. از وقتی دویدن را آغاز کردم، قادر شدم برای مدتی بیشتر تمرکز پیدا کنم.
میتوانم ساعتها در مسیر خود به سمت تاریکی تمرکز داشته باشم. در این مسیر هر چیزی را میتوانید پیدا کنید: تصاویر، شخصیتها، استعارهها، اگر از نظر جسمانی ضعیف باشید، آنها را از دست خواهید داد، زیرا فاقد قدرت برای حفظ آنها و آوردنشان به سطح هشیاری خود هستید. وقتی مینویسید کار اصلی کندن برای رسیدن به عمق منبع نیست، بلکه بازگشت از تاریکی است. این درست مثل دویدن است، یک خط پایان وجود دارد که باید از آن بگذرید؛ حالا به هر قیمتی که باشد.
کتابهایتان به سبک رئالیسم جادویی نوشته میشوند، واقعیت با جادو درهم میآمیزد. آیا دویدن بعد سوررئالیستی یا متافیزیکی دارد، البته جدا از موفقیت جسمانی محض؟
هر فعالیتی را که در درازمدت انجام دهید، در آن تسلط پیدا میکنید. سال 1995 در یک مسابقه دوی 100 کیلومتر شرکت کردم و به زمان 11ساعت و 42 دقیقه دست یافتم.
100 کیلومتر؟
بله، اما باید بگویم پس از کیلومتر 55 دیگر اختیار پاهایم را نداشتم. احساس میکردم دو اسب از دو طرف بدنم را میکشند و آن را از هم جدا میکنند.داشتم متلاشی میشدم؛ اما به راه خود ادامه دادم، چون ایمان داشتم. پس از کیلومتر 75 ناگهان قادر شدم که دوباره راحت بدوم. درد ناپدید شده بود. به طرف دیگر خود رسیده بودم. احساس خوشبختی میکردم. با انرژی زیادی به خط پایان رسیدم. بله 100 کیلومتر دویدم.
البته دیگر در چنین فوق ماراتنی نخواهم دوید!
مترجم: جهانگیر چراتی/ منبع: اشپیگل
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم