وقتی رویا، کابوس شود

«داستان طولانی من و همسرم «نینا» هرگز پایانی ندارد. برای من که همه زندگیم را تلاش کردم تا بتوانم همسر و فرزندانم را در رفاه نگاه دارم بسیار سخت است که دادگاه حکم 25 سال حبس را برای من به اتهام قتلی که مرتکب نشده‌ام تعیین کند. ماجرای گم‌شدن نینا انگار یک طلسم بود که ناگهان به زندگی ما افتاد و همه چیز را از آن‌که بود خراب‌تر کرد. من و نینا آخر خط بودیم، اما فکرش را هم نمی‌کردم که این آخر خط برایمان می‌تواند به منزله مرگ یکی از ما باشد و او جانش را از دست داد.»
کد خبر: ۱۸۴۳۵۱

آقای «هانس توماس ریزر» سال 1963 به دنیا آمد. هوش بالایی که او داشت سبب شد تا بتواند درسش را خیلی زودتر از همسن و سالانش تمام کند و در 15 سالگی وارد دانشگاه برکلی در کالیفرنیا شود. هوش بالا و تیز بودنش سبب شد تا در رشته مورد علاقه‌اش مهندسی کامپیوتر موفق باشد و بتواند به محض اتمام درسش یک شرکت بزرگ را تاسیس کند. پله‌های موفقیت برای هانس خیلی زود طی می‌شدند و زودتر از آنچه حتی خودش متوجه شود حساب بانکی او پر از پول می‌شد و شرکتش شهرتی مناسب در رشته مهندسی نرم‌افزار کامپیوتر و ساخت قطعات پیدا می‌کرد. برای هانس همه چیز در زندگی  مهیا بود. زمانی که برای اولین بار در سال 1999 با نینا که دختری جوان و اهل روسیه بود آشنا شد با خود فکر کرد همان زنی را که می‌خواسته پیدا کرده است. علی‌رغم هشدار‌های پدر هانس مبنی بر این‌که ازدواجش با نینا بسیار زودهنگام است و شناختی از هم ندارند هانس با این دختر ازدواج کرد و همه پولی را که درمی‌آورد برای او می‌گذاشت. نینا پس از ازدواجشان خیلی زود باردار شد و اولین فرزند دختر آنها به‌دنیا آمد.

«وقتی دختردار شدیم با خودم گفتم که من خوشبخت‌ترین مرد دنیا هستم. کار خوبی داشتم که از آن راضی بودم و این‌که می‌دیدم همسری که دوستش داشتم و به سلامت دختری را برایم به‌دنیا آورده است شادیم چند برابر می‌شد. چند ماه پس از تولد دخترمان نینا که همیشه دوست داشت پزشکی بخواند وارد دانشگاه شد و از آنجایی که در ازدواجش با من توانسته بود ملیت آمریکایی را بگیرد با خیال آسوده شروع به دنبال کردن آرزوهایش کرد.»

پس از تولد دومین فرزند این زوج مشکلات آنها آغاز شد. آن‌طور که پدر هانس عنوان می‌کند نینا دلخوشی از زندگی‌اش نداشت و پول زیادی که برای او فراهم می‌شد نمی‌توانست او را خوشحال کند. کار زیاد هانس برای نینا مشکل‌ساز شده بود و او مدام از تنها بودنش شکایت  داشت. در نهایت سال 2006 در حالی که هانس هرگز تصور چنین اقدامی را نمی‌کرد نینا درخواست طلاق داد. علت او برای جدا شدن از همسرش آن بود که فرزندانشان هیچ شناختی از پدرشان ندارند و سفرهای دائمی او به سراسر دنیا سبب شده است که آنها به طور کامل از یاد بروند.

«او بهانه می‌گرفت و حتی متوجه شدم که درخواست طلاق کرده است. باورم نمی‌شد. فکر می‌کردم همه تلاش‌ها‌یی که من برای شرایط خوب زندگیمان می‌کردم و بچه‌هایمان را در رفاه بزرگ می‌کردیم تمام آن چیزی است که همسرم از زندگی می‌خواهد. او حتی به من اجازه نظر دادن هم نداد و با عنوان این‌که من برای او و بچه‌هایم وقت کافی نمی‌گذارم پرونده جدایی‌مان را تشکیل داد.»

جدا شدن رسمی این زوج هرگز صورت نگرفت زیرا 3 ماه پس از آن که نینا برای طلاق اقدام کرد به شکل مشکوکی مفقود شد. روز حادثه او 2 فرزندش را برای دیدار پدرشان به منزل پدربزرگشان برد و قرار شد آنها از همان محل به مدرسه بروند و او از مدرسه آنها را به خانه برد. ساعت‌ها بعد و زمانی که قرار بود نینا برای بردن بچه‌ها از مدرسه و مهدکودک حاضر شود مشخص شد که او مفقود شده است. معلم بچه‌ها ماجرا را به او اطلاع داد و هانس بلافاصله با پلیس تماس گرفت. نینا به خاطر علاقه شدیدی که به فرزندانش داشت هرگز ممکن نبود که اشتباه کند و ساعات مدرسه آنها را فراموش کند و ماندن بچه‌ها در خیابان علامتی بود که نگرانی را برای اطرافیان نینا و بخصوص چند دوست صمیمی او به ارمغان آورد. پلیس پس از ساعت‌ها تلاش بی‌اثر و تماس با تمام آشناهای نینا فایل گم شدن او را تکمیل کرد و از همان زمان هانس زیر ذره‌بین ماموران قرار گرفت.

«من برایم عجیب است که چطور او ناگهان مفقود شده و بچه‌هایمان را تنها گذاشته است. می‌‌دانم که هرگز علاقه‌ای به من نداشت اما برای فرزندانمان بسیار بی‌تاب بود و برنامه‌ریزی دقیقی داشت تا آنها به موقع به مدرسه بروند و حتی تکالیفشان را با مادرشان انجام می‌دادند. مفقود شدن او حتی برای من هم جای سوال است.»

2 روز بعد خودروی نینا در حالی که در آن وسایل بسیاری که از سوپرمارکت خریده بود در نزدیکی منزل پدرشوهرش پیدا شد. یکی از همسایه‌هایی که در نزدیکی محل پارک این خودرو زندگی می‌کرد عنوان کرد که زنی را دیده که خودرواش را پارک کرده و به سمت خوردوی مشکی‌رنگی رفته که در طرف دیگر خیابان پارک بوده است. به محض دریافت اطلاعاتی که همسایه‌ها به پلیس ارائه کردند هانس به عنوان مظنون اصلی شناخته شد. مشخصاتی که از خودروی مشکی‌رنگ داده می‌شد با خودروی هانس کاملا مطابقت داشت و همین موضوع سبب شد تا انواع آزمایش‌‌ها روی صندلی‌های این خودرو انجام شود. آزمایش DNA روی تشک خودرو حاکی از وجود لکه‌های خونی بود که به احتمال زیاد به نینا تعلق داشتند و به همین خاطر هانس بارها و بارها به اتهام قتل مورد بازجویی قرار گرفت.

«ساعت‌ها بازجویی هر کس را از پا می‌اندازد. انواع و اقسام سوال‌هایی که از من می‌شد اعصابم را به‌هم می‌ریخت و احساس می‌کردم گناهکاری هستم که خودم از جرمی که مرتکب شده‌ام اطلاع ندارم. وجود خون روی صندلی خودروی من می‌تواند متعلق به مدت‌ها قبل باشد و جراحتی روی دست یا بدن نینا وجود داشته که از آن روی صندلی من باقی مانده است. نمی‌توان با این حدس به چنین نتیجه‌ای رسید که چون لکه‌های خون وجود دارد من قاتل هستم. نینا زندگی مرا از من گرفت. پس فرزندان من را چه کسی بزرگ خواهد کرد؟ از زمانی که با نینا آشنا شدم به من گفت که هیچ خانواده یا بستگانی در آمریکا ندارد و با خانواده‌اش در روسیه نیز کاملا قطع‌ رابطه کرده است. اصلا شاید گذشته او مورد مبهمی داشته که اکنون سبب مرگ او شده است. پلیس حتی درآمد یک میلیون دلاری مرا هم در شرکت زیر سوال برده است. این پرونده همه زندگی‌ام را از من گرفت و مرا از زنده بودن پشیمان کرده است. ادعای این که انرژی‌های زیادی از من متصاعد می‌شود و من می‌توانم فردی خشن باشم کاملا نادرست است. من خانواده‌ام را دوست داشتم و برای خوشبختی همه‌مان تلاش می‌کردم. پلیس مطمئن است که همسر من قربانی جنایتی شده که در آن شخصی او را به قتل رسانده است. از دانستن این ماجرا هم قلبم به رنج می‌آید و حتی تصورش را هم نمی‌توانم بکنم که زندگی رویایی ما چطور به یک کابوس تبدیل شد».

مترجم: المیرا صدیقی‌
منبع‌: سی‌بی‌اس نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها