گلنوشا صحرانورد

مادر زیبای من‌

کد خبر: ۱۸۳۸۷۵
مریم گفت: من یک روسری برای مامانم گرفتم. هدی گفت: من می‌خوام یک نقاشی به مامانم هدیه بدم. نفیسه گفت: من یک شاخه گل می‌خوام به مامانم بدم... .

زینب کوچولو رفت توی فکر که به مامانش چه هدیه‌ای بده؟ شب که خوابید، مامانشو خواب دید که داره توی یک دشت بزرگ و سبز با یک لباس سفید به طرفش میاد و او را در آغوش گرفت. زینب کوچولو از خواب که بیدار شد دید که مامانش پیشش نیست و خیلی ناراحت شد و با خودش گفت: من به مامانم چی بدم؟ چطوری ببینمش که بهش هدیه بدم؟... .

زینب یک روز روی پله جلوی در خانه نشسته بود و به گوشه‌ای خیره شده بود که پیرزنی مهربان به سمتش آمد و دلیل تنهایی‌اش را پرسید. زینب گفت: من می‌خوام به مامانم برای روز مادر یک هدیه بدم اما نمی‌دونم چطوری.
پیرزن خندید و گفت: یعنی چی؟ چطوری به مامانت هدیه بدی؟

زینب گفت: آخه مامانم پیش ما نیست. اون مارو تنها گذاشته و رفته. پیرزن گفت: کجا رفته؟

زینب کوچولو گفت: 3 ساله که رفته پیش خدا و من نمی‌دونم چطوری برم پیشش و بهش هدیه بدم.

پیرزن فکری کرد و گفت: دخترم... مامان تو پیش خدا بهترین چیزها رو داره... احتیاجی به این چیزهای مادی و دنیوی نداره... تو میتونی به مامانت عشق و دوست داشتن رو هدیه بدی... عشق به مادر یک چیزی هست که هرکسی نمیتونه داشته باشه.. . حالا چه مامانت پیشت باشه و چه نباشه... در هر صورت بهش می‌رسه... بهتر از چیزهای دیگه هم هست... .

زینب کوچولو بعد از دو روز فکر کردن تصمیم گرفت به تمام مادرها هدیه بده تا مامانش خوشحال شه. روز مادر که شد از پدرش خواست که ببرش سر مزار مادرش و یک دسته گل هم از پدر خواهش کرد بخرد و اول یک شاخه گل گذاشت روی مزار مادرش و بعد به تمام مادرها در بهشت زهرا یک شاخه گل هدیه داد و روز مادر را بهشون تبریک گفت و همه گفتند روح مادرت شاد باشد.

شب زینب با خوشحالی خوابید و خواب دید که مادر آمده پیشش و بهش گفت: زینب جان این بهترین و زیباترین هدیه دنیا بود که به من دادی...
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها