در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با توجه به سخنان برخی قضات و وکلای دادگستری، قوانین مقابله با بزه اسیدپاشی جامع و کامل است، اما وقتی وقوع چنین بزه اجتماعی در جامعه افزایش پیدا میکند، باید برای آن تدابیر بیشتر و جدیتری اندیشید، البته پیشگیری از وقوع چنین جرائمی، میتواند خیلی به کاهش این بزه اجتماعی کمک کند.
وقتی برخی جرائم کماهمیت نگریسته شود، ارتکاب آن در اجتماع عادی میشود، چراکه اسیدپاشی هم جان و هم مال را میبرد.
اسیدپاشی، ناامنی روانی برای دختران
اسیدپاشی از هر بزه دیگری مشکلسازتر است، چون در میان خانوادهها و بخصوص دختران دمبخت، ایجاد ناامنی روحی میکند. با اسیدپاشی آینده و زندگی چندین خانواده از بین میرود.
فرد اسیدپاش، در یک لحظه یک عمر خوشبختی و زندگی اجتماعی را از قربانیاش سلب میکند.
وقتی علت اکثر اسیدپاشیهای اتفاق افتاده در کشورمان را بررسی میکنیم، متوجه میشویم که پیشزمینه آن از عشق آغاز میشود و افرادی که اقدام به اسیدپاشی میکنند، عشق را عامل ارتکاب بزه میدانند، اما بیش از عشق این ماجرا معلول خودخواهی و بیماری روحی و روانی است، چراکه افراد اسیدپاش از اختلالات شخصیتی رنج میبرند. آنها وقتی به خواستههایشان توجهی نمیشود، میخواهند با خشم و عصبانیت آن را نشان دهند. این افراد بشدت باید در جامعه کنترل شوند. ما اگر خودمان را فقط ساعتی جای خانواده قربانیان بگذاریم، به عمق فاجعه پی میبریم.
متاسفانه امروزه اغلب مجرمان اسیدپاش جوان هستند، چون دوست دارند هر امکاناتی که میخواهند، خیلی زود به دست آورند بیآن که زحمتی برای آن بکشند.
وقتی از فرد اسیدپاش میپرسی برای چه مرتکب این جرم شدی، میگوید: دختر مورد علاقهام را به من ندادند، یا وی پاسخ منفی به من داد، تحمل نداشتم او را در زندگی مرد دیگری ببینم، از او انتقام گرفتم تا لذت قدرت را بچشم.
واقعا درست است که به خاطر علاقه اینچنین زندگی خانوادهها را به خطر انداخت؟!
دادسرای امور جنایی تهران، ظهر یک روز پاییزی
از ساعت 8 صبح مراجعین زیادی به دادسرا مراجعه کرده بودند و مدام از این سوی حیاط به آن سو میرفتند و پس از دقایقی از در شیشهای عبور میکردند و با دوتا یکی کردن پلهها وارد ساختمان مجتمع میشدند و هریک با پروندهای زیر بغل یا شکوائیهای در دست وارد اتاق رئیس مجتمع، بازپرسها و دادیاریها و گاه اجرای احکام دادسرا میشدند. یکی از مراجعهکنندگان از سرقت منزلش میگفت، دیگری از درگیری خانوادگیاش میگفت، خلاصه هر کدام از مراجعهکنندگان برای گرفتن حقی به محکمه آمده بودند. زمان به سرعت سپری میشد، اما سالن دادسرا، مدام پر از جمعیت پیر، جوان، زن و مرد میشد.
افسران مراکز پلیس و زندانها هم، متهمان خود را که با دست و پای بسته آورده بودند، در داخل سالن نگه داشته بودند تا مسوولان قضایی اجازه ورود به داخل اتاقهایشان را دهند. زندانیان در هرگوشه دادسرا که فکرش را بکنی نشسته بودند، یکی پکی به سیگارش میزد، آن یکی داد میزد و فحاشی میکرد، دیگری گریه میکرد و از بیگناهی خود میگفت و برخی هم در دقایقی که در سالن فرصت آزاد پیدا کرده بودند، با خانوادههایشان صحبت میکردند تا هر چه زودتر با سپردن سند یا معرفی ضامن، مقدمات آزادی آنها را فراهم کنند.
دیگر ساعات کار کارمندان قضایی دادسرا رو به پایان یافتن بود که خودرویی در حیاط آنجا متوقف شد و 2 دختر جوان که یکی از آنها روسری سیاهرنگی را روی سر و صورتش انداخته بود، از خودرو پیاده شدند و نظر همگان را به خود جلب کردند. همه مراجعان و بخصوص زنان و مردان زندانی حاضر در محوطه حیاط دادسرا، کنجکاو شده بودند بدانند این زن سیاهپوش چه کسی است که با قدمزدنهای تند وارد مجتمع قضایی شده و به سمت شعبه پنجم بازپرسی دادسرای امور جنایی تهران میرود. دختران جوان به سرعت از میان مراجعهکنندگان عبور کردند و داخل شعبه بازپرس قیصری شدند و بعد از آن خبرنگاران و عکاسان یکی پس از دیگری از طبقات مختلف دادسرا خارج و به اتاقی که دختر جوان رفته بود، مراجعه کردند و پس از بسته شدن در شعبه بازپرس، همه نگاه مراجعهکنندگان پشت درهای بسته ماند.
همه خبرنگاران و عکاسان میدانستند که دختر جوان که به همراه خواهرش به دادسرا آمده و در ردیف مقابل بازپرس پرونده نشسته است، همان آمنه دختری است که مورد اسیدپاشی قرار گرفته و قربانی یک عشق یکطرفه شده است.
بازپرس قیصری پرونده دختر جوان را از روی میزش برداشت و برگههای آن را چند مرتبهای ورق زد و آن را مرور کرد، بعد سری به نشانه تاسف تکان داد و پس از دقایقی سکوت از دختر جوان خواست به تشریح ماجرا بپردازد.
هقهق گریه امان نمیدهد
آمنه روسری مشکیرنگی که روی چهرهاش انداخته بود را بالا زد و با چشمانی گریان و صدایی لرزان گفت: آقای قاضی ببینید، این من هستم، دختری که با هزاران بدبختی بزرگ شد و به سن جوانی رسید، اما چه فایده، مردی به نام مجید که بویی از انسانیت نبرده بود، با زندگی و آیندهام بازی کرد و چهرهام را سوزاند. من بینایی یکی از چشمانم را از دست دادهام، حال باید کدامین نور، کدامین بهار را نظاره کنم و به امید چه چیزی زندگیام را ادامه دهم؟
دختر جوان همچنان به حرفهایش ادامه میداد که یک لحظه وقتی سرم را از روی دفترچه نوشتههایم برداشتم و نیمنگاهی به افراد داخل شعبه انداختم، متوجه شدم غم در چهره هر کدام از آنها نشسته و قطرههای اشک در گوشه چشمهایشان جا خوش کرده است.
دلم به حال آمنه میسوخت، با هر جملهای که بیان میکرد، فضای اتاق را غمبارتر میکرد، هقهق گریه امانش نمیداد.
با دستکش مشکیاش اشکهایش را پاک کرد و پس از نفس عمیق کشیدن ادامه داد: چندی قبل از دانشگاه فارغالتحصیل شدم و کارم را در یک شرکت خصوصی آغاز کردم.
مجید از من 5 سال کوچکتر بود و پس از قبول شدن در دانشگاه در محل تحصیل من ثبتنام کرده بود و در چند واحد دانشگاهی با هم همکلاس بودیم.
به دنبال این آشنایی، یک روز از او یک مشکل درسی را سوال کردم، اما مجید با حرفهای ناپسند جوابم را داد و از آن روز به بعد با خودم عهد کردم که دیگر با او همکلام نشوم و درخصوص مشکلات درسی از او سوال نکنم.
پس از این که درسم تمام شد و کارم را در آن شرکت خصوصی شروع کردم، دیگر او را ندیدم تا این که چند ماه قبل، تلفن منزلمان به صدا درآمد، وقتی گوشی تلفن را برداشتم، آن سوی خط زنی پس از سلام و احوالپرسی با من، بیان کرد که مادر مجید همدانشگاهی سابقم است و اگر اجازه دهم، میخواهد برای خواستگاری به منزل مراجعه کند.
پس از شنیدن حرفهای زن ناشناس، عصبانی شدم و گفتم دیگر مزاحم من نشوید، نمیخواهم با پسر شما ازدواج کنم، او لیاقتم را ندارد و نمیتواند مرا خوشبخت کند و پس از خداحافظی، گوشی تلفن را قطع کردم.
از آن روز به بعد، بدجوری دلم شور میزد و گمان میبردم حادثهای تلخ در راه است، اما با توکل به خدا، خودم را دلداری میدادم.
آمنه آه سردی کشید و ادامه داد: پس از تماس تلفنی آن زن، دیگر پسرش دستبردار نبود و مدام برایم مزاحمتهای تلفنی ایجاد میکرد. کابوس تلفنهای او یک لحظه مرا رها نمیکرد.
قربانی یک عشق یکطرفه
مزاحمتهای مرد جوان به حدی رسیده بود که مرا از منزل تا محل کارم تعقیب میکرد و حرفهای نامناسب به من میگفت. از رفتارهای ناپسند او خسته بودم، میترسیدم به تنهایی در خیابان قدم بزنم، گمان میبردم او دیر یا زود بلایی بر سر من میآورد. شرایط بهگونهای رقم خورده بود که از سایه خودم هم میترسیدم. مجید مرا تهدید میکرد که اگر با او ازدواج نکنم، بر چهرهام اسید میپاشد. تهدیدهایش را جدی نمیگرفتم. گمان میبردم اگر توجهی به وی نداشته باشم، همه چیز را فراموش میکند و خودم هم به آرامش میرسم، اما انگار تمام این ماجراها تنها یک خواب تلخ بود و بس. خانوادهام به دنبال اذیتهای مداوم مجید از من خواستند به کلانتری محلهمان مراجعه و از وی شکایت کنم. او هم مثل من جوان بود و دوست نداشتم پایش به مرکز پلیس و دادسرا باز و در زندگیاش دچار مشکل شود.
آن بعدازظهر تلخ را فراموش نمیکنم. عصر روز نوزدهم ماه رمضان بود. مثل روزهای قبل، زودتر از محل کارم خارج میشدم تا به منزلمان بروم و افطار را نزد خانوادهام باشم.
وقتی کارهایم را به پایان رساندم، از شرکت خارج شدم. چند قدمی حرکت نکرده بودم که گمان بردم فردی مرا تعقیب میکند. گامهای فرد ناشناس که پشت سرم حرکت میکرد را حس میکردم.
در یک لحظه وقتی چند قدمی به عقب برگشتم تا متوجه شوم که چه کسی در تعقیبم است، ناگهان مجید را دیدم که ظرفی در دستش بود. در کمتر از یک چشم برهم زدن، آن را به سمت چهرهام پاشید و فرار کرد.
چشمهایم میسوخت و گریه میکردم. با صدای ناله و گریههایم، رهگذران متوجهم شدند و مرا به بیمارستان رساندند. دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی چشمانم را باز کردم، خودم را روی تخت بیمارستان در حالی یافتم که قدرت بیناییام کم شده بود و بهسختی میتوانستم جایی یا کسی را ببینم.
من زندگی شادی داشتم، اما حالا ... فقط در انتظار معجزه نشستهام تا شاید روزی اتفاق افتد و من بار دیگر چهره مهربان والدین، اعضای خانواده و دوستانم را ببینم و بوسه بر دستان پدر و مادر بزنم. واقعا من باید به اینگونه مجازات میشدم، فقط به گناه این که عاشق نبودم و نمیخواستم همسر مجید شوم؟! کدامین عدالت میپذیرد به خاطر عاشق نشدن زندگیات را بدهی؟
خانوادهام کار و زندگی خود را برای سلامتی من گذاشتهاند، من تا عمر دارم، مدیون فداکاریهای آنها هستم.
وقتی علت اکثر اسیدپاشیهای اتفاق افتاده در کشورمان را بررسی میکنیم، متوجه میشویم که پیشزمینه آن از عشق آغاز میشود و افرادی که اقدام به اسیدپاشی میکنند عشق را عامل ارتکاب بزه میدانند، اما بیش از عشق این ماجرا معلول خودخواهی و بیماری روحی و روانی است چراکه افراد اسیدپاش از اختلالات شخصیتی رنج میبرند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: