نامه‌ای به دبیران بازنشسته‌

همین 40 سال پیش، نه همین 30 سال پیش، نه همین 20 سال پیش، نه همین حالا هم دیر نیست اگر بادها بگذارند. بادهایی که قل قل سماورها را بردند، بادهایی که جوانان را پیر و پیران را به خاک راندند. بادهایی که گرد خاک بر رسوم گذشته پاشیدند.
کد خبر: ۱۸۱۲۱۳
ایران ما پیر است اما چون درختی کهنسال می‌ماند که هر لحظه‌اش، بهار است و آغاز و رویشی تازه پیدا می‌کند با بهارانش و کاش ما که راویان زنده دیار خود هستیم، همتی کنیم و لحظه لحظه این درخت کهنسال را زنده نگه داریم.

جامعه ما طی دو سه دهه گذشته چنان با سرعت روند تغییرات را پشت سر گذاشته که حالا کمتر سماوری قل قل می‌کند و پایی، برای پیاده رفتن پیدا می‌شود و پیرمرد و پیرزنی نیست تا قصه بگوید و شعر بخواند و از آن مراسم که بادها بردند، حرفی به میان بیاورد.

بهانه این یادداشت یک خبر بود؛ خبری که فقط خبر نبود که همان دیروز بسوزد. خبر این بود: «مردم نگاری کیلان، کتاب می‌شود. مولف این کتاب یک دبیر بازنشسته است.»

بعد نگاه کردم به موهای سپید پیرمرد که گفته بود: «هدفم از تدوین این کتاب، معرفی منطقه ییلاقی کیلان در دامنه شمالی رشته کوه قره آغاج و سابقه تاریخی آن به عموم مردم و خصوصا ساکنان جوان کوچک‌ترین شهر استان تهران است.»

آن وقت یاد گنجینه‌ای افتادم که وقتی پرویز باقری، اولین سپاهی دانش روستای زادگاهم را پیدا کردم، به دست آوردم.

آقای باقری که سال 1343 (درست 11 سال پیش از آن که من و هم‌نسلانم به دنیا بیاییم) به آخرین روستای کوهستانی رودبار شهرستان در میانه البرز کوه رفته، با کمک اهالی، دبستانی ساخته است و اکنون اغلب آن دانش‌آموزان، پدربزرگ شده‌اند.

آقای مدیر با دوربین لوبیتل از آن زمان عکس‌های بیشماری به یادگار نگه داشته و چند دفترچه یادداشت که آدم‌های زیادی در خط خط آن زندگی می‌کنند و صدای کبک‌ها را از ته دره هم می‌توان شنید. 

وقتی به عکس‌هایش نگاه می‌کنم، می‌بینم تنها یکی دو نفر از جمع اهالی روستا زنده مانده‌اند که آنها هم یکی لال شده، یکی از پادرد می‌نالد و نای حرف زدن ندارد و آن دیگری را به سرای سالمندان برده‌اند تا...

بعد به ذهنم رسید چقدر دبیر و معلم و فرهنگی بازنشسته در ایران زندگی می‌کنند که اینها روزگاری در گوشه گوشه ایران کار کرده‌اند و اغلب هم با عشق و اگر همت کنند و داشته‌هایشان (عکس و خاطره و مردم‌نگاری) را به چاپ برسانند چه رسم‌ها و چه آدم‌ها که از مرگ حتمی، نجات پیدا می‌کنند.

بادها هم بادآورند و هم باران‌زا. بادها را اگر فقط باد بدانیم بنیادمان را بر باد داده‌ایم و اگر باران‌زایش بخوانیم، ملایم و آرام، پا برداشته‌ایم تا سماورها به قل قل درآیند.

***

صفحه فرهنگ مردم روزنامه جام‌جم، با این یادداشت اعلام می‌کند که از  انتشار مردم‌نگاری‌ها و آداب و رسوم گردآوری شده به وسیله راویان فرهنگ عامه حمایت می‌کند.

یوسف علیخانی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها