در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قهرمانان ماندگاری که به تاریخ میپیوندند؛ نه تاریخ هنر و ادبیات که تاریخ حیات بشر. حال چه میشود که اینها را خیالی و دروغ میدانیم و به راحتی از کنارشان میگذریم، اما بیتأثیرترین و خنثیترین انسانهای دور و بر خود را حقیقی میپنداریم و چه بسا گاه، جزء جزء روابط زندگیشان را به عنوان تجربیاتی واقعی مینگریم؛ کاری که اگر کسی در مورد شخصیتهای داستانی مطرح انجام دهد، خیالباف و مهملگو نامش مینهیم. بیایید جور دیگری هم ببینیم. این بار الگویمان داستانها باشند و قهرمانان واقعی دنیای شگفت انگیز قصهها. قصههای دیدنی و باورکردنی قاب جادویی سینما.
لیلا در فیلم لیلا
آرام، ساکت، متین مهربان و بینهایت از خود گذشته. و این آخری مهمترین ویژگی اوست. چه کسی باور میکند زنی تا این حد از خود گذشته باشد که به درخواست مادرشوهرش اینطور مطیعانه تن بدهد و از شوهرش بخواهد برود خواستگاری؟ خود لیلا هم باورش نمیشود. تعجبی ندارد. اگر عنان عقل و احساسش دست خودش بود که طور دیگری عمل میکرد. او ساخته شده برای اینکه از خودگذشته باشد حالا میخواهد خودش این را بخواهد یا نه: «همه به دنبال کار و زندگی خودشونن ولی هیچکس نمیتونه حدس بزنه کار من اینجا چیه. کی باور میکنه که من اینجا منتظرم شوهرم از خواستگاریش برگرده؟»
اما به هر حال لیلا یک زن است مثل بقیه. احساسات زنانه دارد. عاشق همسرش است و این حق اوست که از او انتظار وفاداری داشته باشد.
ولی لیلا به دلیل همان احساسات زنانه با عاطفه و مهربان هم هست. آنچه مهم است تعادل مرز این دو است که در مورد شخصیت او مصداق دارد: «انگار دیگه برام عادت شده. ولی عجیبه که نمیترسم. حتی میتونم تو خیالم اونا رو ببینم که دور هم نشستن. دختره چه ریختیه؟ نه، اینجوری دیوونه میشم...». این فوران احساس و عاطفه لیلا را از هرنوع تصمیم قاطع باز میدارد اما همین او را برایمان دوست داشتنیتر میکند. بچهدار نشدن کابوسی است که احتمالاً هر زنی در خیالش آن را میبیند بخصوص وقتی تصور کند عاقبتش میتواند این باشد که مجبور شود برای شوهرش برود خواستگاری. اما لیلا این کابوس را به روِیا تبدیل کرد. درد کشید، رنجید، خودش فهمید که اگر زیاد به آن فکر کند تا مرز دیوانگی خواهد رفت اما با آن کنار آمد. شرایط را پذیرفت و ناخواسته وارد مسیری شد که نتیجهاش تنها با این روحیه مطابقت او با شرایط میتوانست آن پایان تأثیر گذار باشد. وقتی در شلوغی مراسم نذری شلهزرد از پشت پنجره دختر رضا را میبیند که دست در دست او وارد خانه میشود و میبیند که نمیتواند از او متنفر باشد. او لیلاست و تنها او میتواند این جمله آخر را با لبخند ملیحی روی لب و با آن صدای مهربانش زمزمه کند که: «شاید یه روزی وقتی این داستان رو برای باران، دختر رضا تعریف کنم خندهش بگیره، که اگه اصرار مادر جون نبود، اون هیچ وقت پا به این دنیا نمیذاشت».
آزاد جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: