سایه وحشت برفراز شهر

نیم سال زندگی خوب یکسری لطمات به بار می‌آورد. این لطمات خودش را در قسمت شکم و دنده‌ها نشان می‌دهد. بدین ترتیب یارو آنقدر کند می‌شود که من با ضرباتی روی سرش کارم را شروع می‌کنم. تماشاگران پول داده‌اند تا یک مبارزه درست و حسابی ببینند. بنابراین مدتی می‌گذارم که حریفم به مبارزه ادامه دهد، تا بعد با ضربه‌ای او را ناک‌اوت کنم. جوری که تماشاگران حس نکنند پولشان به هدر رفته و چیزی از مبارزه ندیده‌اند.
کد خبر: ۱۷۸۵۸۷

در راند دهم کنار چشم‌هایش کاملا کبود و دماغش مثل شلغم کج و کوله شده است. ضربه جانانه‌ای می‌کوبم به چانه‌اش، بعد داور شروع می‌کند به شمردن.

حالا می‌توانیم همه به خانه برویم.

این هفتمین مبارزه‌ای است که در آن حریفم را ناک‌اوت می‌کنم. از شش سال پیش در قسمت سنگین‌وزن کار می‌کنم، اما تازه 2 سال است که وارد مسابقات واقعا پولساز شده‌ام. اگر چند مورد شانس بیاورم شاید بتوانم در آینده نزدیک به بالا بالاها صعود کنم.

وقتی به رختکن برمی‌گردم، سانکو  مدیرم  هنوز آنجاست. با خبرنگاران گفتگو می‌کند. این کار را باید به او واگذار کنم، چون زبان چربی دارد. با آن موهای براق و شانه کرده و ریش کم‌پشتش به یک ژیگولوی پیر و چاق شباهت دارد. از چشم‌های طماع و تیزبینش هیچ نکته‌ای پنهان نمی‌ماند.

برای نفرت داشتن از او دلایل زیادی دارم. مهمترین آنها این است که قرارداد رذیلانه‌ای با من بسته و طی سال‌ها از آن سوءاستفاده می‌کند.

براساس این قرارداد تمام هزینه‌ها، خرج‌های تمرین، مخارج تبلیغات و سفرها به پای من گذاشته می‌شود و او درصدش را پس از کسر این مبالغ محاسبه و دریافت می‌کند. بله، سانکو مدعیست که یک مبارز گرسنه مبارز بسیار خوبی است، و رفتارش با من جوری است که انگار به من لطف می‌کند. این بشر به شیطان هم درس می‌دهد.

هنوز ازدواج نکرده، اما نامزدی دارد که چندین سال سر کارش گذاشته. او یک خانم واقعی است، با رفتاری متشخص و تحملی مثال‌زدنی. حالا دیگر سانکو را خوب شناخته و می‌داند که با چه موجودی سر و کار دارد. اسمش یوهانا است.

از همکاری با سانکو همیشه آنقدر پول نصیبم شده که از گرسنگی نمیرم. یک نوع درآمد بخور و نمیر. اگر سانکو بمیرد هم من از این قرارداد لعنتی آزاد می‌شوم و هم یوهانای بیچاره تکلیفش روشن می‌شود. برای درک این مساله که سانکو باید گم‌‌و‌گور شود هوش زیادی لازم نیست.

یکی از خبرنگاران از من پرسید که آیا سانکو امروز برایم دردسر درست کرده یا نه.

جواب دادم: به هیچ وجه، سانکو بچه خیلی خوبی است.

خبرنگار دیگری پرسید: مبارزه بعدی‌تان با کدام بوکسور است؟

 امیدوارم کلی باشد. خیلی دوست دارم همین‌جا، در سانفرانسیکو،‌ با او مبارزه کنم، یا هر شهر دیگری که او بخواهد.

خبرنگاران دوستم دارند. تاکنون حتی موفق شده‌ام زندگی خصوصی‌ام را کاملا خصوصی نگهدارم. هیچوقت در ملا عام مسایلم را مطرح نکرده‌ام. مهمتر از همه این که دل مردم را به دست می‌آورم. البته برایم مهم هم نیست اگر یکبار خلاف آن اتفاق بیفتد. اکثر همکارانم دوچرخه دارند و گاه سوار آن می‌شوند. اما من این کار را نمی‌کنم.

خبرنگاران رفتند و من رفتم تا دوش بگیرم. اما پیش از آن به سانکو گفتم که خودم به خانه می‌روم و او می‌تواند برود.

بین راهم به خانه روزنامه‌ای خریدم. از عنوان‌های درشت و مشکی روزنامه می‌شد پی برد که قاتل خشت هنوز آزاد است و به کارش ادامه می‌دهد. این قاتل در طول سال گذشته 12 نفر را با شلیک گلوله از پای درآورد، معمولا بین ساعت 9 و 10 شب. او از داخل اتومبیل در حال حرکت قربانیانش را طعمه گلوله‌اش می‌کند و در تمام مکان‌هایی که جنایتش را انجام می‌دهد یک ورق آس خشت از نوع ارزان قیمت باقی می‌گذارد. قربانی‌ها از طبقات مختلف اجتماع و از مناطق مختلف شهر هستند. هیچ کس قادر نیست ادعا کند که قاتل به طبقه یا منطقه خاصی بی‌توجه بوده.

شهر در وحشت به سر می‌برد. همه ماشین‌های گشت پلیس به کار افتاده بودند و من باید فکرم را به کار می‌انداختم.

در این باره باید فکر می‌کردم که چطور سانکو را به قتل برسانم و از مهلکه جان سالم به در ببرم و اتفاقا کسی بود که 12 نفر را کشته و پلیس از یافتن او درمانده بود. طبعا می‌دانستم که تفاوت در کجاست.

پلیس نمی‌توانست انگیزه‌ای پیدا کند که آن 12 مقتول را به قاتل مرتبط کند. شهردار در تلویزیون گفته بود که این موردی استثنایی و دشوار است، گفته بود قاتل باید «دیوانه» باشد. نمی‌توانستند پیش‌بینی کنند که قربانی بعدی کیست و قتل در کجا اتفاق خواهد افتاد. به کافه‌ای که در حوالی آپارتمانم بود رفتم و کنار میزی نشستم و در حالی که قهوه‌ای می‌نوشیدم به تامل در این باره پرداختم.

می‌دانستم به محض به قتل رساندن سانکو پلیس به یوهانا و کسانی که به لحاظ کاری با او در ارتباط هستند مظنون خواهد شد. همه می‌دانستند که من تا چه حد از قراردادی که با سانکو دارم ناخشنود و دلخورم.

به این فکر کرده بودم که سانکو را جوری به قتل برسانم که مثل یک حادثه به نظر برسد. اما بعد از این ایده خوشم نیامد. پلیس در این زمینه‌ها فوق‌العاده هوشیار است. علاوه بر این سانکو آدم هفت خطی بود و به این سادگی دم به تله نمی‌داد.

بهتر بود این کار هر چه ساده‌تر انجام شود.

کم‌کم فهمیدم که این کار چطور باید انجام شود...

از مدتی پیش با یوهانا در این باره حرف زده بودم و متوجه شده بودم که او نیز با من هم عقیده است. او در همان ساختمانی که سانکو زندگی می‌کرد سکونت داشت. اما آپارتمان‌های آنها از هم جدا بود و در دو طبقه مختلف قرار داشت.

به یوهانا زنگ زدم. در شمالی‌ترین نقطه پارکینگ ساحلی با او قراری گذاشتم. او اتومبیلم را می‌شناخت.

وقتی او رادیدم بدون این که وقتم را از دست بدهم گفتم: گمان می‌کنم راه حلی برای مشکلمان پیدا کرده‌ام.

 واقعا؟

 بله. شما ماجرای قاتل خشت را در روزنامه‌ها خوانده‌اید؟

 معلوم است که خوانده‌ام. همه از این قضیه مطلع هستند و درباره آن صحبت می‌کنند.

 می‌بینید؟ این ماجرا شانس بسیار خوبی برایمان است. فکر می‌کنم که متوجه منظور من هستید. سانکو قربانی بعدی این قتل‌های زنجیره‌ای خواهد بود. وقتی پلیس جنازه سانکو را با کارت خشتی که کنارش افتاده پیدا کند فورا فکرش متوجه قاتل خشت خواهد شد. این قتل نیز درست مثل قتل‌های دیگر این قاتل به نظر خواهد رسید.

به وضوح دیدم که بعد از شنیدن حرف‌هایم به فکر فرو رفت. زن پر دل و جراتی بود و من از واکنش او هراسی نداشتم. نظر مساعدش را از قبل می‌دانستم.

تنها سوالی که کرد این بود: چه وقت اینکار را انجام می‌دهیم؟

 شما یکبار به من گفته بودید که سانکو عادت دارد بعد از شام بین ساعت 9 و 10 به پیاده‌روی برود. هنوز هم این کار را می‌کند؟

نمی‌توانستم تصور کنم که آدمی مثل سانکو بخاطر قاتل ناشناسی که در شهر به آدمکشی می‌پردازد عادت قدم زدنش را تغییر بدهد. او مغرورتر از این حرف‌ها بود.

یوهانا در جوابم گفت: بله، هر هفته سه یا چهارشب به پیاده‌روی می‌رود. چندی پیش یکبار از او پرسیدم که آیا از مواجه شدن با قاتل خشت نمی‌ترسد، اما او به حرفم فقط خندید.

 خب، بزودی می‌فهمد که خنده‌اش اشتباه بوده. این بار به محض این که او آپارتمانش را برای پیاده‌روی شبانه ترک کرد به من تلفن کنید. منزل من تا جایی که شما در آن زندگی می‌کنید فقط چند خیابان فاصله دارد.

بعد افزودم: بهتر است مدتی شما را نبینم. باید کاملا احتیاط کنیم تا سرنخی به دست پلیس نیفتد.

گفت: هرجور که شما صلاح می‌دانید.

وقتی رفت، احساس عجیبی از تنهایی مرا در برگرفت.

هنگامی که به آپارتمانم رفتم مقدمات کار را فراهم کردم. خیلی ساده بود: تپانچه‌ام کاملا پر و آماده بود. رنگ اتومبیلم خاکستری است و سه سال از عمرش می‌گذشت. در این شهر اتومبیل‌هایی مثل اتومبیل من آنقدر زیاد است که توجه کسی را برنمی‌انگیزد. کمی گل برداشتم و به پلاک آن مالیدم. سرانجام یک دست ورق خریدم و آس خشت آن را برداشتم. بعد منتظر تماس یوهانا شدم.

شش سالی را که وارد کار بوکس شدم از خاطرم گذراندم. وقتی شروع کردم هنوز جوان خام و بی‌تجربه‌ای بودم. واقعا شرم‌آور است که بسیاری از بوکسورها به پیسی می‌افتند و حتی گاهی پول خریدن یک نوشابه را ندارند. وقتی شروع کردم جوانی احمق و بی‌دست و پا بودم. بعد با هوارد آشنا شدم. او آن موقع سی و پنج ساله و جزو سنگین وزن‌ها بود. چیزی نمانده بود که خل شود. سانکو اسم او را گذاشته بود «تیغ‌زن»، چون مدام از دیگران پول تلکه می‌کرد. آن وقت‌ها سانکو را «ببر» صدا می‌کردند.

دو سال از عمرم را در ویتنام هدر دادم. خیلی جالب است: از اینجا لشکر می‌کشیم و چندین هزار کیلومتر راه طی می‌کنیم تا به آسیا برویم و مردم آنجا را بکشیم، در حالی که همین‌جا رذل‌های درجه یکی داریم مثل همین سانکو باید واقعا در این باره تامل کرد.

حس می‌کردم کم‌کم دارد توانم تحلیل می‌رود. اگر شانس می‌آوردم حداکثر می‌توانستم 10 سال دیگر مبارزه کنم.

زنگ تلفن به صدا درآمد.

یوهانا بود. گفت که همین الان سانکو از خانه خارج شده تا به پیاده‌روی شبانه‌اش برود.

تپانچه‌ام را برداشتم، سوار اتومبیلم شدم و به سمت محل زندگی سانکو حرکت کردم. البته مواظب تمام مقررات رانندگی بودم. ساعت 10/9‌دقیقه بود. تنها افراد کمی در خیابان‌ها بودند. مسلما قاتل خشت باعث شده بود که خیلی‌ها زودتر از معمول روانه خانه‌هایشان بشوند.

چند تا از خیابان‌های حوالی منزل سانکو را رد کردم و ناگهان او را دیدم که از خیابان ششم به سوی بلوار جرج واشینگتن گام برمی‌دارد. جای مناسبی بود. می‌توانستم از پشت سر به او نزدیک شوم، به او شلیک کنم و راهم را به سوی بلوار واشینگتن ادامه بدهم. این بلوار خیابان پرترددی است که به مرکز شهر منتهی می‌شود، و در آنجا می‌توانستم خودم را در میان انبوه ماشین‌هایی که توی ترافیک گیر کرده‌اند جا بزنم.

10 دقیقه بعد از آن در خانه‌ام بوده‌ام.

چراغ اتومبیل را خاموش کردم و شیشه سمت راست را پایین کشیدم. تپانچه روی صندلی کنارم بود. سانکو اکنون سمت راستم بود، حدود 3 متر با من فاصله داشت. با دست راستم آهسته تپانچه را بالا بردم.

ناگهان دیدم که از مسیرهای مختلف سه ماشین گشت پلیس به من نزدیک می‌شوند. آنها  در تقاطع خیابان راهم را بند آوردند. 3 ماشین دیگر نیز از پشت راهم را بستند. یا کسی مرا لو داده بود و یا این که بدشانسی آورده بودم.
دیگر کار از کار گذشته و هیچ‌وقت از حقیقت ماجرا مطلع نخواهم شد. چراغ‌های ماشین‌های گشت آنقدر تند بود که چشم را می‌زد. شب مثل روز روشن شده بود. یک شوخی تلخ و جنون‌آمیز بود.

مرگ سانکو تنها چیزی بود که برایم اهمیت داشت. آن دوازده قربانی دیگر کوچک‌ترین اهمیتی برایم نداشتند. در ویتنام بود که یاد گرفتم خیلی راحت آدم بکشم.

نوشته:‌ استانلی وایت
مترجم:‌ سهراب برازش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها