آی قصه، قصه

سه تا دوست ژله‌ای‌

کد خبر: ۱۷۶۶۰۹

بالاخره ژله توت‌فرنگی، موفق شد و با یه ضربه از ظرف پرید بیرون.

همون لحظه که داشت از ظرف می‌پرید بیرون از روی ژله لیمو و آناناس هم رد شد و اونارو هم
با خودش از ظرف بیرون انداخت و با هم شروع کردن به پرواز کردن و از پنجره بیرون رفتن.

چقدر خوشحال بودن که آزاد شده بودن و می‌تونستن بازی کنن. دهن پژمان از تعجب باز مونده بود. اصلا فکر نمی‌کرد ژله‌ها بتونن پرواز کنن.

سریع دوید دنبالشون و باهاشون به بازی مشغول شد. اول تو فکر بود که یه جورایی بهشون برسه و بخورتشون ولی بعد به این نتیجه رسید که باهاشون بازی کنه، لذت بیشتری می‌بره.

اونا با هم قایم باشک‌بازی کردن و هر کدومشون یه جایی قایم شدن. ژله لیمو می‌پرید روی برگ‌های درخت و رنگ اون ها می‌شد و همون جا خودشو قایم می‌کرد.

ژله آناناس می‌پرید روی گل‌های زرد و خودشو قایم می‌کرد و ژله توت‌فرنگی هم روی گل‌های رز قرمز جاخوش کرده بود و این وسط تنها کسی که زود پیداش می‌کردن و نمی‌تونست قایم بشه پژمان بود.

تو همین لحظه‌ها بود که پژمان با صدای مامانش به خودش اومد که می‌گفت بره و لباساشو بپوشه که الان مهمونا سر می‌رسن پژمان روی میزو نگاه کرد و دید که ژله‌ها همون‌جا آروم نشستن اول فکر کرد تموم اون بالا و پایین پریدن‌ها و بازی‌ها خیال بوده ولی با چشمکی که ژله لیمو بهش زد فهمید واقعیت داره و آرزو کرد که باز هم بتونه با ژله‌ها بازی کنه.

اونا به هم قول دادن این راز بین 4تاشون باقی بمونه و به کسی نگن تا دفعه بعد  باز هم بتونن با هم قایم باشک‌بازی کنن.

اون روز پژمان سه تا دوست پیدا کرده بود؛ سه تا دوست ژله‌ای.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها