حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
همیشه وقتی میآیم شهرک غزالی، با خودم فکر میکنم اگر علی حاتمی مرحوم اینجا را علم نمیکرد، جماعت سینما و تلویزیون ما چه میکردند. برای فهمیدن عظمت کارش فقط مجسم کنید که در این حدودا 30 سال اولا چند سکانس، چند دقیقه تصویر و چند فیلم و سریال در این شهرک و بخصوص در همین راسته جلوی دوربین رفته است.
ثانیا چه چیزی به این مجموعه اضافه شده. الهی نور به قبرش ببارد. هر دفعه که گذرم میافتد اینجا توی کوچه پس کوچههای تهران قدیم قدم میزنم و ناخودآگاه آهنگ سریال «هزار دستان» را برای خودم زمزمه میکنم؛ اما این بار پیش از این که چنین اتفاقی تمام و کمال بیفتد، یک سورپرایز جلوی راهم سبز میشود.
حاشیه از متن جذابتر است
از آب کره گرفتن یعنی بازدید از شهرک برای عموم هم آزاد است؛ صد البته با خرید بلیتهایی که نشانه شخصیت بازدیدکننده است. برای رفاه حال ملتی که میآیند چند صباحی در فضاها و خیابانهای دوران ارباب رعیتی پدرانشان قدم بزنند، امکانات و لوازم جانبی هم در همان حجرههای تهران قدیم شهرک سینمایی برقرار است: یک فروشگاه آلات و آثار موسیقی، یک سوپرمارکت و چند مغازه دیگر. رستوران گراند هتل هم با سرو غذاهای مختلف در این محل برقرار است تا خدای ناکرده بازدیدکنندگان محترم گرسنه نمانند، اما سورپرایزی که گفتم،دیدن کیانوش عیاری در همان فروشگاه آلات موسیقی است که برای ضبط چند پلان دیگر برای سریال در حال پخشش «روزگار قریب» آمده و میخواهد آنها را در همین قسمتی که قرار است هفته بعدش پخش شود، مونتاژ کند. این یعنی این سریال پس از 6 سال هنوز کامل نیست و پروندهاش در ذهن عیاری بسته نشده است. سلام و علیکم با عیاری سه ربعی طول میکشد. از اعتراض عیاری به حرفهای امیرحسین صدیق در مصاحبهاش با روزنامه در مورد نحوه دریافت دستمزدش شروع میشود و خیلی نرم با گوشه چشمی که به کار عیاری در این سریال میکشد، به مقوله کلیتر بازیگری. جز 10 دقیقه اول، این گپ دوستانه و بیگمان را با موسیقی پسزمینه «مرا ببوس» گل نراقی که از باندهای مغازه میریزد توی خیابان سنگفرش ضبط میکنم. دخترهای دبیرستانی که برای بازدید آمدهاند، از پشت سر با دیدن موهای بلند عیاری به امید دیدن یک هنرپیشه معروف جلو میآیند و وقتی هیچ کداممان را به جا نمیآورند، سریع رد میشوند.
یک پلان تراولینگ
دکورهای پاتوق در یکی از بناهای همان خیابان اصلی شهرک علم شده و در واقع شاهین باباپور و طراح صحنهاش کیوان ذوالفقاری از این مکان به عنوان استودیو استفاده کردهاند. پاتوق، دکورالمانندی دارد که فضای یک چایخانه سنتی مدرن را القا میکند؛ البته باباپور میگوید حالا که مدتی گذشته به این نتیجه رسیده که به خاطر دوری شهرک، بهتر بود دکور در استودیویی در تهران ساخته میشد.
امروز از نظر تعداد حضور بازیگران، روز خوبی است و هر شش تا بازیگر اصلی کار هستند. نکته جالب قضیه این است که این روزها دارند قسمتهای اول کار را میگیرند و برای همین دکور دیگری در طبقه بالای دکور اصلی علم کردهاند که مربوط به وقتی است که چایخانه هنوز متروکه است و کنکور قبول نشدن و بیکاری امید جوان شاخ شمشاد تازهوارد جماعت را به این صرافت میاندازد که برای بیکار نبودنش این چایخانه موروثی را دوباره راه بیندازند. باباپور با تکیه بر تجربههای قبلاش، مخصوصا ضبط این قسمتها را عقب انداخته تا شخصیتها برای بازیگری جا بیفتد و قسمتهای اول گرمتر و جذابتر از کار در بیاید.
نمایی که دارد ضبط میشود، یک پلان تراولینگ است. رضا بابک از جایی که آزیتا لاچینی و زهره حمیدی هستند راه میافتد و همین طور که این دیالوگ را خطاب به دامادش میگوید، میرسد به حبیب دهقاننسب و شهناز شهبازی و امیررضا دلاوری: «این که شما دلت بخواد پسرت درس بخونه به خودت و امید مربوطه. فقط من میگم اگه کسی بخواد درس بخونه و بره دانشگاه، در هر شرایطی میتونه. فقط باید خودش بخواد. امید هم اگه بخواد کاریرو شروع کنه، ما کمکش میکنیم و تنهاش نمیذاریم. یه چیز دیگه: این شغلها نیستند که به آدمها عزت میدن، این آدمها هستند که شغلهارو شریف و محترم میکنند. بریم خانم؟» که آزیتا لاچینی هم از این ور میگوید: «بریم.»
این پلان گیر میکند و به دلایل مختلف بارها و بارها تکرار میشود. بابک میگوید: «چی میشه این متن امروز تموم شه فردا آف بخوریم؟»
تراولینگ گمنگ عاشق
یکی از دلایل تکرار این پلان، تراولینگ بودنش است. آقای کارگردان میخواهد دوربین همزمان با حرکت رضا بابک روی ریل راه بیفتد و جوری نرم و متعادل حرکت کند که به قول خودش نه بعضی چیزها از دست برود، نه خیلی چیزها بیاید توی کادر.
همین را به حسین خدنگی، مسوول حرکت دوربین میگوید. اما پیرمرد هم برای نیفتادن این اتفاق، دلایل خودش را دارد و بیشتر تصویربردار را مقصر میداند. رو به من میگوید: «یه تراولینگ من خوب بهتر از یه فیلم وردار آشغاله! 50 ساله هیشکی نتونسته ازم ایراد بگیره.» رضا دانشور چشمش را از پشت ویزور دوربین برمیدارد، با تعجب به حمید روزبهانی که مشغول تنظیم نور صحنه است نگاه میکند و باهم میخندند.
خدنگی تو فاصلهای که پیش میآید، خودش را میرساند به من و برایم حرف میزند. 50 سال است توی این کار است. ولی هنوز بزنم به تخته آنقدر انرژی و اعتماد به نفس دارد که اصلا نمیخواهی فکرش را هم بکنی که نمیتواند. عشقش تراولینگ و کرین است. میگوید: با اینها حال میکنم. اگه این کارو نکنم، میمیرم!» آنقدر به این کار علاقه دارد که یکی از پسرهاش هم این کاره شده. آن یکی هم «بهترین مهندس ایران» است. میگوید توی خارج، کسی که این کارها را انجام میدهد، خیلی از «فیلموردار» مهمتر است. برای همین فرانسویها وقتی آمدهاند ایران، کلی ازش تعریف کردهاند و بهش تقدیرنامه دادهاند.
جزو همانهایی است که به عشق آرتیستی همه چیز را ول کردهاند و فقط چسبیدهاند به سینما. رلهای کوچک هم زیاد بازی کرده. ولی حالا به قول خودش اینجوری بیشتر حال میکند. از جیبش یک دفترچه درمیآورد، پر از یادگاریهایی که اهالی سینما از قدیم تا حالا برایش نوشتهاند. همینطور یک مجموعه اسلاید که بریده فیلمهای قدیمی را با دقت چسبانده به کاغذهای نازکش و من ماندهام چطور او همیشه اینور و آنور میکشاندش و بلایی سرش نمیآید. روی جلد اسلاید، تبلیغات فروشگاهی است به اسم مولنروژ به نشانی روبهروی بانک صادرات چهارراه کوگچمی طرفهای میدان شوش. خدنگی برای من اشانتیون این گزارش است. میگوید: اگه کارترو درست انجام بدی، تو سوار کاری، نه کار سوار تو. اون وقت همه دوستت دارند. فکر میکنم اگر هرکس فقط نصف او به کارش علاقه داشته باشد، چه اتفاقی میافتد: بهترین عشقهای دنیا رو کردم. به پسرهام میگم من سن شما بودم آسمون و زمینرو میدوختم به هم! خدنگی اشانتیون این گزارش است.
حکایت انتخاب بین متوسط و متوسطتر
دیالوگ رضا بابک کمی تا قسمتی طولانی است و حفظ کردنش کمی وقت میگیرد. او سعی میکند در فاصله میان دو برداشت تمرکزش را حفظ کند و دیالوگش را مرور کند که موقع ضبط بیمشکل باشد: آقای باباپور رو که از پیش میشناختم متنها را هم که خوندم، دیدم در حد متنهای با تایم کوتاه، جذابیتهای خودش رو داره. چند قسمت مونتاژ شدهاش رو هم دیدم که شکر خدا کار خوبی شده. اولی میتوانست خیلی بهتر باشه، اگر دست نویسندهها بازتر بود و امکانات هم بهتر بود.
آخرین بار بابک را در سریال ماه رمضانی «یه وجب خاک» دیدیم. ولی او از این کار و کل کارهایی که در تلویزیون انجام میدهد راضی نیست: یه وجب خاک بشدت مشکل متن داشت و به شکلی دراومد که من دوستش نداشتم. ولی کار خودم را میکنم و تماشاگر هم ارتباط برقرار میکند. با این حال، خودم میدونم کار خوب چیه و چه مشخصاتی داره.
میپرسم چرا کاری نمیکنید که دفعه بعد مشکل کار قبلی پیدا نشود و کار خاطرهانگیزی مثل «آرایشگاه زیبا» تکرار شود و دلیلش را این میداند که تشکیل نشدن گروههای منسجم در تلویزیون باعث میشود خلاقیت آدمها خیلی خوب نمود پیدا نکند: من فقط میتوانم سعی کنم اگر دچار بیمهری نشوم و کاری بههم خورد، کار متوسطتری انتخاب کنیم.
به هر حال زندگی ما هم باید بگذره دیگه.
بابک توضیح میدهد که اینجا نقش آقاجون را بازی میکند که یک کارمند بازنشسته بانک است که به بهانه بیکاری نوههایش چایخانه سنتی و متروکه موروثی را راه میاندازد. او و خانم چون نمایندگان نسل اول در سریال پاتوقاند. آخر این گپ کوتاه، داوود رشیدی بهش زنگ میزند که شماره اصغربیچاره را ازش بگیرد که ندارد.
کمی منظم،کمی تلخ و عبوس
حبیب دهقاننسب خیلی آرامتر از آنی است که فیزیک چهرهاش نشان میدهد یا در نقشهایش میبینیم. حالا هم که به نظر میرسد از تکرار این پلان کلافه شده، خستگیاش را فقط با یک جمله که با لهجه شیرازیاش زیر لب زمزمه میکند: باید یه گوسفند نذر کنیم.
او اینجا نقش جلال روشن داماد آقاجون و خانمجون را بازی میکند و با زهره حمیدی به عنوان همسرش، نسل دوم سریال را نمایندگی میکند.
معلم ریاضی است و زندگی متوسطی دارد و مثل اکثر معلم ریاضیها، منضبط و مقرراتی و البته کمی هم تلخ و عبوس. البته لحظاتی هم هست که وجوه دیگرش آشکار میشود و شخصیتش یکبعدی نیست.
وقت پیشنهاد «پاتوق» دهقاننسب مشغول بازی در سریال «خونمردگی» بود که قرار بود برای محرم شبکه یک آماده بشود و نشد: «چون این کار اپیزودیک بود و لازم نبود همه شخصیتها در همه اپیزودها حضور داشته باشند، قرار شد با هماهنگی در پاتوق هم حضور داشته باشم.»
این بازیگر پیش از خونمردگی در مختارنامه داوود میرباقری نقش یکی از سرداران مختار به اسم یزید بن انس را داشته که بازیاش با آخرین سکانسی که پارسال در شاهرود جلوی دوربین رفته، تمام شده.
حالا هم لابهلای این سریال نقش حر بن یزید ریاحی را در سریال «رویای زخمی» شبکه 2 بازی میکند و همینطور در یک فیلم سینمایی به اسم «حقیقت گمشده».
هوامو داشتن، اومدم
من نقش مادربزرگ خانواده را دارم. اسمم لیلاست ولی همه بهم میگن خانمجون. تازه اونرو هم کوتاه میکنند و میگن؛ خانجون. عاشق بچهها و خانوادهامم. با اینکه سنم بالاست، با آقاجون توی کارها به بچهها کمک میکنم و از مهمونای چایخونه پذیرایی میکنم. هم ظرف میشورم. هم چای و قهوه درست میکنم. چون آرزو دانشگاه داره و امید هم گاهی باید بره واسه خرید. توی این فضا همه داستانها اتفاق میافته. شکر خدا کار خوب و آموزندهایه و من راضیام. فکر میکنم مردم هم خیلی بپسندند.
هنوز چندماهی مانده تا آزیتا لاچینی یا خانمجون پاتوق 70 ساله بشود. ولی او برخلاف خانمها روی این چند ماه حساسیت خاصی ندارد: چه فرقی میکنه؟ میگم 70 و خودم رو خلاص میکنم!
پس طبیعی است که به جای غذای گروه، غذای رژیمی خودش را با بخار کتری گرم کند و بخورد. حدودا 9 ماهی است جلوی دوربین نرفته و توی این مدت 6 تا کار رد کرده. دلیل اصلیاش هم گرفتاریهای پسرش است که 3 سال است توی کمای بیدار است و زندگی گیاهی دارد: باید مدام سر بزنم و بهش غذا بدم.
دیگه نمیتونم کار قبول کنم، ولی اینجا باباپور گفت نقشت جوری نیست که از زندگیات بیفتی. منم وقتی دیدم هوام رو دارن، قبول کردم.
کدبانوی ایرانی
زهره حمیدی نقش نرگس دختر آقاجون و خانم جون و همسر آقا جلال روشن و مادر آرزو و امید را این طوری توضیح میدهد: «یه زن خیلی سنتی ایرونی، مهربون، خانوادهدوست و ساده که البته بعضی وقتها ممکنه کارهای خیرخواهانهاش حالت فضولی به خودش بگیره. البته دخالتهاش هم اونقدر دوست داشتنیه که مردم خوششون مییاد، چون قصد بدی نداره.»
از نظر او، این نقش محور این خانواده حساب میشود. چون باید بین پدر و مادرش از یک طرف و همسر و بچههاش از طرف دیگر توازن ایجاد کند و بینشان میانجیگری هم بکند. امید و آرزو اساسا با هم کلکل دارند.
آخرین کار پخش شده حمیدی سریال «هویت پنهان» است از مرکز اردبیل و آخرین بازیاش در تلهفیلمی به کارگردانی رامبد شکرآبی. فیلم سینمایی «شب عروسی» به کارگردانی رضا قهرمانی هم هست که به خاطر تصادف و شکستن پای ثریا قاسمی ناتمام مانده.
راستی این نرگس خانم کدبانو برای کمک به اقتصاد خانوادهاش، لباس عروس هم میدوزد.
پارتیبازی نداریم
حال ناخوش شهناز شهبازی یا بازیگر نقش آرزو، تابلوتر از آن است که خودش بتواند پنهان کند یا دیگران نفهمند، مسموم شده و حالا از هر فرصتی برای استراحت و تجدید قوا استفاده میکند: «تا حالا توی کارهای زیادی با آقای باباپور همکار بودم. ایشون هم با شناختی که از من داشتند، من رو به عنوان آرزو انتخاب کردند. آرزو از امید بزرگتره و اهل ادبیاته و عاقلتره و من خیلی دوستش دارم. آرزو مثل پدرش کمی سختگیره و شباهتهای زیاد امید به مادر باعث میشه برعکس همیشه بگه و بخنده. همین چیزها باعث میشه این دو نفر مدام با هم کل داشته باشند.»
تاکید میکند، به شوخی هم ننویسم پارتیبازی شده، ولی همین جا میگویم وقتی شاهین باباپور کوچکترین تفاوتی بین همسرش با بقیه بازیگران نمیگذارد آن هم با وجود حال نهچندان خوبش پس فرض پارتیبازی به کلی منتفی است.
شهبازی «روزگار قریب» را در حال پخش دارد که با این که نقشش خیلی بلند نیست، ولی در طول قصه حضور دارد.
عدسپلو، آخ جون...
شک نکنید که امیررضا دلاوری یک عشق صداست و بنابراین تعجب نکنید اگر دیدید فردا پس فردا که این شازده بیشتر دیده شد و محبوبتر شد، تصمیم گرفته مثل خیلیهای دیگر به عالم موسیقی هم حالی بدهد. امیررضا تقریبا لابهلای همه کاتها مزهای میپراند و یکی دو مصرعی را به آواز میخواند. کاری هم ندارد کسی تحویلش میگیرد یا نه و فرقی هم نمیکند چه شعری. مثلا وقتی میفهمد ناهار عدسپلو است، یادش میافتد که: «عدسپلو، آخ جون...» که رضا بابک ترمزش را میکشد: چی؟ عدسپلو میخونی؟ یه عدسپلویی نشونت بدم یه وجب روغن روش باشه...»
بازیگر جوان ما که البته تازه چند ماهی است رفته قاطی مرغها، در فیلمها و سریالهای زیادی بازی کرده. ولی شانسش این بوده که با سریالهای «ما چند نفر» و «بیداری» دیده شود.
او نقش امید را دارد که اساسا چایخانه به خاطر قبول نشدن او در کنکور برپا میشود: «ممکنه بعضی جاها نقش من طنزش از بقیه شخصیتها بیشتر باشه و نمکی به داستان اضافه کنه، ولی کلا طنز نیست و داریم طبق متن پیش میریم. بعضی جاها هم ممکنه با هماهنگی کارگردان تغییراتی بدیم.»
دلاوری میگوید که در اختلافنظرهای این سه نسل، این جوری نیست که ماجرا همیشه به نفع یک نفر تمام شود. چیزی که بهتر است اتفاق میافتد. ولی ممکن است گاهی جوانهای داستان، واقعبینانهتر نگاه کنند: «نقشم با بیداری و ما چند نفر خیلی متفاوته. ولی این که چقدر به دیده شدنم کمک کنه، به نتیجه نهایی کار و زمان پخش بستگی داره.»
روانپزشک آوازهخوان
امید کرامتی و ایرج همدمی که قرار است موسیقی سریال را بسازند هم امروز به پشت صحنه آمدهاند تا درباره کار با کارگردان صحبت کنند. آنها قبلا با او در یکی دو تا تلهفیلم هم همکاری کردهاند. کرامتی و همدمی حدود یک سالی است که با هم کار میکنند. چون این جوری میتوانند چند کار را موازی با هم پیش ببرند.
کرامتی میگوید که ترانه کار را افشین یداللهی گفته، ولی با این که چند نفر به عنوان خواننده نامزد هستند، هنوز خواننده نهایی انتخاب نشده است. یکی از گزینهها خیلی سورپرایز است: خود افشین یداللهی. انگار یک بار برای کرامتی خوانده و او خوشش آمده. فکر میکند صدایش جور خاصی است، ولی این که تا حالا نخوانده، هندوانه نبریده است.
فکرش را بکنید، اگر در کنار روانپزشکی، ترانهسرایی، روزنامهنگاری و کارشناسی برنامههای تلویزیون، خوانندگی هم به هنرهای افشین یداللهی اضافه شود، چی میشود.
کرامتی باید برای این کار حدود 15 تا 20 دقیقه موسیقی تحویل بدهد:
«تم اصلی یا لایت موتیف، غنیترین تمی است که بر اساس آن ساخت موسیقی را شروع میکنم. بعد آن را متناسب با خواننده و سبکش تغییر میدهم تا هماهنگ شود. ولی موسیقی فیلم در درجه اول موسیقی «فیلم» است و چیزی که خواننده برای تیتراژ میخواند، بیشتر نمک کار است.»
جابر تواضعی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....