بعد بلند بلند، انگار نه انگار ما که کافه کاغذی باشیم اون جلو نشستیم به اون یکی میگه، راستی نامهات رو فرستادی واسه کافه؟ اون یکی هم میگه آره فرستادم ولی میدونی اینقدر دلم میخواد یه دونه از اون نامههایی که واسه رئیس کارآگاه گجت میاومد واسه کافه کاغذی پست کنم! به خاطر دارید که حتما، منظورشون اون نامههاییه که توی دست اون بنده خدا منفجر میشد. بعد اون دو نفر هر هر میزنند زیر خنده و از تصور ما که «کافه کاغذی منفجر شده میباشیم» کلی کیف میکنند. فیالواقع خیلی جلوی خودمان را گرفتیم اسم و رسمشان را نپرسیم و نگوییم که ما خودمان کافه کاغذی هستیم. آنقدر جلوی خودمان را گرفتیم که دیدیم دیگر نمیشود کاری کنیم، جز این که پیاده شویم و بقیه راه را پیاده گز کنیم. واقعا شما میگویید ما با این همه ابراز محبت چه کنیم؟ ای بابا، ای بابا... .
بدخط 15 ساله، کی گفته تو بدخطی؟ فیالواقع خیلی هم خوشخطی. درست مثل گوزل که نقاشی هاش خوبه. یه خرده اعتماد به نفس داشته باش. در ضمن به روی چشم، به مسوول صفحه ورزش میگوییم یک فکری به حال لیورپول بکنه و چند تا مطلب اساسی در موردش بنویسه. ولی خودمونیم، منچستریونایتد بهتر نیست؟ حالا دیگه خیلی دست پایین بگیری، چلسی. لیورپول بهنظرت یه کم از مد نیفتاده؟ البته به ما چه، هر کی هرجور دوست داره، مگه نه؟
پرنیان خانوم از اراک، بابا نامههای تو دست من نرسیده. هر چی رسیده هم، من جواب دادم. درست عین بچههای خوب. پرسیده بودی قولدادن یعنی چی؟ قول دادن یعنی این که وقتی یه کسی یه چیزی ازت میخواد تو محکم سرت رو تکون بدی و بگی باشه، حتما، حتما و از فردای همون روز هر وقت اون بنده خدا رو میبینی، دقیق بشی ببینی توی آسمون چند تا تیکه ابر حضور به هم رساندهاند و خلاصه تا وقتی طرف خودش خسته بشه، اونو بپیچونی. در ضمن فکر نکن متلکت رو نگرفتم. حالا ما قول چی بهت داده بودیم که انجام نشده؟ راستی نامههات خیلی خیلی بوی خوبی میداد. کلی خوشمان آمد. دست شما درد نکنه. دیگه اخم نکن، اینقدر هم داستانهای تلخ نخون. واسه بچه این چیزها خوب نیست، بابا جان. بابت اون گیرههای کاغذی خوشرنگ هم ممنون. کلی به کارمان آمد.
مریم حسن خلج از قم، ما هم خوشحالیم که توانستهایم در مشهور شدن شما نقش عمدهای ایفا کنیم. درباره کتابها هم باید بگویم دخترم، من نمیتوانم به تو بگویم چه کتابی را بخوان، چه کتابی را نخوان. این تو خودت هستی که باید علاقه و گرایشت را پیدا کنی و بعد کتابهایی را پیدا کنی که در همان زمینه نوشته شدند. خیلی هم سختگیر نباش. حالا که چیز خاصی برایت اولویت ندارد هر چه دستت آمد بخوان تا بفهمی به چه چیزهایی علاقهمندی. بعد هم اگر نامه تو دیر به دیر رسید، قول میدهم فکر نکنم بیمعرفت شدهای. فیالواقع درسات از همه چیز مهمتر است، اول آن را بچسب. راستی کلی با این تیکه نامهات حال کردیم که نوشته بودی: «در ضمن یک توصیه هم برایت دارم. این که همیشه میگویی خوابم میآید و خوابم گرفته است. (البته میدانم که خواب آلودگی خاص فصل بهار است) بنابر این اگر شما چای زیاد مصرف کنید و به مقدار زیادی چای بنوشید، آن وقت خواب از سرتان میپرد و میتوانید به راحتی به نامههای بچههای نسل سوم پاسخ دهی.» راستش مریم خانم حسن خلج، کار ما با چایی و قهوه و این جور چیزها راه نمیافته. این جور که دیگران میگویند و خودمان حس کردهایم، برای ما تمام فصلها بهار است و همیشه خدا کسر خواب داریم. ولی از این که این همه به فکر ما بودی ممنون.
خانم مجنون (به ما چه؟ خودش گفته این جوری صدایش کنیم) نامه تو هم رسید. از این که دیدیم یک همسن و سال خودمان برایمان نامه نوشته کلی خوشحال شدیم. چرا نخواستی همه حرفهاترو بزنی؟ حالا ما مقادیر معتنابهی در این صفحه شنگول میزنیم دلیل نمیشود که نخواهیم یا نتوانیم درد دلهای شما را هم گوش بدهیم. پس از این به بعد هر چه میخواهد دل تنگت بگو. بابت برادرت هم خیلی متاسف شدم. امیدوارم خدا به تو و خانوادهات صبر عطا کند. راستی نوشته بودی از بوی کاغذ داغ بدت میآد. چرا؟ من که عاشقشم. هر وقت وارد مغازه کپی و اینجور چیزها میشم کلی با بوی کاغذ حال میکنم. البته اعتراف میکنم که شغل کسلکنندهای داری، ولی به قول تو اولا از هیچی بهتره، دوما با شرایطی که داره احتمالا واسه تو خوبه دیگه. به هر حال موفق باشی. خواستی بازم برامون بنویس. خوشحال میشویم همی.
بهبه، صونا خانم، حال و احوالات چطوره؟ خوش میگذره؟ راستش از خوندن اون یکی نامهات که به توصیف مناظر بدیع سر راه مدرسهات پرداخته بودی کلی حالمان گرفت. آدم توی رشت باشه و مجبور باشه چنین چیزهایی رو تحمل کنه؟ عیب نداره کوزهگر همیشه از کوزه شکسته آب میخوره. از شنیدن داستان زندگی مادربزرگت هم ناراحت شدم. امیدوارم حالا شماها هوای اون رو دوقبضه داشته باشید. انصافا مادربزرگ و پدربزرگها نعمتی هستند توی زندگی آدم. من که بدبختانه از دست دادمشون ولی همیشه جاشون توی زندگیام خالیه. بعد هم دخترم تو آزادی هرچند صفحه که دلت میخواد واسه ما نامه بنویسی. بنده با کمال میل نامههات رو میخونم و خسته نمیشم. پس فکر نکن داری پر حرفی میکنی و هی حرفهات رو قورت نده. دستت درد نکنه.
یه دوستی هم از لاله جین همدان برامون نامه نوشته که هر کاری کردیم نتونستیم اسمش رو بخونیم. آبجی یا داداش لطف کن به فارسی اسم یا اسم مستعارت رو بنویس. به هر حال نامهات رو خوندیم. به اون «خودم» هم بگو نهتنها نامهام رو میخونن بلکه بهش کلی هم بها میدن. ببین بازهم میتونه نق بزنه یا نه. راستی این شهر شما هم خیلی شهر خوبی است. ما که کلی دلبسته سفالهاش هستیم. سلام ما رو به همه سفالگرها و سفالسازها برسون. بازم برامون بنویس.
این هفته فرصت نشد به ایمیلها جواب بدم. باشه واسه هفته بعد. آقا ما رفتیم. پیشاپیش از احساسات منفجرانهتون بسیار بسیار سپاسگزاریم. خوش باشید. تا هفته بعد عزت همگی زیاد. در ضمن روی خطکشیهای خیابان لیلی بازی نکنید، اونا رو گذاشتن برای این که از روشون رد بشین. پیادهرو هم که همچنان در فهرست خرید باقیه دیگه. فعلا خداحافظ.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم