نسل3: هر کار کردم قفل کیفم باز نشد. با شرمندگیای که آمیخته با چاشنی خنده بود به او (که صبورانه و لبخند بر لب روبهروی من نشسته و منتظر شروع گفتگو بود) نگاه کردم و گفتم: «باز نمیشه، وسایلم توی کیفه، بدون ضبط و قلم و کاغذ هم که نمیشه گفتگو کرد».
کیف را از من گرفت و او هم امتحان کرد، فایده نداشت. یکی از دو قفل کیف بدقلقی میکرد و باز نمیشد. گفت: «بند قفل رو با چاقو پاره کن، آنی، چاقو رو بیار»، آنی منشی دفتر کارش چاقوی دستهسیاهی را آورد و گذاشت روی میز.