حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اما اصطلاح فلسفه اخلاق به چیزی متفاوت نظر دارد. فلسفه در هر حوزهای که وارد میشود، به بررسی و تحلیل مبناییترین مفاهیم و اصول آن حوزه میپردازد. فلسفه در حوزه اخلاق نیز پیرو همین قاعده است و بر همین اساس فلسفه اخلاق بهوجود آمده است. فلسفه اخلاق معمولا به تاملات نظری فلاسفه پیرامون اخلاق اطلاق میشود. بر این اساس، فیلسوفان مختلف بر مبنای مطالعات نظری خود روی اخلاق، آرای متفاوتی پیرامون مبانی اخلاق ارائه میکنند و لذا نظریات متفاوت اخلاقی بهوجود میآید. این نظریات فلسفی متفاوت درباره اخلاق معمولا حول محور سوالات و مسائلی از این قبیل شکل میگیرد که: انسانها چگونه باید رفتار کنند؟ یا این پرسش که زندگی خوب و سعادتمندانه برای انسان، چگونه زندگیای است؟
البته باید این مساله را در نظر داشته باشیم که وقتی میگوییم فلسفه اخلاق از نوع مطالعات نظری است، نباید این تصور پیش بیاید که اینجا با مطالعهای انتزاعی و صرفا دانشگاهی سروکار داریم، بلکه موضوع مورد مطالعه فلسفه اخلاق، در واقع همان اخلاق در زندگی روزمره ما انسانهاست و اگر چنین موضوعی نادیده گرفته شود اصلا کل مباحث فلسفه اخلاق کاملا مباحثی خشک و بیمورد خواهد بود. اما همان طور که گفتیم فلاسفه در طول تاریخ نظرات متفاوتی درباره مبانی اخلاق ارائه کرده اند و برهمین اساس مکاتب متفاوت و متنوع فلسفه اخلاق بهوجود آمده است. شاید بتوان قدیمیترین مکتب در فلسفه اخلاق را همان مکتب افلاطونی(Platonism) دانست.
مکتب افلاطونی پرسشی را که در بالا به عنوان پرسشهای اساسی فلسفه اخلاق مطرح کردیم (یعنی این پرسشها که انسانها چگونه باید رفتار کنند؟ و زندگی سعادتمندانه برای انسان، چگونه زندگیای است؟) با هم جمع کرده و پاسخی واحد به آنها داده است. براساس این نظر: «اگر ما بدانیم که زندگی خوب چیست طبیعتا چنان رفتار خواهیم کرد که گویی برای نیل به آن میکوشیم.»(پاپکین، ص10) به عبارت سادهتر، سعادت با کسب معرفت حاصل میشود. انسان اگر معرفت داشته باشد، فضیلت اخلاقی دارد و در نتیجه به سعادت نائل خواهد آمد. به عبارت دیگر، طبق آرای افلاطون شرارت و اعمال غیر اخلاقی، تنها یک علت بیشتر ندارد و آن جهل انسانی است که شرارت میکند. اگر او جاهل نبود عمل خلاف اخلاق را انجام نمیداد: «وقتی آدمی آنچه را که در واقع شرّ و و بدی است انتخاب میکند، آن را به اعتبار اینکه خیر است انتخاب میکند. وی به چیزی متمایل است که تصور میکند خیر است، لیکن چیزی است که در واقع شرّ است.»(کاپلستون، ص253)
در مقابل این نظریه، اشکالاتی مطرح شده و از آن جمله این که انسانها معارف متنوع و متفاوتی دارند و در مورد آنچه میدانند با هم اختلاف نظر دارند. پس چگونه میتوان گفت که بنای اخلاق بر این معارف و شناختهای متفاوت است؟ اما پاسخ افلاطون به این پرسش بدین شکل است که معرفت به زندگی خوب، معرفتی عقلی است. همانگونه که حقایق و معارف ریاضی، حقایقی عقلی هستند و بنابراین همانگونه که در ریاضیات بین انسانها اختلاف نظری وجود ندارد، در این معارف هم اختلافی نباید وجود داشته باشد و اگر میبینیم انسانها در مورد این معارف اختلاف دارند بدین علت است که هنوز به معرفت عقلی صحیح در مورد زندگی خوب و سعادتمندانه دست نیافتند.
از دیگر اشکالاتی که به فلسفه اخلاق افلاطون وارد شده میتوان به این انتقاد اشاره کرد که بعضی از مردم خوب میفهمند که مثلا دزدی بد است یا دروغ عملی نادرست است یا اینکه راستگویی معمولا نتیجه بهتری برای خود انسان یا جامعه او در پی خواهد داشت، ولی باز دزدی میکنند یا دروغ میگویند و در رفتار خود صداقت به خرج نمیدهند.
از مشخصههای فلسفه اخلاق افلاطونی مطلق انگاری (absolutism) در اخلاق است؛ چرا که بهنظر او فقط یک شیوه زندگی خوب و سعادتمندانه برای همه انسانها وجود دارد و آن هم همان است که از طریق معرفت عقلی قابل شناسایی است. سعادت و خوشبختی انسانها همان رسیدن آنها به خیر و عمل کردن آنها براساس خیر و نیکویی است و خیر یک چیز بیشتر نیست و با تنوع سلیقه افراد متکثر نمیشود: «از این لحاظ، خیر را میتوان شبیه این حقیقت ریاضی که دو به علاوه دو مساوی است با چهار دانست.»(پاپکین، ص11) پس افلاطون در اخلاق، مطلق گراست؛ یعنی یک اخلاق و زندگی اخلاقی مطابق با ارزشها برای همه انسانها وجود دارد و همه باید زندگی خود را مطابق با این اخلاق سامان دهند.
بنابراین براساس نظر افلاطون حقایق اخلاقی، حقایقی محض و در جهان خارج موجودند و عینیت و واقعیت دارند. این مطلب برای کسانی که با مباحث فلسفه اخلاق در دوره معاصر آشنایی بیشتری دارند بسیار حائز اهمیت است، چرا که برخی متفکران دوره معاصر در غرب معتقدند که متعلق بایدها و نبایدهای اخلاقی امری واقعی در جهان هستی نیست بلکه امر و نهیهای اخلاقی صرفا نشانگر سلیقه افراد در مورد ارزشهای زندگی است. این ارزشها واقعیت ندارند، بلکه صرفا نگرش انسانها به زندگی را نشان میدهند.
در واقع نظریه اخلاقی افلاطون مبتنی بر هستی شناسی خاص اوست چرا که براساس نظرات افلاطون موجودات اصلی و راستین موجوداتی هستند که در آنها تغییر رخ نمیدهد و افلاطون نام این موجودات را مثل (ideas) میگذارد: «...افلاطون در وجودشناسی، به جستجوی وجود حقیقی و آنچه واقعا وجود دارد پرداخت و آن را امری ثابت و اساس یا عامل تغییرات در عالم در نظر گرفت... برای افلاطون تغییر نشانه عدم است... در این صورت وجود حقیقی با کثرت و غیریت بیگانه است.»(ایلخانی، ص16) و موجوداتی که در آنها تغییر رخ میدهد، مانند همه موجودات مادیای که در روی زمین وجود دارد، تصویر آن موجودات ثابت یا همان مثل هستند. پس جایگاه موجودات متغیردر عالم ماده یا به تعبیری دیگر عالم محسوس است: «افلاطون تغییر پذیری را مخصوص جهان محسوس میشمرد، و به همین دلیل که جهان محسوس در حال جنبش و تغییر است و هیچ چیز در آن چنانکه بود دیگر نیست، ما نمیتوانیم در آن به حقیقتی برسیم.»(ژان وال، ص9 48) در مثل تغییری رخ نمیدهد و آنها موجوداتی بدون زمان هستند. بنابراین ثبات اصل است و تغییر امری فرعی است، پس در اخلاق نیز، ارزشهای راستین، ثابت و بدون تغییر و واحدند.
منابع:
1- کاپلستون - فردریک، تاریخ فلسفه، ج1، جلال الدین مجتبوی، علمی و فرهنگی، 1380.
2- پاپکین - ریچارد و استرول - آوروم، کلیات فلسفه، سید جلال الدین مجتبوی، حکمت، 1369.
3- ژان وال، بحث در مابعدالطبیعه، یحیی مهدوی، خوارزمی، 1375.
4- ایلخانی - محمد، متافیزیک بوئتیوس، الهام، 1380.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....