در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خودم ناهار نخوردم.
یه نیمرو واسه خودت درست میکردی تنبل سعید.
چقدر نیمرو بخورم تنبل مامان.
یادم بنداز سر راه لاستیک زودپز بخرم. امشب قورمهسبزی میپزم تا چند روز ناهار داشته باشی.
لباس پوشیدم و به دنبالش راه افتادم. خستهتر از آن بودم که به پاهای قوی و شتابان او برسم. موجود خسته و در خود فرورفتهای بودم که خودم را بیش از حد کوچک میدیدم. به کنیز دستبستهای میماندم که صاحبش او را هر جا بخواهد میکشد.
اول میریم دنبال کفش. حامد میگفت یه جفت بیشتر نمونده. بعد هم میریم سر پل سراغ شلوار. پیرهن هم داره ولی شاید از بابای سینا خریدم. پیراهنهاش خیلی خوبه.
حواست به لاستیک زودپز هم باشه.
میتونم نازنین رو هم با خودم ببرم مهمونی؟ همه با دخترها مییان.
اگه خالهات قبول کنه.
دیگر داشت میدوید. به نفس نفس افتادم.
یه کم صبر کن. فوقش یه کفش دیگه میخریم. نباید که مدل هم باشه.
تاکسی جلوی پایش نگه داشت. سعید در ماشین را باز کرد و کنار در ایستاد:
نمیشد امروز یه کم زودتر از اداره بیایی.
مگه دست خودمه؟
تاکسی حرکت کرد. افتادیم توی ترافیک. هوا گرم بود. چشمهایم را بستم و به پشتی صندلی تکیه دادم. راننده صدای ضبط را به خواسته سعید زیاد کرد. سعید روی صندلی ضرب گرفت.
شیشه رو بکش بالا
گرمه
فهمیدم. موهایش بهم میخورد. شیشه را بالا کشیدم.
نمیشد یه کم به سر و وضعت برسی؟
مهمونی که نمیخوام برم.
شاید بچهها رو تو مغازه بابای سینا ببینیم.
خیلی هم خوبم. حرف بزنی برمیگردم.
نه ببخشید، شوخی کردم.
تا تجریش دیگر حرفی نزد. به روبهرو خیره شده بود. نگاهش کردم. چقدر بزرگ و چقدر از من دور شده بود. دلم داغ شد. خوشقیافه بود. میدانست چه مدلی بهش میآید. موهایش را همانطوری درست میکرد. ریشش را میزد.
زود بود ولی حریفش نشدم. پدرش میگفت: مثل جوونیهای خودمه. ولی من چیز مشترکی ته چشمهایش میدیدم که او را مثل پدرش نمیکرد.
میدان تجریش شلوغ بود. تاکسی نرسیده به بازار ما را پیاده کرد تا جریمه نشود. کنیز، باز دنبال اربابش دوید. از بین پیادهها و موتوریها و چرخهای دستی گذشت. تنه میخورد و تا عقب نماند به عابرین تنه میزد.
یادت باشه تو برگشت از این گلابی جنگلیها واسه بابات بخریم. دوست داره.
نشنید. شاید چون خودش دوست نداشت. از جلوی مغازه فالودهفروشی قدیمی که گذشتیم با آن رومیزیهای چسبناک و پنکه سقفی و لیوانهای استیل، دلم هوای فالوده کرد. آن وقتها با پدر سعید هر بار که میرفتیم تجریش مینشستیم و دل سیر فالوده میخوردیم. او ظرفش را پر از آبلیمو میکرد و نی تویش میگذاشت و آنقدر مسخرگی درمیآورد که از خنده رودهبر میشدیم. حالا دیگر او فالوده نمیخورد. برای خودش بهترین میلک شیکها را سفارش میدهد.
خدا وکیلی مامان یه وقت چونه نزنی آبروم بره.
نمیشه که هرچی میگن پول بدی.
چرا نمیشه. بابا همین کار رو میکنه.
میخواستی با بابات بیایی.
مامان تو رو خدا میدونی که بابا وقت نداره.
باشه. اقلا یهکم یواشتر برو.
کفش را تمام کرده بود. سعید خیلی پکر شد. بخاطر اینکه از دوستش کم نیاورد یک جفت جدیدتر و گرانتر خرید.
توی دلم به دوزندهاش بد و بیراه میگفتم که کفش به این بیقوارگی و مسخرگی را طراحی کرده.
آنقدر برای رسیدن به مغازه شلوارفروشی عجله کرد که نگذاشت لاستیک زودپز بخرم. شلوار خرید ولی پیراهن دلخواهش را نداشت. تا مغازه پدر سینا دوباره کنیز شروع به دویدن کرد. عرق میریخت و میرفت و صاحبش عین خیالش نبود.
پدر سینا مردی خوشمشرب بود با مغازهای بزرگ و خنک. صندلی تعارف کرد بنشینم. حالم جا آمد. سعید همه پیراهنهایش را زیر و رو کرد. او هم انگشت میگذاشت روی گرانترینشان که این مناسب برای توست و به هیکلت برازنده است و از این حرفها که مغازهدارها میزنند. سعید پیراهنی انتخاب کرد و رفت که بپوشد. پدر سینا لباسها را یکی یکی تا کرد و در قفسه گذاشت.
آدم از کار این جوونها هیچ سردرنمییاره. سلیقهشون ساعت به ساعت عوض میشه. سینا از تمام این مدل پیراهنها داره.
آمدم بگویم: معلومه پدرش با مردم دولا پهنا حساب میکنه که از ترس سعید سکوت کردم و فقط لبخند زدم.
واسه هر مهمونی مییاد یکی برمیداره. یه روز تنگ، یه روز گشاد، یه روز چاکدار، یه روز یقهدار. چیزی هم که نمیشه بگی. به غرورشون برمیخوره.
من به مد اهمیت نمیدم.
از ظاهرتون پیداست که آدم وارستهای هستین.
سعید از اتاق پرو بیرون آمد. گرمش شده بود و عرق میریخت.
ولی تا بخواین پدرم به این چیزها اهمیت میده. دوره خودش خوشتیپترین جوون محل بوده. واسه همین مادرم تورش زده. حالاشم اگه بخواد کشته مرده زیاد داره.
پدر سینا خندید. از سعید ناراحت شدم. او همیشه در مورد پدرش اینطوری حرف میزد. سعید پیراهن را به پدر سینا داد که بپیچد. به سرم زد که اذیتش کنم.
صبر کنین، در مورد قیمتش حرفی نزدیم.
قابلی نداره، سعید هم مثل سینای خودم میمونه. اصلا همینطوری ببرین.
سعید چشمغرهای رفت : مامان؟
مگه دروغ میگم. لباسی که تا یه هفته دیگه از مد میافته که نباید زیاد پول بالاش داد.
ولی مطمئن باشین جنس خوب میبرین. مرگ نداره. بشور و بپوش. نه اتو میخواهد نه نرمکننده برای شما که کارمندین مناسبه.
خواهش میکنم. مادرم شوخی میکنه. لطفا بپیچید.
نه آقا، من بیشتر از 10 تومن بالاش نمیدم.
سعید دهانش از تعجب باز ماند. خودم هم حیرت کردم. یکهو از دهانم درآمد: نصف پول پیراهن را هم نگفته بودم.
پدر سینا پیراهن را از پاکت درآورد و تا کرد تا توی قفسه بگذارد.
باور کنید جا نداره. حالا شما 5 تومنش رو هم ندین.
بالاخره پدر سینا پیراهن را به 10 هزار تومان داد ولی سعید بدجوری توی ذوقش خورده بود. حتما پدر سینا قضیه را به سینا و سینا به بقیه میگفت و دستاویز خنده در مهمانی، گدابازی مادر سعید بود. سعید دیگر حرفی نزد. غضب کرده بود. کیسه لباسها را هم دستش نگرفت. جلو جلو رفت و کنیز با بستههای خرید عرقریزان دنبالش دوید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: