و در این تنهایی...

همیشه دلم می‌خواست بهار که می‌شود برای خودم دو تا بال در می‌آوردم و پر می‌کشیدم می‌رفتم توی دل آسمون. آهای! خدای آسمون بهار! چی می‌شد آرزوی منو برآورده کنی. سلام، من هستی‌ام. اسمم هستی است. 18‌سالمه. تازه باید برم توی صف کنکوری‌ها و زانوی غم بغل بگیرم. خیلی وقته که دارم صفحه‌تون رو می‌خونم. شاید از وقتی که دوباره راه افتاد. بعد از اون نظرسنجی یا شاید هم قبل از اون. به هر حال خیلی وقته که می‌خونم. با غم و غصه‌های خیلی‌ها از نزدیک آشنا شدم.
کد خبر: ۱۶۸۹۵۲

 

 فهمیدم که آدمای اطرافم، گوشه و کنار مملکتم چه غصه‌هایی دارن؟ به چه چیزهایی فکر می‌کنند، از چه چیزهایی می‌ترسن. با خوندن صفحه شما فهمیدم درد عشق چیه. فهمیدم فراق یعنی چی؟ فهمیدم چرا آدم‌ها از بی وفایی بدشون می‌یاد. فهمیدم چرا عشق چیز قشنگیه. خیلی چیزها رو فهمیدم. خیلی وقت‌ها با خوندن صفحه شما گریه کردم. برای آدمایی که یه عالمه غم به دلشون داشتند. برای اون دختر جنوبی که 4 تا خواهر بودن، برای مسافر خاک‌آلود، برای تنهای تنها، خیلی‌های دیگه. دلم از حرف‌های خیلی‌ها گرفت. مثل حرف‌های سارا، سبا و حالا دارم براتون می‌نویسم اما نه قصه خودم رو.

راستش من هیچ قصه‌ای ندارم. به پشت سرم که نگاه می‌کنم فقط سکوت است و سکوت. سکوتی که رنگش سفیده. سکوتی همراه با آرامش. پدر و مادرم دکترند. کاری به کارم ندارن. اینقدر که لباس هامو و وسایل اتاقم و خودم طبق آخرین مد باشیم براشون کافیه. البته به درس و مشقم هم خیلی می‌رسن. توی یکی از بهترین مدرسه‌ها درس می‌خونم. با بابام فقط پشت تلفن حرف می‌زنم. اونم کوتاه، خیلی کوتاه، اینقدر که بدونه که مثلا مامانم کی می‌یاد خونه، یا خبر بده داره به فلان شهر یا کشور می‌ره برای فلان همایش یا کنفرانس یا عمل جراحی یا... .

من تنها بچه خونه‌ام. پدر و مادرم دیر ازدواج کردند. دیر هم بچه‌دار شدند. مامان و بابام به فکر خیلی چیزهای من هستند. به خورد و خوراکم، به رخت و لباسم، به درس و مشقم، ولی به فکر تنهایی من نیستند. به فکر عاشق شدنم، دلگیر شدنم و غصه‌دار بودنم. به این چیزها فکر نمی‌کنند. براشون همه چیز از پیش مشخص شده. مثلا می‌دونن که من دکتر می‌شم. البته لطف می‌کنند و انتخاب تخصص‌اش رو به عهده خودم می‌گذارند. مثلا می‌دونن که من همون سال اول توی کنکور قبول می‌شم. دانشگاه تهران، رشته پزشکی. یا می‌دونن که من بورسیه می‌شم و از اینجا می‌رم. مامان و بابام این چیزها رو خیلی خوب می‌دونن ولی نمی‌دونند که من از پزشکی بیزارم. نمی‌دونند که من عاشق ادبیاتم. نمی‌دونند که من شعر می‌گم، شعرهام توی مجله‌ها چاپ می‌شه، نمی‌دونند که حاضر نیستم حتی یک لحظه ایران رو ترک کنم، نمی‌دونند که من هم یه آدمم واسه خودم. با هزار جور فکر و سلیقه و ایده و نظر. وقت فکر کردن به این چیزها رو ندارند پدر و مادرم.

ما خیلی کم با هم غذا می‌خوریم. شاید در هفته یک بار، اونم شب‌ها. حسرت به دلم مونده یه بار بیام خونه ببینم مامانم توی آشپزخونه است و داره برام ماکارونی درست می‌کنه. حسرت مونده به دلم یه بار مامانم ازم بپرسه غذا چی می‌خورم؟ یا اصلا غذا چی دوست دارم. البته بعضی وقت‌ها که مجبور می‌شیم با هم بریم رستوران این سوال رو از من می‌پرسه ولی آخر سر خودش تصمیم می‌گیره. می‌گه غذاهایی که تو انتخاب می‌کنی برای رشدت مناسب نیست.

واسه سال تحویل بابام ایران نبود. مادرم هم رفته بود بیمارستان، شیفت. من بودم و خودم و هستی و دختر مامان و بابام! خب راستش منم گرفتم خوابیدم. نه هفت‌سین پهن کردم نه منتظر سال نو شدم. مامانم که اومد خونه تازه یادش افتاد که باید سفره هفت‌سین می‌انداخته. من رو هم دعوا کرد که چرا این کار را نکردم ولی آخر سر خودش هم پهن نکرد. گفت دیگه گذشته. عید، منو با مادربزرگ و پدربزرگم فرستادند کیش. ولی من دلم نمی خواست از اتاق هتل بیام بیرون. دلم می‌خواست همون جا پشت پنجره بشنیم و به دریا نگاه کنم. به دریا و تنهایی‌هاش.

می‌دونید، چیزی عوض نمی‌شه. خیلی سعی کردم ولی خب اونا هم اینجوری ان دیگه. دلم می‌خواد یه بار ازشون بپرسم وقتی پیر شدید، خیلی پیر، اگه من صبح تا شب شمارو توی خونه تنها بذارم و برم دنبال کار و زندگیم چه حسی بهتون دست میده؟ البته اونا به فکر سرگرمی منم هستند. راست میگم. کلاس شنا و اسکی و موسیقی و البته کمک آموزشی. ولی اینا چیزی رو عوض نمی‌کنه. من یه چیزی رو کم دارم که نمی‌دونم چیه؟ ازش سر در نمی‌یارم. یه جور عجیبی تنهام. حتی عشق و عاشقی هم از تنهایی منو در نمی‌یاره. حوصله یه آدم دیگه رو ندارم. آدمی که ممکنه منو مثل مامان و بابام تنها بذاره. اهل ریسک کردن نیستم. من دلم مادر و پدرم رو می‌خواد. دلم می خواد یه بار سه تایی با هم بریم بیرون. بریم میدون تجریش آش بخوریم، یا اصلا بریم امامزاده صالح. دلم می‌خواد یه بار سه تایی با هم بخندیم، از ته دل. دلم می‌خواد یه بار سه تایی بشینیم دور میز و دستپخت مامانم رو بخوریم. اصلا تا این چیزها درست نشه من آدم بشو نیستم. نه اهل درس خوندنم نه اهل زندگی کردن. بعضی وقت‌ها به خودم می‌گم بذار منم همه آرزوهاشون رو خراب کنم بفهمند حسرت به دل موندن یعنی چی ولی وقتی قیافه خسته بابام رو می‌بینم یا چهره عصبی مامانم رو که از فرط کار این‌جوری شده دلم می‌سوزه. به خودم میگم خب اینا هم اینجوری ان دیگه. فکر می‌کنن خوشبختی یعنی همین. دلم می‌خواد به خودم بقبولانم که اونا دارن بخاطر من این همه کار می‌کنند نه به خاطر خودشون. نه به خاطر ارضای حس خودخواهی خودشون یا هر حس دیگه‌ای. هر وقت که حرف می‌زنم مامانم می‌گه، ما به خاطر تو این کارها را می‌کنیم. می‌خواهیم که تو تامین باشی، می‌خواهیم تا آخر عمر مستقل باشی و به کسی نیاز نداشته باشی. من این چیزها رو نمی‌فهمم. مگه این همه آدم که تا آخر عمر تامین نیستند چه جوری زندگی می‌کنند؟

اوه... چقدر حرف زدم. اولش می‌خواستم فقط از آرزوهام بگم ولی نشد. این حرف‌ها خیلی وقته که توی سینه‌ام مونده. واسه هیچ کس نگفتم این حرفارو ولی حالا که فکر می‌کنم می‌بینم آخیش.... چقدر سبک شدم. حالا این حرف‌هارو یه عالمه دوست ندیده می‌خونن و می‌فهمن. خیلی حس خوبیه. ممنونم که این حس رو به من دادین. ممنونم که این فرصت رو در اختیارم گذاشتید. این‌جوری احساس می‌کنم انگار خیلی هم تنها نیستم. عشق هست، خوبی هست، خدا هست و البته شما! واسه پاچه‌خواری این حرفارو نزدم. راستکی گفتم. خوش باشید، همیشه باشید، اما تنها نباشید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها