برای یک سریال نوروزی به سراغ محیطی رفتهاید که هم نظامی است و هم خشن. ضمن اینکه نوشتن درباره چنین محیطهایی محدودیتهای فراوانی هم دارد. چرا فکر کردید چنین سوژهای میتواند برای یک سریال نوروزی مناسب باشد؟
من سال 1370 در قرارگاه عملیاتی جنوب خدمت میکردم. این قرارگاه تا نزدیکترین شهر60 کیلومتر فاصله داشت و در وسط یک بیابان قرار گرفته بود. گذراندن خدمت سربازی در این محیط برای من خیلی دلچسب بود. ما میتوانستیم هر 45 روز 22 روز مرخصی داشته باشیم، اما من یک بار 195 روز در قرارگاه ماندم و به مرخصی نیامدم.
در آن پادگان مسوولیت خاصی هم داشتید؟
من جزو رکن بودم و کارهای اداری انجام میدادم. ما نظم سرسختانهای نداشتیم. صبح ساعت 30/8 بیدار میشدیم و سر کار میرفتیم. با همه کادریها هم رفیق بودیم و تنها کسانی را که به اسم کوچک صدا نمیزدیم، 2 مقام بالای پادگان بود. غیر از این دو شخصیت، با آنهایی که کوچکتر و یا هم سن و سال ما بودند مانند برادر خود رفتار میکردیم و با بزرگ ترها هم مانند پدر خودمان. بشدت رفیق بودیم. شبها هم که به سنگر میآمدیم، هیچ کس با ما کاری نداشت. از 8 شب تا سه چهار بیدار بودیم و گل یا پوچ، اسم فامیل، بزن بزن و... بازی میکردیم. شرایط واقعا شبیه هتل بود. شاید باورتان نشود که وقتی کارت پایان خدمتم را گرفتم، سه چهار روز در پادگان ماندم تا توانستم خودم را راضی به آمدن بکنم. آنجا آنقدر فضای دوستانه شدید بود که به شدت به ما خوش میگذشت.
در میان بازیهایی که اشاره کردید، از بازی بزن بزن هم نام بردید. آیا این یک بازی سنتی و محلی است؟
خیر! یک بازی است که در آن همدیگر را بشدت میزنیم!
تصور ما از محیطهای نظامیبا آنچه شما گفتید تفاوت زیادی دارد. شاید این تفاوت به دلیل فرق میان قرارگاه با پادگان است.
قرارگاه محلی در یک منطقه نظامی است که چندین لشکر زیر نظر آن قرار دارند. به عبارتی دستورهای فرماندهی از قرارگاه به لشکر صادر میشود. تعداد سرباز در قرارگاه خیلی کمتر از لشکر و پادگان است. قرارگاه محلی جای ستادی است. صبحگاه و بیدار باش ندارد. در آن زمان ما صبح ساعت 30/8 از خواب بیدار میشدیم، به ستاد میرفتیم و موقع نماز به آسایشگاه برمیگشتیم. بعد تا عصر در اختیار خودمان بودیم و ساعت 8 هم شام بود و نماز.
وضعیت نیروهای کادر در آن محل چگونه بود؟
در آن منطقه افسران هم از پادگان دور بودند و هر 20 روز، معادل یک ماه به مرخصی میرفتند اما آنها هم به سختی به مرخصی میرفتند و طاقت دوری از ما را نداشتند. یادم میآید یکی از درجهدارهای پادگان همیشه به من که پایین ترین درجه نظامیبودم میگفت سربازان مثل پسران من میمانند. وقتی دور از خانواده هستید، ما باید خیلی هوای شما را بیشتر داشته باشیم و به همین دلیل هر کدام از ما که مشکلی در قرارگاه داشت، پیش او میرفت.
در ارتش خدمت کردید یا در سپاه؟
در ارتش.
پس چرا در فیلمنامه اثری از ارتش نمیبینیم؟
این متن را برای ارتش نوشته بودم، اما متاسفانه فیلمنامه مورد قبول آنها واقع نشد. اگر این فیلمنامه مقبول ارتش میافتاد و امکانات مناسب در اختیار ما قرار میگرفت، کار خیلی بهتر میشد. مثلا در یکی از قسمتها داستان درباره فرار با استفاده از تانکر آب بود. در آن زمان در پادگان ما معمولا ده دوازده تانکر برای آوردن آب به مناطق اطراف میرفتند اما در سریال، به دلیل فقر امکانات به یک چیز محدودی قناعت کردیم که البته همین امکانات محدود هم با تلاش مدیر تولید فراهم شد؛ اما این مساله نمیتوانست فضای مورد نیاز را بخوبی تصویر کند.
با توجه به سکانس افتتاحیه فکر میکردم امکانات خوبی در اختیار شما قرار گرفته است.
این امکانات از سوی نیروی انتظامی در اختیار ما قرار گرفت. استدلال دوستان ارتش این بود که میگفتند مگر میشود در یک محیط نظامی، سربازی جلوی ستاد، سرباز دیگر را کول کند. مگر میشود سربازان بخواهند برای تعطیلات عید فرار کنند؛ اما یک اصلی در خدمت هست که میگوید خدمت بدون فرار مزه ندارد!
اگر این داستان در زمان جنگ اتفاق میافتاد، مساله فرار جذاب تر نبود؟
به هیچ وجه. من در جنگ نبودم، اما فکر نمیکنم غیرت ایرانی اجازه بدهد در زمانی که دشمن به کشورش حمله کرده، برای تعطیلات عید فرار کند.
میتوانستید فرار آنها را به تصویر بکشید و بعد نشان دهید که آنها متنبه میشوند.
من در آن زمان سرباز نبودم، اما اگر بودم قطعا برای عید دیدنی از جنگ فرار نمیکردم.
فیلمنامه شما تا قسمت هفتم شخصیت زن ندارد. فکر نکردید این همه مرد خشن ممکن است مخاطب را دلزده کند؟
من حس کردم فرار این شخصیتها آنقدر شیرین و جذاب خواهد بود که نبودن شخصیتهای زن لطمهای به داستان نزند. خیلیها میگفتند قصه تا قسمت هفتم خوب بود، اما با آمدن خانوادهها افت کرد.
اگر خودتان دربارهاین فیلمنامه تصمیم گیرنده نهایی بودید، خانوادهها را چه زمانی وارد داستان میکردید؟
تا قسمت آخر نمیگذاشتم خانوادهها بیایند.
پس آمدن خانوادهها را چه کسی پیشنهاد کرد؟
وقتی برای خواندن فیلمنامه دور هم جمع شدیم، همه میگفتند بهتر است در این قصه هم مانند همه قصههای تلویزیونی یک عشق باشد و همه چیز شاد تمام شود. برای همین خانوادهها وارد داستان شدند و بعد هم ماجرای خواستگاری پیش آمد.
شخصیت راسخ از کجا آمد؟
این شخصیت را هم در دوران خدمت دیده بودم. یک بار در پادگان مردی مسن را دیدم و به او احترام گذاشتم. او هم سن و سال تیمسار پادگان بود و با دیدن احترام گذاشتن من، سری تکان داد و رفت. بعدها فهمیدم خودش سرباز است. میگفتند از قبل از انقلاب سرباز بوده و فرار کرده است. من هم که خدمتم تمام شد، هنوز در پادگان بود. بعدها شنیدم تا سال 74 هم در خدمت بوده است. از وضعیت فعلیاش اطلاعی ندارم، اما او عادت داشته هی فرار کند و هی دستگیر شود.
پس این فیلمنامه کلا بازآفرینی خاطرات دوران سربازی شماست؟
نه به آن شکل. مثلا راسخ واقعی یک پسر بزرگ داشت که در این داستان تبدیل به یک دختر شد.
نقش شخصیت علیرضا مسعودی را در سریال چه کسی بازی کرد؟
( با خنده) شهرام قائدی .
اما این شخصیت آبادانی بود و شما مشهدی هستید!
قائدی لهجه آبادانی را خوب ادا میکند و به همین دلیل کوتاه آمدم.
اواخر سال 85 که آمدم سر صحنه، یادم است همزمان با تصویربرداری بخشهایی از کار را هم مینوشتید؟
بله. بد نیست بدانید خیلی از چیزهایی که در داستان دیدید هم عین دوران سربازی خودم بود. مثلا سنگر را عین همان زمان درست کردیم. من رفیق هم خدمتی به نام مرتضی داشتم که هنوز هم این رفاقت ادامه دارد. مهدی صباحی هم که نقش مادر سنگر را بازی میکرد، ما به ازای واقعی داشت. او همیشه نفر آخر بود که میخوابید.
البته تعداد جمعیت ما در اتاق خیلی بیشتر بود. ما جمعا 4 تا تخت داشتیم که همیشه بر سر اینکه چه کسی بر روی آنها بخوابد دعوا بود. البته از روز اول قانون نانوشتهای بود که یکی از آن تختها مال مرتضی است و همیشه بر سر 3 تخت دیگر دعوا بود.
شما تصمیم به فرار هم گرفتید؟
هیچ وقت تصمیم به فرار نگرفتیم. آنقدر خوش میگذشت که وقتی یک نفر به مرخصی میرفت، دل ما برای او تنگ میشد. خود آن شخص هم دوست داشت زودتر بیاید. یک بار خودم 195 روز در پادگان ماندم. روز آخر درخواست 45 روز مرخصی کردم. همیشه اجازه مرخصی بیشتر از 30 روز را باید فرمانده قرارگاه میداد. وقتی فهمید من در این مدت حتی یک بار هم به شهر نرفتم، با تعجب گفت: گربهها هم اینجا هر دو ماه یکبار به شهر میروند! بعد با مرخصی من موافقت کرد.
با این همه اتفاقهای بامزهای که در داخل پادگان افتاد، چرا به همین مسائل نپرداختید و ماجرای فرار را برجسته کردید؟
اینها اتفاقهای کوچکی بود اما فرار کشش لازم را برای یک فیلمنامه داشت. همه دوست دارند در تعطیلات عید کنار خانواده باشند و این همان چیزی بود که میتوانست 13 قسمت کش بیاید. از سوی دیگر باید چیزی وجود داشت که خانوادهها را به آنجا بکشانیم.
از ابتدا قرار بود تصویربرداری در تهران انجام شود؟
خیلی دوست داشتم به خوزستان برویم و در همان فضای واقعی کار کنیم، اما هیچ کس حاضر نشد به ما کمک کند. اگر کمک میکردند خیلی نتیجه کار بهتر میشد؛ اما دوستان ما در ارتش معتقد بودند نباید با سربازی شوخی کرد. در صورتی که افراد به سربازی میروند و 2 سال خدمت میکنند و بعد برمیگردند سر زندگی خودشان. سرباز افسر نیست که نشود با او شوخی کرد.
آنها به شما تغییر در فیلمنامه برای مناسب شدن کار را هم پیشنهاد نکردند؟
چرا! گفتند در صورتی حمایت میکنند که سربازها اقدام به فرار نکنند. من هم گفتم اگر فرار نکنند و صبح به صبح از خواب بیدار شوند و بعد هم بخوابند که دیگر داستان جذابیتی نخواهد داشت. باید توجه داشت که سرباز اصلا جدی نیست. آدمها در سن 19 18 سالگی به خدمت میروند و این سن برای همه سرشار از شیطنت است.
معمولا میگویند آدمها در سربازی ساخته میشوند، اما اینجور که شما تعریف میکنید، انگار در سربازی شما هیچ اتفاقی از این جنس نیفتاده است!
اتفاقا چیزهای زیادی یاد گرفتم. 3 ماه آموزشی خیلی خوب بود. ارتش به من یاد داد در سختترین شرایط گلیم خودم را از آب در بیاورم و همیشه هم خوش باشم.
از آموختههایتان چیزی هم به درد کار فیلم خورد؟
بله. همین مقاوت و تلاش و خیلی چیزها یادگار آن دوران است. پیش از خدمت هر غذایی را نمیخوردم اما در خدمت یاد گرفتم باید نان خشک هم بخوریم. الان هم که با دوستان دوران خدمت دور هم جمع میشویم، فقط مهم است چیزی پیدا کنیم که بخوریم رفاقت هم از یادگارهای دوران خدمت بود.
شما در فیلمنامهنویسی چندان تابع قواعد کلاسیک نیستید؟
نه بابا. من که تحصیلات آکادمیک ندارم؛ من دلی مینویسم.
این جرح و تعدیلها کار را کچل نمیکرد؟
مجبور بودیم این کار را کنیم.
چرا این قرارگاه با شهر ارتباطی ندارد؟
قرار بود آدمهایی از شهر به قرارگاه بیایند اما چون فیلمنامه دقیقه نودی شد، دیگر دیدم نمیشود کاری کرد.
دوست داشتم یکی از فرارهای سربازان به شهر باشد، اما نه زمان انجام این کار بود و نه امکانات آن.
سریالهای امسال را حتما دیدهاید؟
سریال پیامک از دیار باقی و مرد هزار چهره را دیدم، اما نشانی را خیلی پیگیری نکردم.
به نظر شما فیلمنامه نوروزی یعنی چه؟
یعنی فیلمنامهای که مردم را شاد کند.
پند و اندرز در کجای این فیلمنامهها قرار میگیرد؟
مردم فقط باید شاد باشند. وظیفه داریم کاری را بسازیم که مردم وقتی از سر کار میآیند شاد شوند.
حالا کدامیک از فیلمنامههای امسال نوروزیتر بودند؟
همه خوب بودند. اینها محصول کار دوستان خوب من هستند. پیمان قاسمخانی را خیلی دوست دارم. نمیدانم او مرا دوست دارد یا نه؟ حس میکنم آدم با استعدادی است. البته موقعیت برای نوشتن خیلی چیزهایی که توی ذهن دارد، در اختیارش نیست.
شما را میشناسد؟
در حد سلام و علیک با هم برخورد داشتیم.
حالا کدام فیلمنامه را بیشتر دوست داشتید؟
همه تلاش میکنند کار خوب بنویسند. در کشوری با 80 میلیون جمعیت با سلیقههای مختلف، هیچ کاری نیست که دیده نشود. هر کاری بیننده دارد.
امسال هر چهار سریال فیلمنامهنویس مستقل داشتند. به دور از تعصب فیلمنامهنویسی چقدر این شیوه را پسند کردید؟
به نظرم اگر نویسنده و کارگردان از همان اول که نطفه کاری بسته میشود، کنار هم بنشینند و تبادل نظر کنند نتیجه خیلی خوب میشود.
در مورد کار شما این اتفاق افتاد؟
در همکاریهای قبلیام با جواد رضویان و مجید صالحی این کار را انجام دادم و به نتیجه رسیدم.
در سریالهایی مانند قرارگاه مسکونی که کارگردان بازی هم میکند، تا چه حد ممکن است فیلمنامهنویس پارتی بازی کند و نقش کارگردان را پر رنگ تر کند؟
از اول قرار نبود جواد رضویان در این سریال نقش مرتضی را بازی کند. البته من با این نظر موافق نیستم. مثلا رضا عطاران در متهم گریخت نقش کوتاهی داشت و در خانه به دوش هم به اندازه دیگر نقشها پر رنگ نبود.
آیا نظر شما به عنوان فیلمنامه نویس در بخشهای دیگر کار هم مورد توجه قرار میگیرد؟
بله. وقتی فیلمنامه را مینوشتم، جواد رضویان پرسید به چه ترکیبی از بازیگران فکر میکنم؟ من پیشنهادهای خودم را دادم و از میان آنها، یک چیزهایی با نظر جواد رضویان مشترک بود. البته کار مال کارگردان است و نظر او محترم است. مثلا من سر انتخاب شهرام قائدی مخالف بودم و نمیتوانستم قبول کنم او این نقش را بازی کند، اما یک روز آمدم دفتر و او را در لباس نظامی دیدم و بشدت خندیدیم. شاید اگر او را با لباس شخصی میدیدم، با او دعوا میکردم اما در لباس نظامی او خوشگل و با نمک شده بود.
چند نفر از بازیگران حاضر در سریال تجربه کارگردانی و فیلمنامهنویسی هم داشتند. این مساله باعث میشد دخالتی در کار داشته باشند؟
باید همین جا از آنها تشکر کنم که همیشه عین متن را میگفتند و هیچ دخل و تصرفی نمیکردند.
در سریال ارث بابام در نقش یک افغانی حاضر شدید. اینجا وسوسه نشدید چنین نقشی ایفاء کنید؟
راستش را بگویم؟
به نفع خودتان است!
قرار بود نقش علیرضا مسعودی یعنی خودم را بازی کنم.
سر مبلغ قرارداد به نتیجه نرسیدید؟
نه، دوست داشتم اگر خودم هم بازی نمیکنم، کسی که دوست داشتم بازی کند اما الان که فکر میکنم میبینم بعد از خودم بهترین انتخاب شهرام قائدی بود. من در واقع میخواستم خودم را بازی کنم. ما اصالتا بیرجندی هستیم و من میخواستم گویش بیرجندی را در کار استفاده کنم.
پیام سریال شما چیست؟
پیام خاصی نداشت. فقط دوست داشتیم مردم را شاد کنیم. هدف اصلی خنداندن مردم بود. میخواستیم بگوییم خدمت خیلی خوش میگذرد و خیلی خوب است. یکی از فرماندهان میگفت بعد از خدمت، از در قرارگاه که بیرون میروید از یک چاله به درون یک چاه میروید و دیگر بیرون نمیآیید. برای همین خیلی از خدمت لذت بردم و همه خاطرات آن برایم خوش بود. خیلی از آنها را نمیشد در داستان استفاده کرد. ما آدمهای شلخته و بینظمی بودیم. هر روز هر کس کلاه دیگری را سر میکرد و هر شب یکی زیر شلواری دیگری را میپوشید. یک بار جوراب من داخل قابلمه آبگوشت افتاد اما کسی نفهمید و همه از آن آبگوشت خوردند.
به کسی آسیبی نرسید؟
نه. کسی متوجه نشد. البته خود من آن شب شام نخوردم و این برای همه جزو عجایب بود که چطور من شام نخوردم!
قرارگاه مسکونی قرار بود سال گذشته از شبکه یک سیما پخش شود. در همان زمان در خبرها اعلام شد این سریال مشکلاتی دارد که باید بررسی شود و بعد از رفع آنها سریال پخش شود. چرا در آن زمان این سریال پخش نشد؟
فیلمنامهاین سریال را در زمان مدیر قبلی فیلم و سریال شبکه یک مهدی فرجی نوشته بودم. این فیلمنامه در شورای شبکه یک هم تصویب شده بود و از نظر آنها مشکلی نداشت اما بعدا مدیران تصمیم گرفتند این سریال نوروز پخش نشود.
حواشی ماجرا را خیلی پیگیری نکردید؟
علاقهای بهاین حواشی ندارم.
پس حتما دستمزد خود را به طور کامل گرفتهاید و بخشی از آن به تسویه حساب نهایی و پخش سریال منوط نشده است!
نه. حس میکنم این مسائل خیلی به من ربطی ندارد. اینها چیزهایی است که در سطح مدیریت جریان دارد و من خیلی نمیتوانم در آن دخیل باشم.
قیافه بچهها با سرهای تراشیده خیلی دیدنی بود
این سریال آنقدر شلوغ بود که از میان آن همه آدم اگر یک نفر هم نمیآمد، اتفاقی نمیافتاد. پس از گذشت 20 روز از فیلمبرداری یکی از بازیگرها مریض احوال شده بود و نمیآمد. با مشورت جواد رضویان، گاهی بخشهایی از بازی او را حذف میکردیم و گاهی میگفتیم رفته دستشویی. یکی دو بار به جای این بازیگر که نقش شخصیت جلال را بازی میکرد، زیر پتو خوابیدم. گاهی یکی داد میزد جلال بیا، اما جلال نمیآمد! ما نمیتوانستیم کار را تعطیل کنیم. قرار بود برای عید برسانیم. البته روز اول هم به همه گفته بودیم هیچ کس حق ندارد مریض شود. هر کس مریض میشد میگفتیم یک دیالوگ را کس دیگری بگوید و بعد خودم منطق داستان را درست میکردم.
قرار بود در قسمت سوم همه سرهای خود را بتراشند؛ اما به دلیل اشتباهی که رخ داد، این ماجرا عملی نشد و به همین دلیل تا انتهای داستان همه بچهها مو داشتند. به نظرم قیافه بچهها با سرهای تراشیده خیلی دیدنی بود.
رضا استادی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم