چند سال است که مشغول سرقت از مردم هستی؟
اینبار که دستگیر شدم چند ماه بیشتر نبود که سرقت میکردم؛ من از سر فقر و بیکاری این کار را میکنم. من هم مثل دیگران دوست ندارم زندگی بدی داشته باشم و دوست دارم مثل همه انسانها سالم زندگی کنم.
چطور شد که تصمیم به سرقت گرفتی؟
پول نداشتم، روزهای سختی را گذرانده بودم، خانواده درست و حسابی هم نداشتم که از من حمایت کنند، به همین خاطر سرقت کردم ، از خودم و همه خسته شده بودم فکر میکردم باید هر طور شده یک زندگی خوب داشته باشم و اینطور بود که تبدیل به یک مجرم شدم.
دقیقا توضیح میدهی به چه شیوهای سرقت میکردی؟
من مقداری خوراکی از جمله شکلات که به داروی بیهوشی آغشته بود همیشه در ماشینم داشتم، وقتی مسافری را سوار میکردم که به نظر میرسید پولی داشته باشد، سر صحبت را باز میکردم و طوری رفتار میکردم که به من اعتماد کنند، مسافران خیلی زود به من اعتماد میکردند، شکلات را که تعارف میکردم برمیداشتند چون فکر نمیکردند که من قصد سرقت داشته باشم.
چقدر طول میکشید مسافران بیهوش شوند، شده بود که کسی بیهوش نشود؟
دارویی که استفاده میکردم خیلی قوی بود، امکان نداشت کسی بیهوش نشود، بدون استثنا همه بیهوش میشدند، زمان زیادی طول نمیکشید، چند دقیقه بعد از خوردن شکلات بیهوش میشدند و من کیف و هر شی قیمتی که داشتند میدزدیدم و نها را در کنار جاده رها میکردم.
ماده بیهوشی را از چه کسی میخریدی؟
شخصی را میشناختم که در کار قاچاق دارو بود، من مواد بیهوشی را از او میخریدم، به من گفته بود که این موادکشنده نیست و برای اینکه بتوانم کار خودم را انجام دهم، نباید زیاد از آن استفاده کنم، البته به مرد قاچاقچی نگفتم که دارو را برای سرقت میخواهم. مدعی شدم دانشجو هستم و برای کارهای تحقیقاتی از مواد استفاده میکنم.
آخرین مورد سرقت که انجام دادی، یک پیرمرد بود که البته از طریق او هم دستگیر شدی، هیچ فکر نکردی که این مرد بمیرد چه اتفاقی میافتد؟
باور کنید اصلا فکر نمیکردم خوردن یک شکلات مسموم پیرمرد را این طور بدحال کند، چون طعمههای من بدحال نمیشدند. زمانی که شنیدم پیرمرد آنقدر بدحال بوده که حافظه خود را از دست داده و چند روزی در بیمارستان بوده است باورم نمیشد که چه کاری کردهام.
از پیرمرد چقدر سرقت کردی؟
مقدار پولی که همراه داشت خیلی زیاد نبود؛ البته برای من که هیچ چیز در زندگیام نداشتم پول خوبی بود، اما آنقدری که دست به چنین کار زشتی به خاطرش بزنم نبود و از کرده خودم پشیمان هستم.
نحوه دستگیر شدنت چطور بود، ظاهرا پیرمرد فورا شناسایی کرده میتوانی بگویی چطور؟
من به آن پیرمرد گفته بودم که در یک مسافرخانه زندگی میکنم، البته به هیچ کدام از کسانی که مورد سرقت قرار گرفته بودند نگفته بودم که کجا زندگی میکنم. نمیدانم چرا این کار را کردم، اما به هر حال از همین سرنخ پلیس توانست مرا دستگیر کند و پیرمرد هم مرا شناسایی کرد.
کسی از اعضای خانوادهات میداند، چه اتفاقی برایت افتاده است؟
پدرم که از همان ابتدا هیچ اهمیتی به من نمیداد و خانواده ازهمگسستهای داشتم. فقط به مادرم خبر دادم که تا به حال او را هم نتوانستم ببینم. من از همان ابتدا به خاطر تنهایی زیاد به اینجا کشیده شدم.
خودت چقدر در این ماجرا مقصر بودی؟
قبول دارم که خودخواهی و زیادهخواهیهای خودم باعث شد که راه اشتباه را انتخاب کنم. من میتوانستم کار کنم و مثل همه انسانهای دیگر که زندگی سالمی دارند، کمکم پول جمع کنم و زندگی خوبی تشکیل دهم، اما همیشه احساس میکردم، چون خانوادهام به من بیمحلی کردهاند و کمبودهایی داشتهام پس هیچ وقت نمیتوانم موفق باشم، اما اشتباه میکردم. من نباید راه غلط را در پیش میگرفتم.
به جوانانی که مثل تو فکر میکنند چه توصیهای داری؟
گذشته را فراموش کنند و حال را ببینند و بدانند خداوند بندگانش را تنها نمیگذارد. اگر این بندهها خودشان بخواهند که زندگی خوبی داشته باشند خداوند به آنها کمک خواهد کرد، بنابراین اشتباهی که من کردم را نکنند و در رسیدن به خواستههایشان عجله نداشته باشند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم