مولای من !تاظهورت برجاده اخلاص می مانم

ای قوم به حج رفته کجایید معشوق همین جاست بیایید
کد خبر: ۱۶۳۱
بارها خواستم برایت بنویسم ؛ اما قلم قاصر بود. خواستم به محفلتان بیایم؛ پاهایم توان نداشت.امااین بار از چشمه مهتاب وضو گرفته ام واز پرندگان عاشق قلم ساخته ام تا برایت نامه ای بنگارم و این بار باشبنم اشکهایم روی صفحه ای از برگ شقایق مینویسم مولای من هر بار که معنی انتظار را از غروب می پرسم اوتنهاباسکوت در پشت کوهها پنهان می شودمولایم هر بار که می خواهم به عشق باتو بودن اوج بگیرم ، حتی سقف آسمان نیز برای پروازم کوتاه می نماید، آقای من ! بیا که قلب دنیا در انتظار می تپدبیا که عاشقان ، خاک قدومت را با اشک چشمهاشان آبپاشی کرده اند. سلام من را بپذیر که آمیخته با لطافت آسمان است . ای مهربان ! آرزو دارم که مرا در محفل گرم و صمیمی ات جای دهی. به یادت و به عشقت بر سجاده عشق ، در برابر آستان حضرت دوست به سجده افتاده ام و به سوی یگانه ای شتافته ام که پونه های چشمان بی تابم در برابر انعکاس اشعه های مهرش ، لطیفتر از همیشه است . ای همنفس ! بیا و در کنار ما باش و بگذار پاییزان قلبمان از میان برود. بیا و در قلبمان آشیانه ای بساز؛ آشیانه ای از عشق ، از دوستی و از مهر. بیا تا ما نیز همگام با تو صداقت پیشه کنیم . بیا و با تابیدنت به دشت سینه هامان ، وجودمان را گل افشان کن . ای هم کیش نیلوفران باغ ! ای مهربان ! جوانه های عشقمان را دریاب که در کویر نیاز، باران مهرت را ملتمسانه انتظار می کشند. هر روز می خواهم با بالهایی پر از ریحان و شقایق به دیدارت بیایم ؛اما.... می خواهم دوباره چکاوک ها و چلچله ها روی شاخه های زندگی ام لانه کنند و برایم ترانه بخوانند. می خواهم دوباره از نسیم سحری بوی یار را استشمام کنم . می دانم که وقتی بیایی ، نرگسها سبز خواهند شد و دیگر هیچ بهانه ای برای دلتنگیهایم نخواهم داشت. اگر بیایی، پیش پایت زانو میزنم و فریاد بر میآورم: آقا! خوش آمدی که زمین، زمین توست.نام زیبای تو ای مهدی ، مرا از پلها عبور می دهد. مولای من ! این روزها، ما جوانان انگار در بیابانی تاریک هستیم که دشمنان ، باریدن باران را برآن تحریم کرده اند. پس بیا ای باران رحمت و بر این کویر ببار. مولای من ! ببین چطور بالهای کبوتران منتظر را می شکنند. ببین چطور این نگاهها در زیر رگبار شلاقها همچنان به راه تو سبز مانده اند. کودکان فلسطینی ، بوسنیایی و افغانی همه گرسنه اند و ناله و فریاد می زنند. بیا، بیا و با شمشیر ذوالفقارنشانت ، این عالم غبار گرفته از بیعدالتی را رخشان کن.هر جمعه به جاده آبی نگاه می کنم و در انتظارت هستم تاقاصدک خبری از تو برایم بیاورد.می دانم که تو می آیی و در هر قدم ، شاخه ای ازعاطفه خواهی کاشت و قاصدکی را آزادخواهی کردتو می آیی و روی هر درخت پر شکوه ، لانه ای از امید برای کبوتران غریب خواهی ساخت . با آمدنت ، خون طراوت و زندگی در رگهای صبح جریان پیدا خواهد کرد. به انتظارت می مانم تا از انتهای جاده خلوص بیایی و برایم هدیه ای از گلشن رضوان بیاوری . تو را چگونه بخوانم که بی تو، شعرهایم را قافیه ای نیست . دست شب را در دست روز می گذارم تا در محضر عشق، شمع و پروانه را جمع ببینم.یا سیدی ! محتاج یک جرعه احساسم ؛ ساغرم را خالی مگذار. مگر دستان بی ریای من چه کرده اند؛ آخر به من بگو که چیست طریقت عشق ؛ می خواهم بر بلندای معراج آسمانی ات استخاره عشق بگیرم . می خواهم سجاده ام را در انتهای نامنتهای اندیشه ات ؛ در آن دور دست های سبز پهن کنم . پس بیا! بیا ای عشق تا دیده بارانی ام را به وسعت شانه هایت تقدیم کنم.مولای من تنها شکسته و خسته ام اما تاظهورت بر جاده اخلاص می مانم
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها