داستان پلیسی «قسمت پایانی»

نورافکن‌ها ساعت 20/10 دقیقه روشن شدند

خلاصه قسمت اول : مونتاگ اگ قصد دارد یک جعبه نوشابه را به آقای پینچبک که مردی ثروتمند اما گوشه‌گیر است و در منطقه‌‌ای دورافتاده زندگی می‌کند بفروشد. خانه او وسط چمنزاری است که دور و بر آن همسایه‌ای نیست. مونتاگ اگ وقتی به آنجا می‌رسد از پنجره خانه می‌بیند که آقای پینچبک با سر خونین بی‌جان در آشپزخانه افتاده است.
کد خبر: ۱۵۹۷۲۲

او ساعت 25/10 دقیقه جسد پیرمرد را کشف می‌کند. در ادامه پیگیری‌های پلیس، مرد شاعری به نام تئودور بارتون که خواهرزاده آقای پینچبک است مورد اتهام قرار می‌گیرد و به دادگاه احضار می‌شود. شاهدی که برای تحویل نان به آنجا رفته بود می‌گوید که صدای جر و بحث دو مرد را شنیده است و خانم چاپمن که آن روز برای تمیز کردن به آنجا رفته بود اظهار می‌کند که تئودور بارتون را در منزل آقای پینچبک دیده است.

طبق اظهارات متهم او برای دیدار دایی‌اش بعد از مدت‌ها به خانه‌اش رفته و بعد از این‌که دایی پیرش از اوضاع نابسامان مالی او باخبر شده مقداری پول  10 اسکناس 5 پوندی  به او می‌دهد. در همین هنگام زنی که در دادگاه نشسته به قاضی می‌گوید که مطلب مهمی دارد که باید به اطلاع آنها برساند. در این شماره پایان داستان را می‌خوانیم.

بعد از بحثی کوتاه قاضی اعلام کرد که اگر متهم موافق باشد حاضر است به حرف‌های زن گوش فرا دهد. زن را به جایگاه شهود هدایت کردند و او با ذکر نامش که آدلا کوییک بود سوگند یاد کرد که جز حقیقت چیزی بر زبان نیاورد. او این‌گونه شروع کرد: من متاهلم و در دبیرستان «وودبری» نقاشی تدریس می‌کنم.

روز شنبه 18 ژوئن، روز تعطیلی‌ام بود و در دبیرستان کلاس نداشتم. در این روز تصمیم گرفتم ماشینم را بردارم و به‌تنهایی به‌سوی «ملبوری وودز» برانم. حدود ساعت نه و نیم بود که راه افتادم. احتمالا حدود نیم‌ساعت طول کشید تا به شهر «دیچلی» رسیدم. این را هم اضافه کنم که عادت ندارم با سرعت زیاد ماشین برانم، مضافا این‌که آن روز تردد زیادی در جاده بود و سرعت زیاد می‌توانست خطرآفرین باشد.

وقتی به دیچلی رسیدم به سمت راست پیچیدم و خیابان اصلی را که به بیچامپتون منتهی می‌شود در پیش گرفتم. کمی بعد به شک افتادم که آیا بنزین کافی دارم یا نه. باید بگویم که عقربه بنزین‌سنج اتومبیلم چندان قابل اعتماد نیست. با خودم فکر کردم بهتر است توقف کنم تا از این قضیه مطمئن شوم.

به این ترتیب در یک پمپ بنزین و تعمیرگاه که کنار جاده قرار داشت توقف کردم. دقیقا نمی‌دانم که کجا بوده، اما باید کمی بعد از دیچلی بوده باشد، بین دیچلی و هلپینگتون؛ یکی از همان پمپ بنزین‌های زشت حلبی که به رنگ صورتی رنگ‌آمیزی شده. به نظر من نباید اجازه بدهند چنین پمپ بنزین‌هایی ساخته شود. از مردی که آنجا بود خواهش کردم باک بنزین اتومبیلم را پر کند و در حالی که منتظر ایستاده بودم این آقا را دیدم ‌ بله، منظورم آقای بارتون، متهم، است  که پشت رل اتومبیلش نشسته و می‌راند. او از طرف دیچلی می‌آمد و سرعتش نیز نسبتا زیاد بود.

او سمت چپ خیابان توقف کرد. تعمیرگاه سمت راست خیابان قرار دارد، من او را کاملا دقیق دیدم. امکان ندارد که او را اشتباهی گرفته باشم، ریش صورتش، لباسش، کاملا با دیگران فرق دارد و مختص خود اوست. همین کت و شلواری که الان پوشیده تنش بود. علاوه بر این شماره اتومبیلش توجهم را جلب کرد. عجیب است، این طور نیست؟ 1313‌WOE  او کاپوت ماشین را بالا زد و گمان می‌کنم کمی با سلیندرها ور رفت. بعد سوار شد و به راهش ادامه داد.

دقیقا چه ساعتی بود؟

ساعت پمپ بنزین، ده و بیست دقیقه را نشان می‌داد. بعد ساعت خودم را براساس آن تنظیم کردم و به سوی ملبوری وودز راندم و تمام روزم را آنجا گذراندم. شانس آوردم در پمپ بنزین به ساعت نگاه کرده بودم! چون کمی بعد ساعتم دوباره از کار افتاد. اکنون کاملا مطمئنم هنگامی‌که این آقا نزدیک پمپ بنزین توقف کرد ساعت ده و بیست دقیقه بود. به همین دلیل به‌نظرم غیر ممکن است که او بین ساعت ده و بیست دقیقه تا ده و بیست و پنج دقیقه در خانه آن پیرمرد بیچاره مرتکب قتل شده باشد؛ خانه‌ای که دست‌کم سی و پنج کیلومتر دورتر از آنجا قرار دارد.

خانم کوییک که تقریبا از نفس افتاده بود به حرفش پایان داد و پیروزمندانه به اشخاصی که در دادگاه حضور داشتند نگریست. چهره بازرس جنایی، راماژ، نشان می‌داد که در فکر فرو رفته است. خانم کوییک در ادامه علت تعللش را در مراجعه به پلیس این‌گونه شرح داد: وقتی تشریح اتومبیل را در روزنامه‌ها خواندم با خودم گفتم: حتما همان اتومبیلی است که من دیدم. به‌خاطر شماره پلاک آن. اما کاملا هم مطمئن نبودم، چون گزارشاتی که در روزنامه‌ها چاپ می‌شوند گاهی آدم را به اشتباه می‌اندازند و چندان نباید آنها را دقیق دانست. از طرف دیگر دوست نداشتم درگیر یک قضیه جنایی شوم. به خاطر کارم در مدرسه. می‌دانید، والدین بچه‌ها زیاد از این چیزها خوششان نمی‌آید، اما بالاخره نتوانستم طاقت بیاورم.

با خودم گفتم ممکن است در این قضیه جان یک انسان در خطر باشد و سرانجام وقتی تاریخ محاکمه را در روزنامه دیدم بلند شدم و آمدم. قاضی از رفتار مسوولانه خانم کوییک قدردانی کرد و بعد با توجه به درخواست طرفین دادرسی را به روز دیگری موکول کرد. او اضافه کرد تا آن ‌روز لازم است که اظهارات شاهد جدید به‌طور دقیق مورد بررسی قرار گیرد. از آنجا که اهمیت زیادی داشت تا پمپ بنزین مورد بحث هر چه زودتر به وسیله خانم کوییک شناسایی شود دستور داده شد او با همراهی بازرس راماژ و گروهبانش به جستجوی آنجا برآیند. علاوه بر این برای این‌که منافع متهم به شکلی عادلانه حفظ شود قرار شد وکیل آقای بارتون نیز آنها را همراهی کند. اما مشکل کوچکی پیش آمد و آن این‌که با احتساب مامور دادگاه جا برای همه این افراد در یک اتومبیل وجود نداشت. وقتی مونتاگ اگ سوار اتومبیلش شد بازرس نزد او آمد و از او خواست تا سوارش کند و به اتفاق هم اتومبیل پلی س را همراهی کنند. مونتاگ به بازرس گفت: با کمال میل قربان. علاوه بر این شما می‌توانید مرا هم زیر نظر داشته باشید. چون اگر این آقای شاعر در این ماجرا تبرئه شود به‌نظرم می‌رسد سوءظن شما متوجه من گردد.

بازرس که از صراحت مونتاگ و نیز از فکرخوانی هنرمندانه‌اش کمی جا خورده بود جواب داد: هرگز، در مورد شما فکر بدی به ذهنم راه نخواهم داد.

مونتاگ لبخندی زد و پشت سر اتومبیل پلیس که در مسیر دیچلی می‌راند اتومبیلش را هدایت کرد.

وقتی از هلپینگتون رد شدند راماژ گفت: دیگر چیزی نباید مانده باشد تا به پمپ بنزین مورد نظر برسیم. ما اکنون در فاصله حدود هفده کیلومتری دیچلی و چهل کیلومتری خانه پینچبک هستیم.

بگذارید ببینیم؛ از این مسیری که ما حرکت می‌کنیم پمپ بنزین باید در طرف چپ خیابان قرار گرفته باشد. انگار پیدایش کردیم. آنها دارند توقف می‌کنند.

اتومبیل پلیس جلوی ساختمان زشتی که سطح رویی آن از حلب موج‌دار بود توقف کرد. پمپ بنزین در سمت چپ خیابان قرار داشت و تعدادی تابلوهای تبلیغاتی رنگارنگ و پمپ‌های متعدد تزئینات آن‌را تشکیل می‌دادند. اگ اتومبیلش را کنار ماشین پلیس پارک کرد. این همان پمپ بنزین است خانم کوییک؟

نمی‌دانم. همان‌طور که به‌نظر می‌آید، جایش هم باید تقریبا همین جا باشد اما کاملا مطمئن نیستم. همه این پمپ بنزین‌ها شبیه یکدیگرند، اما یک لحظه صبر کنید!‌ عجب احمقی هستم!‌ معلوم است که خودش نیست!‌ اینجا که ساعت ندارد!‌ آن پمپ بنزینی که من رفته بودم درست جلوی درش یک ساعت دیواری قرار داشت. متاسفم که این‌جوری دچار اشتباه شدم. باید کمی دیگر برانیم. احتمالا همین نزدیکی‌هاست.

حدود هشت کیلومتر آن طرف‌تر دوباره نگه‌داشتند. این بار دیگر اشتباهی در میان نبود. پمپ بنزین کاملا شبیه قبلی بود، با این تفاوت که یک ساعت دیواری دقیقا بالای در آویزان بود. عقربه‌های ساعت 10/7 دقیقه را نشان می‌داد. وقتی بازرس راماژ زمان آن را با ساعت خودش مقایسه کرد درستی آن را تایید نمود.

خانم کوییک گفت: مطمئنم خودش است. وقتی متصدی پمپ بنزین از دفترش بیرون آمد ادامه داد: بله، این مرد هم همان مرد است. وقتی از متصدی سوالاتی در این زمینه پرسیدند گفت نمی‌تواند با اطمینان بگوید که در تاریخ 18 ژوئن باک بنزین اتومبیل خانم کوییک را پر کرده است یا نه. او گفت آن صبح سرش خیلی شلوغ بوده. اما در مورد ساعت می‌توانست با اطمینان بگوید از زمانی که آن بالا نصب شده همواره دقیق کار کرده است و هیچ‌گونه مشکلی نداشته. با قاطعیت گفت اگر ساعتش آن موقع زمان 20/10 دقیقه را نشان داده نباید شکی در آن کرد و گفت حاضر است این مطلب را در هر دادگاهی با صراحت بیان کند.

او به یاد نیاورد که اتومبیلی با شماره  WOE1313 را دیده باشد اما دلیلی نداشت که شماره اتومبیلی حتما توجهش را جلب کند. رانندگان زیادی نزدیک تعمیرگاهش توقف می‌کردند تا اتومبیل‌هایشان را چک کنند و در صورتی که مشکل اتومبیل‌شان حاد باشد بتوانند به تعمیرکاری دسترسی داشته باشند. این مساله آنقدر معمول بود که توجه کسی را بر نمی‌انگیخت، آن هم در یک صبح شلوغ کاری. با این حال خانم کوییک مطمئن بود او متصدی پمپ بنزین، پمپ بنزین و ساعت را شناسایی کرده بود. آنها برای این که کاملا مطمئن شوند تا دیچلی راندند اما با این که چند پمپ بنزین دیگر نیز دیدند ولی هیچیک از آنها با مشخصاتی که خانم کوییک گفته بود همخوانی نداشتند.

بازرس راماژ گفت: اگر نتوانیم دلیلی برای همدستی این خانم‌ با متهم پیدا کنیم متهم تبرئه می‌شود. پمپ بنزینی که او بارتون را جلویش دیده حدودا بیش از 30 کیلومتر با منزل پیرمرد فاصله دارد و ما می‌‌دانیم که پیرمرد ساعت 15/10 دقیقه هنوز زنده بود، بنابراین بارتون که ساعت 20/10 دقیقه جلوی پمپ بنزین دیده شده نمی‌تواند او را به قتل رسانده باشد، مگر این که فرض کنیم سرعت اتومبیلش چیزی بیش از سیصد کیلومتر در ساعت بوده باشد که این غیرممکن است، آن هم در چنین جاده‌ای. من بعید می‌‌دانم خانم کوییک همدست بارتون باشد، بنابر این به احتمال زیاد باید پرونده از نو به جریان بیفتد. مونتاگ گفت: به نظر می‌رسد ورق دارد به ضرر من برمی‌گردد.

بازرس گفت: ابدا. ببینید، نانوا در آشپزخانه پیرمرد صداهایی شنیده. مطمئنم که کار شما نمی‌تواند باشد، چون زمان‌هایی را که گفتید کاملا مورد بررسی قرار داده‌ام. بعد در حالی که نیشخند می‌زد افزود: شاید در این فاصله باقیمانده پول دزدیده شده جایی پیدا شود. در هر صورت برای امروز کافی است. بهتر است برگردیم.

مونتاگ هنگام برگشت حدود 30 کیلومتر از راه را در سکوت کامل راند، همین که آنها از کنار آن پمپ بنزین که ساعت داشته و خانم کوییک آن را پمپ بنزینی دانسته بود که متهم را جلویش دیده بود رد شدند، مونتاگ با صدای کوتاهی پایش را روی پدال ترمز فشرد و اتومبیل را متوقف کرد. بازرس پرسید: چه شده؟

مونتاگ گفت: چیزی به ذهنم خطور کرده.

بعد از جیبش کتابچه کوچکی درآورد و گفت: بله، فکرش را می‌کردم. تقارن عجیبی را کشف کرده‌ام. باید ‌آن را مورد بررسی قرار دهیم. برای شما اشکالی ندارد؟

ببینید اینجا چه جمله‌ای آمده: «هرگز به اتفاق و تصادف اعتماد مکن، به بررسی کوچکترین امور همت‌ گمار!» بعد کتابچه را دوباره توی جیبش گذاشت و به راندن ادامه داد. او از ماشین پلیس سبقت گرفت و بعد از چند دقیقه آنها به پمپ بنزینی رسیدند که در ابتدا توجه آنها را جلب کرده بود، یعنی همان پمپ بنزینی که تمام مشخصاتش جور درمی‌آمد فقط ساعت نداشت. مونتاگ جلوی پمپ بنزین توقف کرد و پشت سرش ماشین پلیس نیز همین کار را کرد. متصدی پمپ بنزین با روی گشاده به طرف آنها آمد. اولین چیزی که در او توجه را جلب می‌کرد شباهت زیادی بود که با آن یکی داشت، همان که پمپ بنزینش چند کیلومتر آن طرف‌تر قرار داشت و آنها قبلا سوالاتی از او پرسیده بودند. مونتاگ مودبانه به این نکته اشاره کرد.

مرد گفت: بله، درست است. او برادر من است.

مونتاگ همچنین گفت: پمپ بنزین‌های شما هم شبیه هم‌اند. مرد گفت: شرکت سازنده آنها یکی است. ما آنها را به صورت قطعات پیش‌ساخته از این شرکت خریداری کردیم. در عرض یک شب کل پمپ بنزین را نصب کردند. مونتاگ با تایید حرف او گفت: کار درست هم همین است، اما اخیرا یک ساعت سفارش داده‌ام.

هیچ وقت نداشتید؟

هیچ وقت. آیا این خانم را قبلا دیده‌اید؟

مرد  گفت: دیده‌ام. ایشان پیش از ظهر روزی اینجا آمدند و از من بنزین خواستند. ساعت حدود 10 دقیقه به 11 یا چند دقیقه دیرتر. یادم هست که داشتم کتری را برای چای ساعت 11 پر می‌کردم تا روی اجاق بگذارم. من در این ساعت معمولا یک فنجان چای می‌نوشم. بازرس با لحنی بانشاط گفت: 50/10 دقیقه و اینجا  سریع حساب کرد  درست 40 کیلومتر با خانه پیرمرد فاصله دارد؛ بگوییم نیم ساعت بعد از زمان قتل. سرعت 80 کیلومتر در ساعت می‌تواند سرعت متوسط اتومبیل او باشد... .

وکیل وسط حرفش پرید: بله، اما... .

مونتاگ گفت: یک دقیقه اجازه بدهید. بعد رو به صاحب پمپ بنزین پرسید: شما قبلا یکی از این صفحه ساعت‌ها با عقربه متحرک نداشتید؟ همان‌هایی که شبیه ساعت هستند و زمان روشن شدن نورافکن‌ها را نشان می‌دهند؟ چرا، داشتم. در واقع هنوز هم دارم. آن را بالای در آویزان می‌کنم، اما یکشنبه گذشته پایینش آوردم. مشتری‌ها آن را با ساعت واقعی اشتباه می‌گرفتند و این باعث گلایه چند تا از آنها شده بود.

مونتاگ با ملایمت گفت: طبق تقویم جیبی من ساعت 18 ژوئن نورافکن‌ها باید ساعت 20/10 دقیقه روشن شده باشند. بازرس راماژ  با حیرت گفت: واقعا هوش فوق‌العاده‌ای دارید آقای اگ!

مونتاگ با فروتنی گفت: یک جرقه ناگهانی بود. در کتابچه فروشندگان سیار آمده:

فروشنده‌ای که با اندیشیدن بیگانه نباشد، کلی در زحمت، هزینه و وقتش صرفه‌جویی می‌کند.

نوشته: دوروتی سایرز
 مترجم: سهراب برازش‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها