حافظه هزار گیگابایتی کافه کاغذی‌

حالا که داریم اینها را می‌نویسیم وروجک محترم نشسته روی پای ما درست روبه‌روی صفحه کیبورد و انگشت سبابه‌اش آماده است تا در یک لحظه غفلت بکوبد روی یکی از کلیدهای کیبورد و روان ما را به شکل اساسی پاک کند. علت هم البته آن است که اصولا توی کل فامیل ما که کافه کاغذی باشیم. با این قد یک و نود سانتی هیچ دیواری کوتاه‌تر از دیوار ما پیدا نمی‌شود و چنین است که خواهر محترم بنده راهی جشنواره فیلم می‌شوند تا دوز فرهنگی خونشان را ببرند بالا و ما مثل آدم‌های بدبخت باید بنشینم توی خانه مطلب بنویسیم و البته جناب وروجک را هم نگه داریم. البته این دو تا قضیه یعنی مطلب نوشتن و نگه داشتن وروجک جمع اضداد است ولی خب، چه باید کرد جز صبوری و لام تا کام حرف نزدن.
کد خبر: ۱۵۹۴۸۷

بگذریم، دلمان خون است، خب، خانم سونیا طباخی حالا ما را سرکار می‌گیری و اسمت را نمی‌نویسی که حافظه ما را بسنجی؟ اما فقط کافیه پاکت نامه‌های شما را ببینیم تا بگوییم چه کسی برایمان نامه نوشته. تازه بعضی وقت‌ها شرط‌بندی هم می‌کنیم با این جناب شتر و هر بار آی رویش کم می‌شود، آی کم می‌شود. فکر کرده‌ای الکی است.

نه جانم، تازه مشتری‌های خود شتر را هم می‌شناسیم و بهش می‌گوییم فلان کس از فلان جا برایت نامه نوشته. این را هم گفتیم تا بعضی‌ها که مشتری کافه بودند و حالا برای شتر نامه می‌نویسند حساب کار دستشان بیاید. ما که بخیل نیستیم، بنویسید ما خودمان الحمدالله رب العالمین آنقدر نامه داریم که دیگر فرصت فضولی کردن توی نامه‌های دیگران را هم نمی‌کنیم.

خب، سونیا خانم پرسیده بودی چرا سراغی از تو نمی‌گیریم؟ راستش از روی شرمندگی آخه اون لیستی که تو داده بودی با این که بچه‌ها رفتند سراغ آدم‌هاش ولی هیچ کدام تن به مصاحبه ندادند. تو هم هر چی آدم مصاحبه نکن بود انتخاب کرده بودی، این شد که ماندیم توی شرمندگی و فکر کردیم تو هم مثل بعضی‌ها خیلی نازک نارنجی تشریف داری و با ما قهر فرموده‌ای. ولی وقتی نامه‌ات را دیدیم کلی حال کردیم و نیشمان تا بناگوش باز شد و گفتیم عجب آدم بامعرفتی هستی.

این هفته یک دستی هم به سر و گوش این ایمیل قدیمی‌مان کشیدیم و حالا می‌خواهیم جواب ایمیلی‌ها را بدهیم، تا خدای نکرده فکر نکنند ما بی‌خیالشان شده‌ایم. ایمیل جدید صفحه را هم که دارید. فقط جان مادرتان متن ایمیل‌ها را فارسی بنویسید، دست شما درد نکند.

اول بگوییم ایمیل زهرا از تهران رسید که مبالغی در مورد بلبل زبانی ما نوشته بودند که خواهش می‌شود!

«... اما از زمانی که نسل 3 رو با پست دایناسوری می‌بردن در غارهای مردم من نسل 3 می‌خوندم! اما به علل مختلف تا حالا نامه ننوشته بودم. راستش کافه کاغذی رو هم اون وقتا که صفحه آخر بود و در اندازه‌ای بسیار کوچک خیلی تحویل نمی‌گرفتم، اما حالا اولین صفحه نسل 3 رو که کامل می‌خونم صفحه تو می‌باشد خیلی از نحوه بیانت خوشم می‌یاد شوخ و شنگی.» این هم بخشی از ایمیل شیما از تهران بود.

سروش شفیعیان ایمیل تو هم رسید و دل ما را خون کرد ولی داداش تحمل داشته باش، بالاخره این کنکور... تموم می‌شه. اینقدر سخت نگیر. این قندیل‌هایی که گفتی نزدیک بود بخورد توی سر یه گربه احتمال دارد توی سر یه شتر هم بیفتد؟ اگر افتادنی است قربانت آدرس رو بده الساعه خدمت می‌رسیم. بازم برامون بنویس.

«واااااااااااااای  خداااااااااااااااااای من (بله این فریاد شادی من پس از چاپ نامم تو صفحه کافه کاغذی بود البته با پرش و کوبیدن خودم به در و دیوار).

بابا تو دیگه کی هستی... اصلا فکرشم نمی‌کردم. ایمیل منو چاپ کنی اونم به طور کامل؛ ولی به ضرر خودت کار کردی چون بدجوری شارژ شدم و می‌خوام از این به بعد هفته‌ای یه ایمیل واست بفرستم  البته نه این که فکر کنی می‌خوام همه رو چاپ کنی‌ها نه! چون فهمیدم به همه توجه داری و ایمیل همه رو می‌خونی.

راستی این که تو نامه قبل گفتم بهار 19 ساله فکر نکنی اسمم بهاره‌ها اون مستعار بود اسم خودم؛ کوچیک شما نسیبه است.» باز هم ایمیلت را کامل چاپ کردیم، فقط خودت را یواشتر بکوبان به در و دیوار که ما پول نداریم دیه دست و پای شکسته کسی را بدهیم.

«امسال قبل از زمستون، سازمان هواشناسی: «امسال زمستان کوتاهی خواهیم داشت». در همون تاریخ، شرکت گاز: «امسال به حول قوه الهی به هیچ وجه قطعی گاز نخواهیم داشت». مردم هم با خیال راحت با یه لباس نازک تو خیابونا رفت و آمد می‌کردند. 15 روز از زمستون نگذشته بود که شب با خیال راحت و در حالی که بخاری از شدت زیادی در آستانه منفجر شدن بود، با یه لا پیراهن خوابیدم، صبح که بیدار شدم فکر می‌کردم هنوز خوابم: خدایا چه برفیه، یعنی می‌شه یه برف این جوری تو بیداری ببینیم؟ بعد از 2 دقیقه که هنوز احساس می‌کردم خوابم، صدای تلویزیون به گوشم رسید.

اومدم دیدم بابام جلوی تلویزیون نشسته داره اخبار نگاه می‌کنه. دیگه مطمئن شدم که دارم خواب می‌بینم چون ساعت 10 صبح بود و بابام باید سر کارش می‌بود. تلویزیون، شبکه خبر: تمام جاده‌ها، راه‌ها به مقصد همه جا بسته است.

زدم زیر خنده گفتم چه جوری می‌شه یه شبه برف 100 ساله بیاد؟ رفتم پیش بابام نشستم: بابا شما هم خوابی؟! بابام گفت: من یه ساعته که بیدار شدم. منم که حسابی گیج شده بودم به بابام گفتم: پدر جان لطفا یه سیلی کوچک به گونه این حقیر مرحمت کن.

بابام: چشم الساعه (شتتترق!!!) یه لحظه احساس خواب و بیداری با هم قاطی شد! از شواهد و قراین برمی‌آومد که بیدارم! دلیل خونه بودن بابام رو هم از طریق اخبار فهمیدم: «تمامی ادارات و مدارس... تعطیل است»! این هم نوشته‌ای از علیرضا پوردوستار بود از کرج. از ما می‌شنوی علیرضا جان هیچ وقت به بزرگترها پیشنهاد نکن که با سیلی از خواب بیدارت کنند چون اصولا تنها جایی که به حرف آدم گوش می‌کنند همین جاست!

«کافه کاغذی دانی به جواب تو چونیم تشنه/ هر لحظه که می‌آید فزونیم تشنه/ ما در انتظار آن صفحه زیبای توایم/ شترگاوپلنگ زین سبب به خونمان تشنه.» اینم زینب محمدزاده بود دیگه، گفتن نداره که.

«سلام من صدف هستم از تهران. اولین باره که دارم براتون ایمیل می‌زنم. ولی خیلی وقته که خوانندتونم. خدایی‌اش اگه جوابه ایمیلمو ندین دلسرد می‌شم و دیگه نامه و ایمیل بی‌نامه و ایمیل. دیگه اون وقته که باید در کافه کاغذی رو تخته کنی. (تهدید رو داشتی؟!)» بله داشتم.

در مورد سامی یوسف باید بگم این آدم آهنگی که به زبان فارسی خونده بود هم از تلویزیون پخش شد تو چطور چنین چیزی از تلویزیون شنیدی؟ در مورد اون اشتباه لغوی هم باید بگم این اشتباه تایپی است نه از طرف نویسنده. یعنی از میان میلیون‌ها کلمه‌ای که تایپیست‌های زحمتکش روزنامه تایپ می‌کنند گاهی اوقات از این اشتباهاتم می‌شه. می‌خوای گیر بدی خواهر من درست گیر بده. منتظر گیرهای بعدی‌ات هم هستیم البته.
ما رفتیم. مواظب پیاده‌روها باشید، عزت همگی زیاد. تا بعد.

 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها