یک نامه‌

عجب جیب بری‌

کلاس سوم دبیرستان بودم با دوستم اصغر قرار گذاشتیم به مشهد رفته هم زیارت کنیم و هم چون شنیده بودیم یک عده جیب‌بر جیب زائران را می‌زند گیر بیندازیم. در کتاب‌های درسی آن موقع ما عکس اسکناس‌ها را توی کتاب‌ چاپ می‌کردند و ما هم چند تا از این اسکناس‌های قلابی را از توی کتاب در آوردیم و یک اسکناس حقیقی 20 ریالی روی آن گذاشتیم تا فکر کنند همه‌اش حقیقی است.
کد خبر: ۱۵۸۶۵۰

 قرار شد وقتی به مشهد رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم در ترمینال پول‌ها را از جیب در آورده و برانداز کنم و دو مرتبه آنها را در جیب قرار دهم همچنین قرار بود اصغر به فاصله 2 متری چهار چشمی از من مواظبت کند تا اگر کسی دست توی جیب من کرد فورا مچش را بگیریم. آن موقع ترمینال در خیابان نخ ریسی بود. همین کار را هم کردیم. از اتوبوس که پیاده شدم اسکناس‌ها را در آورده و برانداز کردم و آن را دو مرتبه در جیب شلوارم گذاشتم. راه افتادیم هنوز صد‌متری نرفته بودیم که دیدم ای دل غافل مثل این‌که جیبم سبک شده تا دست توی جیبم کردم با کمال تعجب دیدم که پول‌ها نیست و یک کاغذ عوض آن توی جیبم گذاشته‌اند.

به اصغر گفتم داداش تو چطوری مواظب من بودی که پول‌ها را زدند او باور نمی‌کرد گفت مگر ممکن است من از ماشین که پیاده شدم چهارچشمی مواظب جیب تو بوده‌ام امکان ندارد. قبول نمی‌کرد. ولی وقتی که دست توی جیب خودش کرد دید که اسکناس‌هایی را که از جیب من در آورده بودند حقیقی‌اش را برداشته و قلابی‌ها را در جیب او گذاشته بودند.

داشتیم شاخ در می‌آوردیم. مگر می‌شود. به همین زودی آن هم با این وضع جیب ما را بزنند. حالا بشنوید از نامه‌ای که در جیب من گذاشته بودند: روی آن نوشته بودند مواظب ساعت دستت باش می‌خواهیم آن را بدزدیم به اصغر گفتم خوب شد. این دفعه دیگر مچ دزد را می‌گیریم. بیا نزدیک من و هر که خواست ساعت را از دست من باز کند فورا او را بگیریم. همچنان که فکر دزدیدن اسکناس‌ها بودیم و خودمان را به دیدن ویترین‌های مغازه‌ها سرگرم کرده بودیم، هنوز 10دقیقه بیشتر نگذشته بود که دیدم ای دل غافل ساعت دستم نیست و این دفعه یک نامه توی جیبم گذاشته و در نامه نوشته بودند چون ساعتت ارزش ندارد چند مغازه بالاتر یک نانوایی است به آن نانوایی می‌دهم برو بگیر.

به مغازه نانوایی رسیدیم رفتم پهلوی آقای نانوا گفتم ببخشید کسی ساعت پیش شما آورده گفت بله نشانی آن را بدهید تا ساعت را به شما بدهم من هم نشانی ساعت را دادم و ساعت را از نانوایی گرفتم. به اصغر گفتم بیا داداش تا خودمان را ندزدیده‌اند برویم یک زیارت کنیم و فورا به شهر خودمان برگردیم. اکنون که 40 سال از آن زمان می‌گذرد آخر نفهمیدیم که چطوری آقا دزده جیب ما را زد.

       سبزوار  م، کوشان‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها