در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
آذرماه سال 1382 بود، درست یکشنبه روزی بود که در خیابان وصال تهران سوار تاکسی شدم، در صندلی جلو یک مسافر نشسته بود و در صندلی عقب هم یک آقا و خانم میانسال. من عقب نشستم کنار مرد محترمی که ظاهرا شوهر آن خانم بود. سوز و سرمای عجیبی بود و من در خودم فرو رفته بودم که یکباره احساس کردم چیزی از پشت مزاحم من است، به آرامی دست بردم و خودم را جابهجا کردم، چیزی شبیه موبایل بود. درست حدس زدم، آن را تو دست گرفتم، نمیدانم چرا وسوسه شدم آن را نگه دارم. آرام دست چپم را کردم به طرف جیب کاپشنم. ترس عجیبی در من بود. بهتر است بگویم اضطراب و تپش قلب بدی گرفتارم کرده بود. در یک لحظه تصمیم گرفتم پیاده شوم. اما احساس کردم دستم میلرزد و احتمالا اگر حرف هم بزنم صدایم هم میلرزد. تو این فکرها بودم که آن آقا و خانم پیاده شدند و هیچ کنجکاوی و یا پیگیری بابت گم کردن چیزی از خودشان نشان ندادند که معلوم شود تلفن همراه متعلق به آنهاست. تقریبا 2 ایستگاه بعد من به محل کارم که یک شرکت آسانسورسازی بود، رسیدم و کرایه را دادم و پیاده شدم. همه چیز عادی بود، نه راننده حرفی زد و نه من. در پیادهرو موبایل را درآوردم، خیلی نو نبود، کهنه هم نبود. اولین کاری که کردم خاموشش کردم و رفتم اداره، چند بار تو اداره به سرم زد روشنش کنم، شاید صاحبش زنگ بزند، اما آن وسوسه شیطانی اجازه نداد. از این که یک موبایل تو جیبم بود، احساس عجیبی داشتم. آن موقعها مثل حالا نبود که همه تلفنهمراه داشته باشند یا قیمتش اینقدر ارزان باشد... بگذریم بعدازظهر که از شرکت بیرون آمدم، روشنش کردم بلافاصله زنگ زد، اما جواب ندادم، دوباره و چند باره زنگ زد. باز جواب ندادم. خاموشش کردم تا این که شب به خانه رفتم. یک آپارتمان 50 متری مجردی، تک و تنها، آن هم یک شهرستانی که دو سال بود مهندس برق شده بود و یک سالی بود کار میکرد. بالاخره روشنش کردم، دوباره زنگ زد، چند بار، دیگه به قول بچه تهرونیها وجدانم جوش آورد. جواب دادم.
بفرمایید!
صدای گرم و تاثیرگذاری آن سوی خط گفت:
ببخشید من تلفن همراهم را گم کردهام، فکر میکنم تو تاکسی جا گذاشتم و انگار دست شماست.
صدا و لحن آنقدر گرم و تاثیرگذار بود که زبانم بند آمد و پس از لختی سکوت گفتم:
بله! بله!
صدا که به نظرم دختر خانم جوانی بود جواب داد گوشی خدمتتان. بلافاصله صدایی مردانه اما آرام و با طمانینهای گفت:
من پدر خانمی هستم که موبایلش را گم کرده اگر مایل باشید آدرس بدهید. بیایم پس بگیرم البته شیرینی هم تقدیم میکنم.
من گفتم: اختیار دارید، شیرینی چیه؟ وظیفهام است شما آدرس بدهید من بیایم خدمتتان!
از ایشان اصرار و از من انکار تا بالاخره آدرس دادم.
حدود یک ساعت، کمتر یا بیشتر، زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم مرد میانسالی که خود را کارمند دولت معرفی کرد به اتفاق دختر خانمی که صاحب موبایل بود پشت در بودند. یک جعبه شیرینی و یک پاکت پول بود. من هدیه آنها را نمیپذیرفتم ولی با اصرار زیاد، شیرینی را قبول کردم اما پول را که ظاهرا 10 هزار تومان بود نگرفتم. آن آقای متشخص کارتش را به من داد و گفت: شاید روزی، روزگاری کارتان به ثبتاحوال افتاد، من در خدمتم. من هم خودم را معرفی کردم و گفتم مهندس برق هستم و... در این فاصله یکی دو بار به دختر ایشان که فقط ناظر گفتگوی ما بود، نظری افکندم که سخت به دلم نشست. موقع خداحافظی نگاه معنیداری به من کرد و گفت: ممنونم، لطف کردید! و بعد رفتند، اما آن صدا در گوشم ماند. صدایش عین صدای گویندگان رادیو بود. دردسرتان ندهم، حسابی گرفتار شدم، خیالاتی شده بودم. آرام و قرار نداشتم.
بعد از یک هفته موضوع را به یکی از همکاران که چند سالی از من بزرگتر بود و متاهل و خیلی هم سر و زباندار بود در میان گذاشتم. او هم تلفن را گرفت. نه گذاشت و نه برداشت زنگ زد. هیچی دیگه... خلاصه کنم، خستهتان نکنم اتفاقی که انتظارش را نداشتم افتاد و حالا 4 سال و یک ماه از آن ماجرا میگذرد و من و آن دختر خانم که آن موقع دانشجوی سال آخر تئاتر بود ازدواج کردیم، یک دختر 20 ماهه داریم، اما من هنوز هم از این که مال مردم را برداشتم، شرمندهام! اگرچه پایان خوشی داشت.
ف. و تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: