سلام، یه راست میرم سر اصل مطلب. من اصلا اهل درددل کردن برای کسی نیستم. ولی وقتی قصه غصههای بچه این صفحه رو خوندم، خواستم داستان خودم رو براتون بگم که بدانید زندگی همهاش غم نیست. مشکلات برای همه ما وجود دارند. بستگی داره با چه دیدی بهشون نگاه کنیم. خواهش میکنم فکر نکنید دارم شعار میدم. از این جنس حرفها شاید زیاد نشیده باشم اما گاهی آدم با تمام وجودش اونهارو درک میکنه. من هم عاشق شدم. درست 2 سال و 6 ماه پیش. تا قبل از این که با «او» آشنا شوم دنیا را یک جور دیگر میدیدم. سختگیر بودم و بدبین. از زندگی لذت نمیبردم، همیشه شاکی و ناراضی بودم اما....
یکی از روزهای تابستان بعد از پشت سر گذاشتن کنکور تصمیم گرفتم بایکی از دوستانم به کلاش شعر بروم. اصرار زیاد دوستم بود که باعث شد سر کلان اون «استاد» بریم. اصلا از اون استاد خوشم نمیاومد و فکر میکردم از اون آدمهای لوس و پرادعا است. اما از اونجایی که فقط برای پر کردن ساعات بیکاریام توی اون کلاس ثبتنام کرده بود و خود کلاس خیلی برایم مهم نبود قبول کردم.
از اون دسته استادهایی بود که سر کلاس از همه چیز و همه جا صحبت میکرد. بچهها اکثر تحتتاثیر صحبتهاش قرار میگرفتند و همیشه کلاسش طرفدارهای زیادی داشت. من اما سعی میکردم خودم رو بیتفاوت نشون بدم. تا این که کمکم حس کردم دیگه مثل سابق نمیتونم نسبت بهش بیتفاوت باشم. برایم مهم شده بود و روز به روز با اشتیاق بیشتری توی کلاسهایش شرکت میکردم. فقط میتوانم بگم اون ترم من از استادم درس زندگی گرفتم. همان طور که گفتم اون سال توی کنکور شرکت کرده بودم، اما اصلا درس نخونده بودم با این که همیشه از بهترین شاگردهای مدرسه بودم اما سال آخر به پوچی رسیده بودم و میگفتم: اصلا چرا باید درس بخونم؟ جواب کنکور اومد و من توی یک شهرستان دور قبول شده بودم. اما با درس هایی که از «او» گرفته بودم تصمیم گرفتم برای سال بعد حتما خوب درس بخونم. عشق او به من انگیزه میداد.
هر لحظه که ناامید میشدم حرفهای او را به یاد میآوردم. به شوق خوشحال کردن او فقط درس خوندم و خوندم و خوندم. حتی روز قبل از کنکور که قرار بود بچهها به دیدنش بروند نرفتم تا درس بخونم با این که ازش دور بودم اما بیشتر از این که دلم برای حضور فیزیکیاش تنگ بشه برای حرفها و افکار و روح بزرگش بود که دلم تنگ میشد. در نهایت توی دانشگاه سراسری در تهران قبول شدم. به آرزوم رسیدم و همه اینها به خاطر «او» بود. با «او» به خیلی چیزهای دیگه هم رسیدم. خوش اخلاق شدم. دیگران را دوست داشتم و دوست داشته میشدم. شاد و پر انرژی و پر از اعتماد به نفس شدم. از همه مهمتر این که به «خدا» نزدیک تر شدم. عشق او عشقی نبود که مرا به ورطه غم و هلاک ببرد.
عشق او منو بالا برد. منو بزرگ کرد. «او» منو با شهدا آشنا کرد. شهدایی که تا قبل از اون ازشون چیزی جز یک نام نمیدانستم. یکبار به طور اتفاقی کتابی دیدم در مورد یکی از شهدایی که او در موردشان صحبت کرده بود. فقط چون «او» شهدا را دوست داشت اون کتاب را خوندم و بعد از آن زندگی من زیر و رو شد.
همون سال اسمم در قرعه کشی سفر عمره در اومد و من به مکه و مدینه رفتم و زندگیام رنگ خدایی گرفت. تازه فهمیدم من در این مدت عاشق او نبودم بلکه دوستش داشتم و به قول دکتر علی شریعتی: «دوست داشتن از عشق هم برتر است.»
دوستش داشتم؛ چون هیچ وقت نخواستم مالکش باشم. بلکه همیشه با این که برایم خیلی سخت بود اما این گونه دعا میکردم: «خدایا کاری کن که او احساس خوشبختی کند. چه با من و چه بدون من. چون من زمانی خوشبخت هستم که او احساس خوشبختی کند.»
حالا من و او مدتی است که از هم جدا هستیم. مدتی است حس میکنم شاید خواست خدا در این نیست که به او برسم. اما خوشحالم. چون یا خدا آن قدر مرا دوست داشته که خواسته خودش برایم تصمیم بگیرد یا او را آنقدر دوست داشته که فرد بهتری برایش میخواسته. در هر صورت خدا را شکر میکنم و امیدوارم هر دو خوشبخت شویم و به خدا برسیم، چه با هم و چه بدون هم.
خاطرات جامانده پشت نیمکتها
این نامه را الهه عسکرزاده از رشت در جواب مریم. ن از شاهرود نوشته. نامهای که با عنوان «آه، آن روزهای روشن» به چاپ رسید:
«... من هنوز از پشت این نیمکتهای چوبی بلند نشدهام. هنوز مدتی وقت دارم که از آخرین روزها و آخرین هفتههای آخرین سال بودنم در مدرسه نهایت استفاده را ببرم. شاید فکر کنید که زود است برای من که دلتنگی تو را حس کنم، اما در واقع این دلتنگی شاید از سال قبل و شاید در هر بار جمع شدن من و هم کلاسیهایم سراغم آمده است. گاهی که کلاسی دیرتر شروع میشود، دبیری نمیآید یا به هر دلیلی فرصتی پیش میآید که بیخیال مشکلاتی شویم که داریم و فراموش کنیم که کنکوری هم در پیش است به این فکر میکنم که روزی فرا میرسد که دلم برای تکتک این لحظات به ظاهر کماهمیت پر میکشد... دوست دارم با خودم قراری بگذارم که اگر انشاءالله سال دیگر در دانشگاه قبول شدم هر وقت توانستم سری به دبیرتاسن و پیش دانشگاهی دوست داشتنیام بزنم و یاد یکایک خاطرات تلخ و شیرینی بیفتم که میان نیمکتهای مدرسه جا ماندهاند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم