سوگند به شب آنگاه که می تپد

هگمتانه؛ حکمت‌خانهٔ ما

کد خبر: ۱۵۵۴۰۳۵
نویسنده مجید رضابالا

در آغاز تو نبودی.
واژه نبود تنها نفسی در تهِ مغاکِ سکوت.
نور از نیامِ کوه بیرون کشید صدایِ عاشقی را.
تو از زاگرس برخاستی؛ چون خورشیدی که از آغوشِ شب شکوه خود را بیرون می‌آورد.
الوند شانهٔ سترگِ زمین ایستاد تا باد از عبورِ تو شرم کند.
برف سپیدیِ خویش را به تو سپرد تا پاکی از تنِ سنگ آغاز شود.
و آب از دلِ صخره راه افتاد تا زمین بداند هر سختی راهی به نرم‌دلی دارد.
هفت لایه خاک بر سینه‌ات نشست نه چون بار که چون زره؛ زرهی از خاطره برای تنِ ایران.
تو شهر نشدی— تو «مجلس» شدی؛ مجلسِ کوه و کلمه، مجلسِ شمشیر و چراغ، مجلسِ صبر و فروتنیِ بلند.
هگمتانهٔ مادها نه نامی بر کتیبه، که گرهی در گلوگاهِ تاریخ است؛ جایی که فرمان با فهم هم‌سفر شد، و تاج به سنگ تکیه داد.
گنجنامه دو لوح نیست؛ دو زخمِ روشن است بر پوستِ کوه. گنج، زر نبود؛ گنجایشِ راز بود.
هر که خواند کم شد و سبک شد هر که نخواند سنگ ماند حتی اگر نفس داشت.
ای همدان تو به تاریخ خانه ندادی؛ تاریخ را در خانهٔ خود ادب کردی.
باد در تو فقط نمی‌وزد؛ نَفَس می‌کشد. سکوت در تو فقط نبودنِ صدا نیست؛ جایِ نشستنِ معناست.
چنارها کاهنانِ سبزند که با سایه نماز می‌خوانند. بلوط بازویِ کوهستان است که به آسمان قسم خورده.
گردو مغزِ کوه را به جیب می‌برد تا اندیشه گرسنه نماند. سیب سرخیِ عشق را در مشتِ باغ پنهان می‌کند تا بوسه بی‌آبرو نشود.
بازار هندسهٔ عرق است و ایمانِ بی‌ادعا: نانوا خورشید را در تنور می‌نشاند؛ کوزه‌گر خاک را به شکلِ عطشِ شریف درمی‌آورد؛ آهنگر از آتش توبه نمی‌کند— آتش را به کارِ عدالت می‌گیرد.
آنجا سودا فقط سود نیست؛ سجده‌ای‌ست طولانی بر آستانِ معیشتِ پاک. دست‌ها به جایِ خطابه کار می‌کنند تا نان به زبانِ کرامت سخن بگوید.
قوم‌ها در تو هم‌دیگر را تمام می‌کنند نه تنها؛ نان را با هم می‌شکنند تا تنهایی گرسنه بماند.
و آنگاه چراغ‌ها می‌آیند؛ نه با هیاهو— با سنگینیِ حضور.
باباطاهر نه خطیب که چوپانِ اندوه بود؛ عصا بر دوش و آتش در جیب. از سنگِ ساده آبِ جان بیرون کشید و از ترکِ دل ترانه ساخت. دوبیتی‌هایش سنگریزه‌های گرم‌اند در جیبِ درویشان جهان؛ هر که یکی را لمس کند گرسنگیِ معنا در او آرام می‌گیرد.
عین‌القضات شمشیری بود که غلاف نداشت؛ حقیقت را نرم نگفت. سوخت تا راست بگوید. او آتش را به قضاوت آورد و دل را در محکمهٔ عشق بی‌گناه شناخت. وقتی که او را به تماشا کشتند خاک از شرم تب کرد و کوه معنای اشک را آموخت.
و بوعلی آمد؛ نه چون طبیب— چون ترازوی روشن. به همدان چون مسافر نیامد؛ چون تبِ دوری آمد و اینجا پناه گرفت. شهر برای او نه ایستگاه که مأوا شد: سایه‌ای برای عقلِ خسته، دیوارى برای اندیشهٔ بی‌خواب. نبضِ جهان در دستِ او عدد شد اما خشک نشد؛ می‌دانست عقل اگر عاشق نشود سنگ خواهد شد.
پس تو حکمت‌خانه‌ای؛ خانه‌ای که در آن عقل با عشق هم‌کاسه است، سنگ با نان هم‌معناست، آتش با آب هم‌پیمان است.
و در روزگارِ ما آن عارفانِ خاموش آمدند بی‌نامِ با قامتِ بلند:
ملا حسینقلی دستِ پنهانِ سفره بود؛ نان را بی‌صدا به گرسنگی رساند. چنان مهر می‌کرد که حتی سایه سیر می‌شد.
میرزا جواد آقا سکوتی بود که راه می‌رفت؛ ذکری که به لب نیامده به دل می‌نشست. در نگاهش آب از تشنگی شرم می‌کرد.
ای همدان تو یاد دادی که قدس فقط در گنبد نیست؛ در دستِ اشک است، در شرمِ نان، در آهِ یتیم، در سلامِ بی‌صدا، در وفای ماندگار.
تو هر بار که جنگ از دور دست آمد به جایِ فریاد ستون شدی؛ به جایِ نفرت پناه شدی؛ به جایِ شکست نامِ تازه ساختی.
و هر بار که زمان خواست تو را از یاد ببرد تو با یک چنار با یک سنگ با یک دعا خودت را دوباره نوشتـی.
اکنون نامت را چون ذکر بر لب می‌آورم؛ نه برای ستایشِ شهر— برای ستایشِ آن که در تو آدمی را از نو آفرید.
ای هگمتانهٔ مادها ای حکمت‌خانهٔ ما ای بندِ محکمِ زاگرس ای آستانهٔ آفتاب،
بمان؛ تا الوند پاسبانِ رویا باشد. بمان؛ تا گنجنامه به سنگ حقیقت بیاموزد. بمان؛ تا نان از شرم بیفتد و کرامت برخیزد.
بمان؛ ای شهری که در تو سنگ عاشق می‌شود و عشق ستون می‌گیرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها