در این چارچوب، جمهوری اسلامی ایران از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی تعیینکنندهای برخوردار بوده که مهمترین آن، موقعیت راهبردی تنگه هرمز است. این گذرگاه حیاتی نهتنها یک مزیت جغرافیایی، بلکه یک اهرم راهبردی در معادلات قدرت محسوب میشود. مدیریت این تنگه، امری حاکمیتی و مستقل از اراده بازیگران فرامنطقهای است و میتواند بهعنوان ابزار مؤثری برای افزایش سطح بازدارندگی مورد استفاده قرار گیرد. بر این اساس، اعمال مدیریت فعال و قاطع بر این گذرگاه، ازجمله از طریق تنظیم عبور و مرور و بهرهگیری از ابزارهای اقتصادی، میتواند در تقویت موقعیت ایران نقشآفرین باشد. در مجموع، ارتقای توان بازدارندگی، اصلیترین و واقعبینانهترین مسیر برای دستیابی به نتایج مطلوب در این تقابل ارزیابی میشود.
در سوی مقابل، ایالات متحده و رژیم اسرائیل در حال پیگیری راهبرد «خرید زمان» هستند. این در حالی است که در شرایط طبیعی، عنصر زمان به نفع ایران عمل میکند. با این حال، این بازیگران تلاش دارند با مدیریت و مصادره زمان، از طریق کنترل متغیرهایی نظیر قیمت نفت و کاهش شدت بحرانهای انرژی، شرایط را به نفع خود بازتنظیم کنند. چنین رویکردی، در سطح اجتماعی نیز با هدف تأثیرگذاری بر افکار عمومی، کاهش تابآوری جامعه و فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی دنبال میشود؛ روندی که در صورت تداوم، میتواند از شدت و عمق پویاییهای اجتماعی شکلگرفته بکاهد.
در این میان، انتظار میرفت دستگاه دیپلماسی با انسجام و صلابت بیشتری عمل کند. برخی تحرکات دیپلماتیک، ازجمله سفر به پاکستان، دستکم در کوتاهمدت دستاورد ملموسی برای ایران به همراه نداشته و این پرسش را تقویت میکند که آیا تمرکز بر تقویت بازدارندگی، نمیتوانست نتایج مؤثرتری به دنبال داشته باشد؟
واقعیت آن است که در منطق طرف مقابل، گزینههای پیشروی ایران عملا به دوگانه «تسلیم یا تقابل» تقلیل یافته است. در چنین شرایطی، عقبنشینی از مسیر قدرت و ایجاد گشایش برای طرف مقابل، میتواند به تضعیف موقعیت راهبردی ایران بینجامد. این مسأله بهویژه در شرایطی اهمیت دوچندان مییابد که تحولات میدانی، ازجمله تشدید فشارها بر لبنان، بهعنوان یکی از اضلاع مهم محور مقاومت، در جریان است. استمرار این روند میتواند پیامدهای مستقیم و غیرمستقیمی بر جایگاه منطقهای ایران بر جای بگذارد.
بر این اساس، دستیابی به نتیجه در این تقابل، در گرو برهمزدن توازن موجود و شکلدهی به یک توازن جدید قدرت در منطقه است. بدون ایجاد چنین تغییری، امکان حلوفصل پایدار اختلافات با ایالات متحده و رژیم اسرائیل متصور نیست. با این حال، باید به یک واقعیت بنیادین نیز اذعان کرد: ایران از منظر نظامی و تکنولوژیک، با رقبای خود در سطح برابری قرار ندارد و این شکاف، یک مؤلفه تعیینکننده در محاسبات راهبردی است.
با وجود این محدودیت، ایران از سه مزیت کلیدی برخوردار بوده است: نخست، جغرافیای راهبردی و در رأس آن تنگه هرمز؛ دوم، سطح بالای تابآوری اجتماعی؛ و سوم، عنصر زمان که بهطور طبیعی به نفع ایران عمل میکرد. ترکیب این سه عامل، میتوانست زمینه غلبه بر برتری تکنولوژیک طرف مقابل را فراهم سازد.
در عین حال، نمیتوان از عملکرد موفق حوزه دفاعی چشمپوشی کرد. این حوزه،چه در سطح عملیاتی و چه در سطح سیاستگذاری، کارنامه قابل قبولی از خود بهجا گذاشته و توانسته با مدیریت
«نردبان تنش»، طرف مقابل را در وضعیت پیچیدهای قرار دهد؛ بهگونهای که هرگونه اقدام برای تشدید تنش، لزوما در راستای اهداف آنان عمل نکرده است. بهعنوان نمونه، هرگونه اختلال در صادرات نفت ایران، میتواند به افزایش قیمت جهانی نفت بینجامد که به زیان اقتصادهای غربی است یا هدف قرار دادن زیرساختها، میتواند پیامدهای پیشبینیناپذیر و هزینهزایی برای آنان ایجاد کند. با این حال، به نظر میرسد راهبرد جدید ایالات متحده، انتقال میدان رقابت به «جنگ فرسایشی» و بازی با عنصر زمان است. ورود به چنین روندی، میتواند به تضعیف تدریجی مؤلفههای قدرت ایران منجر شود. از اینرو، ضروری است با بازنگری در برخی رویکردهای دیپلماتیک، از تداوم این مسیر جلوگیری شده و با بازتعریف نسبت «میدان» و «دیپلماسی»، ابتکار عمل مجددا به نفع ایران بازگردانده شود.