گفت‌وگوی «جام‌جم» با احسان علیزاده، مشاور حوزه‌های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی درباره راهکارهای جلوگیری از تبدیل عشق به نفرت

زندگی مشترک بلوغ می‌خواهد، نه فقط عشق

عشق در زندگی مشترک آن‌گونه که در روایت‌های رمانتیک بازنمایی می‌شود معمولا ناگهان نمی‌میرد و یک‌شبه فرو نمی‌ریزد بلکه اغلب آرام، تدریجی و در سکوتی فرساینده از نفس می‌افتد. بسیاری از زوج‌ها زمانی متوجه بحران می‌شوند که دیگر چیزی برای ترمیم باقی نمانده؛ زمانی که احساس صمیمیت جای خود را به دلخوری‌های انباشته، سوءظن‌های پنهان و فاصله‌ای نامرئی اما عمیق داده است.
عشق در زندگی مشترک آن‌گونه که در روایت‌های رمانتیک بازنمایی می‌شود معمولا ناگهان نمی‌میرد و یک‌شبه فرو نمی‌ریزد بلکه اغلب آرام، تدریجی و در سکوتی فرساینده از نفس می‌افتد. بسیاری از زوج‌ها زمانی متوجه بحران می‌شوند که دیگر چیزی برای ترمیم باقی نمانده؛ زمانی که احساس صمیمیت جای خود را به دلخوری‌های انباشته، سوءظن‌های پنهان و فاصله‌ای نامرئی اما عمیق داده است.
کد خبر: ۱۵۴۳۰۰۳
نویسنده مهدی جابری - روزنامه‌نگار 
 
این فرسایش نه محصول یک اشتباه بزرگ یا حادثه‌ای تکان‌دهنده بلکه نتیجه رفتارهای کوچک و تکرارشونده‌ای است که در طول سال‌ها عادی شده‌اند؛ دروغ‌هایی که به دلایل مختلف گفته می‌شود، سکوت‌هایی که به‌جای گفت‌وگو می‌نشینند، شوخی‌هایی که مرز تحقیر را رد می‌کنند و مقایسه‌هایی که ناخواسته شأن و امنیت روانی رابطه را می‌بلعند. 
احسان علیزاده مشاور ومحقق حوزه‌های جامعه‌شناسی وروان‌شناسی درگفت‌وگو باجام‌جم تأکید می‌کندکه مسأله اصلی بسیاری از روابط زناشویی نه کمبود عشق بلکه نداشتن بلوغ روانی وناآمادگی ذهنی پیش ازورود به رابطه است. ازنگاه او، بسیاری از افراد با تصوری هیجانی و غیرواقع‌بینانه وارد ازدواج می‌شوند و انتظار دارند عشق به‌تنهایی و بدون مهارت، گفت‌وگو و صداقت، زندگی مشترک را سرپا نگه دارد. به باور این مشاور، وقتی رابطه عاطفی تخریب می‌شود و طرفین تمایلی به صحبت ندارند، سکوت دیگر نشانه صمیمیت نیست بلکه به علامت خطر تبدیل می‌شود؛ سکوتی که حاصل دلخوری‌های بیان ‌نشده است و به‌مرورفاصله عاطفی راعمیق‌تر می‌کند.علیزاده میان «سکوت سالم» و «سکوت خطرناک» تمایز قائل می‌شود و هشدار می‌دهد بسیاری از زوج‌ها این مرز رازمانی می‌شناسند که رابطه عملا به پایان خود نزدیک شده است. 

از نگاه شما عشق درزندگی مشترک معمولا چگونه و از کجا شروع به فرسوده شدن می‌کند؟ آیا نشانه‌های هشداردهنده‌ای وجود دارد که زوج‌ها معمولا آنها را نادیده می‌گیرند؟ 
جهان انسان جهانی دوقطبی است. همان‌طور که روز و شب در کنار هم معنا دارند، عشق و نفرت نیز در نسبت با یکدیگر تعریف می‌شوند. تلاش برای حذف کامل نفرت از روابط عاطفی، نگاهی غیرواقع‌بینانه به ماهیت انسان و رابطه است. حتی پژوهش‌های علمی نشان می‌دهند که عشق و نفرت، هر دو دارای مدارهای عصبی فعال در مغز هستند. مشکل از جایی آغاز می‌شود که رابطه عاطفی، تنها در شادی و عشق خلاصه می‌شود. چنین نگاهی، ساده‌انگارانه و دور از واقعیت است. آنچه بیش از هر چیز باید آموزش داده شود، «بلوغ رابطه» است اما این بلوغ نه در خود رابطه بلکه پیش از شکل‌گیری آن اتفاق می‌افتد. آموزش بایدها و نبایدهای یک رابطه، بدون بلوغ روانی افراد، تغییری ایجاد نمی‌کند. 
بودن یا نبودن نفرت در یک رابطه، بیش از آن‌که به آگاهی و دانش افراد وابسته باشد، به پیش‌زمینه‌های روانی آنها مربوط است. فردی که به مکانیسم‌های دفاعی ناسالم مانند رفتار منفعل یا پرخاشگرانه عادت کرده باشد، این الگو را با خود وارد رابطه می‌کند. تکرار این رفتارها، به‌تدریج از یک واکنش موقتی فراتر رفته و به خلق و منش فرد تبدیل می‌شود. در چنین شرایطی، نفرت به‌عنوان بخشی جدایی‌ناپذیر از رابطه شکل می‌گیرد. بنابراین داشتن یک رابطه سالم_ نه صرفا نرمال_ مستلزم آن است که بلوغ روانی، پیش از آغاز رابطه عاطفی در افراد وجود داشته باشد. 
نشانه‌ای قطعی برای تشخیص آغاز فرسودگی عشق وجود ندارد. زندگی و آگاهی انسان، جریانی پیوسته‌اند اما یکی از مهم‌ترین محرک‌های تبدیل عشق به نفرت، نداشتن شجاعت در صداقت، شفافیت و صراحت بیان است؛ عاملی که به دروغ منتهی می‌شود. دروغ پیش از آن‌که دیگری را هدف بگیرد، وجدان خود فرد را نشانه می‌رود. احساس شرم ناشی از دروغ، به خودانگاره فرد آسیب می‌زند و او را به‌سمت فرافکنی و رفتارهای پرخاشگرانه پنهان سوق می‌دهد. این روند، بخشی از سازوکار طبیعی روان انسان است اما فرد بالغ اجازه نمی‌دهد کار به اینجا برسد. 

آیا درست است که نفرت در زندگی زناشویی اغلب نتیجه یک اتفاق بزرگ نیست بلکه حاصل رفتارهای کوچک و تکرارشونده است؟ شما در مراجعات بالینی، بیشتر با چه جمله یا احساسی از سوی زوج‌ها مواجه می‌شوید که نشان می‌دهد عشق جای خود را به دلخوری عمیق داده است؟ 
در بیشتر مراجعات زوجین، آنچه شنیده می‌شود نه یک مشکل مشخص، بلکه مجموعه‌ای از گله‌ها و شکایت‌هاست‌؛ نشانه‌هایی روشن از این‌که اوضاع رابطه از مدت‌ها قبل رو به وخامت رفته است. تاکید من این است که بلوغ ذهنی، پیش از ورود به هر رابطه عاطفی، عنصر اصلی و تعیین‌کننده است. متأسفانه بسیاری از زوج‌ها زمانی به مشاور یا روان‌درمانگر مراجعه می‌کنند که کار از کار گذشته‌؛ درست شبیه گلوله‌برفی کوچکی که از بالای قله رها شده و حالا به بهمنی ویرانگر تبدیل شده است. در این میان، نقش اطرافیان و بزرگ‌ترها را نمی‌توان نادیده گرفت‌؛ نصیحت‌هایی از جنس «صبر کنید، درست می‌شود» یا همان توصیه‌هایی که می‌توان نامش را «عمه‌تراپی» گذاشت. این توصیه‌ها باعث می‌شود افراد، بدون کار کردن روی بلوغ ذهنی، وارد روابطی احساسی شوند و زمانی درخواست کمک کنند که معمولا خیلی دیر شده است. 
در چنین روابطی، کم‌کم دروغ، ریا و انفعال جای محبت و عشق را می‌گیرد. دروغ، اساس آسیب به رابطه عاطفی است‌؛ چون با اولین دروغ، دروغ‌های بعدی هم می‌آیند و یک چرخه معیوب شکل می‌گیرد. پارادوکس اینجاست که افراد برای این‌که شریک زندگی‌شان ناراحت نشود، به او دروغ می‌گویند. 
اینجا دو نکته مهم وجود دارد: اگر فکر می‌کنم طرف مقابل ظرفیت شنیدن حقیقت را ندارد، یعنی او به سطح لازم از بلوغ ذهنی نرسیده است. یا اگر من دروغ می‌گویم، این نشانه آن است که خودم هم به آن بلوغ نرسیده‌ام که شفاف، صریح و صادقانه صحبت کنم. برای توضیح، یک مثال ساده کافی است: «خراب شدن یخچال و دردسرهایش، حتی اگر یکی از طرفین مقصر باشد، نباید به اصل رابطه عاطفی تعمیم داده شود.» بنابراین بخشش لازم است اما نه از ظرف عشق. تفکیک بین مسائل روزمره و عشق به همسر، شرط بقای رابطه است. برای گذشت و بخشش، از لیوان عشق خرج نکنیم. 
 
مواقعی پیش می‌آید که بسیاری از زوج‌ها می‌گویند «دیگر حرفی برای گفتن نداریم». به نظر شما سکوت در زندگی مشترک چه زمانی خطرناک می‌شود و چه زمانی می‌تواند سالم باشد؟

این‌که گاهی احساس می‌کنیم دیگر حرفی برای گفتن نداریم، کاملا طبیعی است.انسان نمی‌تواند همیشه در حال گفت‌وگو باشد. حتی در بسیاری از روابط عاطفی، رسیدن دو نفر به سکوتی آرام می‌تواند نشانه صمیمیت، علاقه و امنیت روانی باشد‌؛ جایی که حضور کنار هم، از کلمات مهم‌تر می‌شود وآرامش بر رابطه حاکم است.اما سکوت همیشه هم نشانه سلامت نیست. سکوت زمانی خطرناک می‌شود که ناراحتی یا دلخوری‌ای رخ داده‌؛ چه به‌دلیل کاری که انجام شده یا نشده باشد اما طرف مقابل درباره چرایی آن توضیحی نمی‌دهد. این نوع سکوت، فاصله می‌سازد و اگر ادامه‌دار شود، به رابطه آسیب می‌زند. 
 
نقش‌گفت‌وگوهای روزمره درحفظ عشق چیست؟آیا صرف صحبت کردن کافی است یاشیوه حرف زدن اهمیت بیشتری دارد؟

بلوغ عاطفی فقط به حرف زدن نیست‌؛ به این است که چگونه، چه زمانی و برای چه حرف بزنیم. گاهی ممکن است کلمات ما ظاهری مهربان داشته باشند اما در لحن یا عمق خود، احساس تحقیر، سرزنش، گناه یا مظلوم‌نمایی را منتقل کنند. چنین گفت‌وگویی نه‌تنها مفید نیست، بلکه پیوند عاطفی را تضعیف می‌کند. رابطه عاطفی شبیه کودکی دوساله است که همیشه نیاز به توجه و مراقبت دارد‌؛ از سوی هر دو نفر. هنگام صحبت با شریک عاطفی باید از خود بپرسیم: «آیا این حرف به رابطه‌مان کمک می‌کند یا به آن آسیب می‌زند؟» صحبت کردن درست یعنی بیان شفاف احساسات. اگر از رفتاری ناراحت شده‌ایم، باید همان احساس را با واژه‌های مناسب بیان کنیم. شناخت عواطف درونی مانند غم، خشم، ترس، اضطراب یا شادی، پیش‌نیاز گفت‌وگوی سالم است. در یک رابطه بالغ، پیام ساده و روشن است: «تو این کار را انجام دادی، این احساس در من ایجاد شد‌ و حالا از تو می‌خواهم آن رفتار را تکرار کنی یا انجام ندهی.» 

شوخی‌های تحقیرآمیز و طعنه‌ها چه اثری بر رابطه می‌گذارند؟ چرا بعضی زوج‌ها آنها را «عادی» یا «شوخی ساده» می‌دانند؟ آیا می‌توان گفت «بی‌احترامی، قاتل خاموش عشق است»؟
طعنه، تحقیر و بی‌احترامی در روابط عاطفی، اغلب با جمله‌هایی ساده و به‌ظاهر بی‌اهمیت آغاز می‌شود‌ اما همین رفتارهای تکرارشونده، بار روانی سنگینی بر ‌فرد مقابل تحمیل می‌کند. هر انسان ظرفیتی روانی دارد و نادیده‌گرفتن مداوم احساسات، فراتر از یک اختلاف ساده، نوعی بی‌احترامی است. احترام، صرفا به معنای رعایت ظواهر اجتماعی نیست‌؛ بلکه حرمت گذاشتن به عواطف و احساسات طرف مقابل، چه در رابطه عاطفی و چه در سایر تعاملات انسانی است. چنین احترامی، نیازمند بلوغ روانی است‌؛ بلوغی که باید پیش از ورود به هر رابطه‌ای شکل گرفته باشد. انسان سالم از تجربه‌های خود می‌آموزد. اشتباه می‌کند اما آن را تکرار نمی‌کند و به دنبال اصلاح رفتار است. 

از نظر شما عشق پایدار بیشتر یک «احساس» است یا یک «انتخاب روزانه»؟ زوج‌هایی که سال‌ها کنار هم مانده‌اند و هنوز رابطه سالمی دارند، معمولا چه عادت‌های مشترکی دارند؟
این‌که بگوییم عشق پایدار است یا نیست، این سؤال از اساس اشتباه است. هیچ نوع عاطفه، هیجان و احساسی تا ابد ادامه ندارد؛ چه غم باشد و چه شادی. انسان موجودی عاطفی است. هر عاطفه‌ای هورمون‌های خاص خودش را دارد. بیان این‌که ما بخواهیم تا ابد عاشق باشیم یا نباشیم، عشق بورزیم یا نورزیم، خودِ این سؤال انحراف دارد. در واقعیت زندگی چنین معنایی وجود ندارد و وقتی چنین معنایی وجود ندارد، پرسیدن چنین پرسشی هم خطاست. واقعیت این است که سؤال درست این است: «ما چگونه می‌توانیم به شکلی مسالمت‌آمیز، دوستانه و رفیقانه، گاهی با خنده و گاهی با اشک، کنار هم زندگی کنیم؟ چگونه صحبت کنیم؟ درباره چه موضوعاتی صحبت کنیم؟» در حقیقت، یک رابطه عاطفی، رابطه‌ای دوطرفه است. از یک دست می‌دهی و از دست دیگر می‌گیری.
برای مثال، وقتی یک مرد یا یک زن از سوی شریک زندگی خود مورد تمجید قرار می‌گیرد، این تأیید شدن از طرف شریک عاطفی باعث افزایش اعتمادبه‌نفس و به‌ویژه عزت‌نفس می‌شود. وقتی من بدانم دیگری مرا دوست دارد، عزت‌نفس من افزایش پیدا می‌کند. دقت کنید که اعتمادبه‌نفس با عزت‌نفس تفاوت دارد. کسی که می‌داند دیگری دوستش دارد و قدردان اوست، عزت‌نفسش بالا می‌رود؛ می‌تواند خودش را دوست بدارد و در نتیجه می‌تواند شریک عاطفی خود یا هر انسان دیگری را هم دوست داشته باشد. این‌که گفته می‌شود بعضی افراد سال‌ها با هم زندگی کرده‌ و رابطه سالمی داشته‌اند، باید بگویم: نه، نداشته‌اند. من تا به حال زوجی را ندیده‌ام که رابطه‌ای کاملا سالم داشته باشند. چون یک رابطه، پر از بخشش است؛ به هرحال همه ما مرتکب اشتباه می‌شویم.
سالم بودن، ربطی به خود رابطه ندارد؛ بلکه به جهان‌بینی ما مربوط است. این‌که بدانیم طرف مقابل ما به اندازه خود ما آسیب‌پذیر است. او را آرمانی‌سازی نکنیم، بیش از حد بالا نبریم و هیجان‌زده و افراطی رفتار نکنیم.

چه زمانی باید گفت که یک رابطه نیاز به کمک تخصصی دارد؟ نشانه‌هایی که می‌گوید «دیگر نمی‌شود به تنهایی ادامه داد» چیست؟
متأسفانه باید بگویم اغلب زمانی زوج‌ها به زوج‌درمانی مراجعه می‌کنند که آن رابطه، عملا به پایان رسیده است. مثالی می‌زنم: «ما چه زمانی متوجه می‌شویم که سرطان داریم؟ معمولا در مراحل بالا. چه زمانی می‌فهمیم کبد چرب داریم؟ باز هم در مراحل بالا؛ وقتی که تقریبا دیگر دیر شده و متأسفانه از دست می‌رویم یا عزیز خودمان را از دست می‌دهیم.»
زوج‌درمانی هم دقیقا همین‌طور است. یک اصطلاح قدیمی وجود دارد که می‌گوید: علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد؛ و اینجا دقیقا مصداق همان است. ما باید بدانیم و به این بلوغ برسیم که هیچ‌چیزی پایدار نیست، هیچ هیجانی پایدار نیست، عشق پایدار نیست، چون عشق یک هیجان است؛ یعنی یک هورمون است. شادی، غم، اضطراب، استرس، لذت، موفقیت، انگیزه همگی هورمون هستند قرار نیست تا ابد در بدن انسان ترشح شوند. انسان ظرفیت روانی محدودی دارد.

چرا مراجعه به مشاور هنوز برای برخی خانواده‌ها تابو است و این نگاه چه آسیبی به روابط زناشویی می‌زند؟
این بلوغ باید در ما، در خانواده و در جامعه وجود داشته باشد که وقتی وارد یک رابطه عاطفی می‌شویم، از همان ابتدا مشاوره آغاز شود. زوج‌تراپی و زوج‌درمانی، چه به‌صورت مشترک و چه به‌صورت فردی، باید از همان ابتدا شروع شود. چون ما خودمان بلد نیستیم و عاقلِ دهر نیستیم.
بسیاری از مواقع، صبر و سکوتی که بزرگ‌ترها از ما می‌خواهند، به‌جای حل مسأله، تبدیل به یک فاجعه عمیق می‌شود. پس وقتی ما وارد زوج‌درمانی می‌شویم، یعنی معمولا کار از کار گذشته است. آن‌وقت تازه آرزو می‌کنیم که ای‌کاش بزرگ‌ترهای عاقل و فهیمی داشتیم که پیش از ورود به رابطه عاطفی، یک جهان‌بینی درست به ما می‌دادند؛ جهان‌بینی‌ای که شاکله‌اش فقط و فقط واقع‌نگری باشد. اگر بخواهم همه این حرف‌ها را در یک جمله جمع‌بندی کنم، فقط دو چیز می‌گویم: «واقع‌نگر باشید؛ دروغگو نباشید.»
 
با توجه به نگاه شما به سؤالات این مصاحبه، آیا می‌توان گفت بسیاری از سؤال‌هایی که درباره شکست یا سرد شدن روابط عاطفی مطرح می‌شود، اساسا سؤال‌های درستی نیستند و ما داریم مسأله را از جای غلطی می‌پرسیم؟

واقعیت این است که سؤالات شما بیش از آن‌که پاسخ‌های مستقیم داشته باشد، عملا و اساسا نه‌تنها پاسخ مستقیمی ندارد، بلکه کاملا برمی‌گردد به مسائلی عمیق‌تر که از قبل از رابطه عاطفی شروع شده است؛ یعنی شخصیت افراد، خودانگاره افراد، این‌که من خودم را چگونه انسانی می‌دانم و دوست دارم «خود ایده‌آل» من چه کسی باشد. مهم‌ترین فاکتور برای این‌که بدانیم بلوغ چیست، این است که بدانیم، بفهمیم و درک کنیم آن چیزی که لزوما درذهن من درحال گذاراست،واقعیت بیرونی نیست؛ یا بهتر بگویم، ذهن ما بسیار دورتر از واقعیت است. واکنش ما به رخداد روی‌داده، بسیار مهم‌تر از خود رویداد است. 
یکی از مؤلفه‌های بلوغ شخصیتی این است که وقتی من عاطفه‌ای در درون خودم دارم، احساس و تکانه‌هایش را حس می‌کنم، آیا توانایی این را دارم که پاسخی متناسب با آن بدهم یا نه. اگر این توانایی را داشته باشم، در رابطه عاطفی خودم به مشکل برنمی‌خورم. این یعنی چه که «به مشکل برنمی‌خورم»؟ یعنی وقتی یک فرآیندی رخ می‌دهد، یک اتفاقی می‌افتد ــ هر چه که باشد ــ من می‌توانم پاسخی درخور به عاطفه‌ای که در درون من شکل گرفته، بدهم و این موضوع را از شخص مقابل خودم در رابطه عاطفی تفکیک کنم. عملا باید این‌طور گفت: وقتی دروغ، فریبکاری، دستکاری‌های روانی و بازی‌های روانی وارد رابطه می‌شوند، نفرت جای عشق را می‌گیرد. 
در مبحث عشق و دوست‌داشتن شریک زندگی و عاطفی، این موارد هیچ جایی ندارد و همه اینها نیازمند یک شخصیت سالم است؛ نه فقط نصیحت‌های بزرگ‌ترها، نه فقط خانواده و نه فقط دوست و آشنا.

شما می‌گویید که عشق و نفرت می‌تواند در یک رابطه جای یکدیگر را بگیرد و ریشه اصلی این تغییر را باید در دوری از واقعیت و نبود بلوغ رابطه‌ای جست‌وجو کرد. اگر بخواهید به زوج‌ها یک معیار عملی و قابل‌فهم بدهید، دقیقا چگونه می‌توانند بفهمند در مسیر بلوغ رابطه‌ای هستند یا در حال لغزش به سمت نفرت؟
اگر شخص دچار اختلال روان یا شخصیت باشد، مانند خودشیفتگی یا اختلالات مرزی، به‌ویژه خودشیفتگی یا همان نارسیسیستیک بودن، مسیر رابطه به سمتی می‌رود که عشق، مسلما و بدون تردید، جای خود را به نفرت می‌دهد اما کسی که از این اختلال‌ها در امان باشد، شخصیت قابل‌قبولی داشته باشد، در واقع مرزی و خودشیفته نباشد، یک فرد معمولی، نرمال و سالم به‌شمار می‌آید که برای چنین فردی، زوج‌درمانی مؤثر است؛ نه یک بار، نه دو بار، نه پنج بار، بلکه یک سال، دو سال و حتی سه سال. دلیلش این است که ما عادت‌هایی داریم که مثلا ۳۰ سال طول کشیده تا آنها را اکتساب کنیم. وقتی با این عادت‌های اشتباه وارد رابطه عاطفی می‌شویم، هم آسیب می‌بینیم و هم آسیب می‌زنیم. نمی‌شود با دو جلسه، سه جلسه یا پنج جلسه مشاوره، یا با خواندن یک مقاله یا حتی ده‌ها مقاله، عادت‌های اکتسابی ۳۰ ‌ساله را جایگزین کرد.
اگر دقت کنید، مقایسه همسر با دیگری، داشتن توقعات نابجا و نگفتن چیزهایی که باید گفته شود، همه نشانگر یک موضوع است: دور بودن فرد از واقعیت زندگی. بارها و بارها واژه واقعیت تکرار می‌شود. واقعیت یعنی این درک که چه چیزی در درون من می‌گذرد و من پاسخی درخور و متناسب با آن احساس درونی بدهم. رفتار ظاهری من نیز باید متناسب با شرایط باشد؛ نه منفعلانه و نه شبیه یک انفجار.این تعادل، یعنی بلوغ. بلوغ یعنی بودن در واقعیت؛ بودن در احساسات درونی خودمان و صحبت‌ کردن با شریک عاطفی با شفافیت، صراحت و صداقت. اگر غیر از این باشد، کار سخت می‌شود.
با صبر و حوصله و با تحمل، افراد تلاش می‌کنند این زوج به سرمنزل مقصود برسند. یکی پا‌درمیانی می‌کند، یکی می‌گوید: «نمی‌دانم، بچه اگر بیاید درست می‌شود» و از این دست حرف‌ها یا انواع تراپی‌ها مطرح می‌شود. در حالی‌که همه اینها «دوستی خاله‌خرسه» است. این باید به یک امر جمعی در همه ما تبدیل شود؛ این‌که جهان‌بینی و زیست ما براساس یک معیار شکل بگیرد: واقعیت بیرونی و درک آن. این نگاه باعث می‌شود خطاهای شناختی ما کمتر شود و وقتی خطاهای شناختی کاهش پیدا کند، در برآیند و به‌صورت ناخودآگاه، مشکلات زناشویی در یک رابطه به حداقل می‌رسد.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها